اختصاصی برای علی
- پرسیدم اگر یک روز زندگی کاملا سالم به شما میدادند چی؟ چه کار میکردید؟
- بیست و چهار ساعت؟
- بیست و چهار ساعت.
- بگذار فکر کنم. صبح بیدار میشدم، ورزشم را میکردم. یک صبحانه مفصل و خوب میخوردم، بعد میرفتم شنا. بعد چند تا از دوستان خوبم را برای ناهار دعوت میکردم. میگفتم یکییکی یا دوتا دوتا بیایند که بتوانیم راجع به خانوادهشان، مسائلشان و اینکه برای هم چه معنایی داریم حرف بزنیم.
بعد میرفتم توی یک باغ پر درخت، کمی پیادهروی میکردیم، به رنگ گلها و پرندهها نگاه میکردیم، همان کاری را که مدتی است نتوانستهام انجام دهم یعنی از طبیعت لذت میبردم.
شب هم همه با هم میرفتیم یک رستوران خوب ایتالیایی. یک جایی که اردک خوب داشته باشد؛ اردک خیلی دوست دارم… تمام شب میرقصیدم. با تمام خانمهای زیبایی که آنجا بودند میرقصیدم تا دیگه خسته بشم. بعد هم میرفتم خانه و یک خواب راحت میکردم.
- همین؟
- همین.
خیلی ساده بود. خیلی معمولی. راستش یک کمی هم مایوس شدم. فکر میکردم حتما میرود ایتالیا یا ناهار را با رییسجمهور میخورد، یا میرود کنار دریا و چیزهای تازه را امتحان میکند. بعد از این همه مدت که آنجا دراز کشیده و حتی نمیتواند پایش را تکان بدهد، چطور میتواند از یک روز اینقدر عادی لذت ببرد؟ بعد متوجه شدم که نکته مهم همین جاست.
سهشنبهها با موری، میچ آلبوم