یه روز به همهی مقدسات زنگ میزنم. با دونهدونهشون خوش و بش میکنم. حال و احوال میکنیم. میگیم، میخندیم. بعد میگم حاجی دلمون تنگ شده، ببینیمتون. آخر هفته قرار میذاریم دور همی. آخر هفته که شد، میبینیم همو. جمعشون میکنم یه گوشه. میرم روشون. فوتبالی میشینم روشون. بعد… بعدش معلومه دیگه. میرینم روی همشون که یه عمره دهن ما رو سرویس کردهن پفیوزا.
كمك نميخواي؟
.
دوست داری تو هم بیا!
هستی هنوز پسر؟
.
آره هنوز از بین نرفته م!
خوشبگذره، اگه بشه من فقط آخرش بیام برینم بهشونو برم:)
شوخي دستي با مقدسات تا کي؟
واقعا دس دس