Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘داستان’ Category

تمنای پنهان

به نرده‌های فلزی بالکن تکیه داده بود که از لابلای نوارهای عمودی پرده، مرد را دید درست در وسط اتاق که دست دختر را بالا آورد و او را به چرخش واداشت؛ تقریبا یک دور کامل. دختر لبخندی زد و برای لحظه‌ای نگاهش در نگاه او افتاد. روی‌ش را چرخاند به سمت خیابان و پک عمیقی به سیگار زد. نفس‌ش را حبس کرد و خیره ماند به پسری که دست در جیب، زیر دانه‌های برف رقصان در هوا، در پیاده‌رو قدم می‌زد؛ آرام و بی‌هدف، بدون چتر و کلاه. نفس‌ش را بیرون داد تا دود سیگار و بخار آب، مه رقیقی مقابل درخشش نور ماشین‌ها و چراغ‌ها بسازد. دوباره نگاه‌ش را به داخل خانه انداخت. چند نفری در تاریک‌روشن اتاق می‌جنبیدند. مرد نشسته بود کنار دختر، هر دو خنده بر لب‌هاشان. سیگار را خاموش کرد. دسته‌ای از موهای قهوه‌ای بلند‌ش را از زیر پُلیوری که چند دقیقه‌ی قبل به تن کرده بود، بیرون کشید. در کشویی بالکن را باز کرد و وارد خانه شد. در دورترین صندلی به پسر نشست، طوری که نگاه‌شان به هم نیفتد. گیلاس شراب‌ش را که نیمی از آن پر بود، یک‌نفس سر کشید و سعی کرد لبخندی بر لبانش نقش ببندد. همه‌چیز روی صورت‌ش ماسیده بود.

Read Full Post »

در ماه

«توی خیابون که راه می‌رم، همه‌ش مراقب‌م پام رو نذارم روی خط‌؛ خط بین سنگ‌فرش‌ها، بلوک‌های سیمانی، موزاییک‌ها، ترک‌های کف زمین. آیدا می‌گفت انگار خط‌ها جداشون می‌کنن. خودش حتما به اندازه‌ی کافی دردناک هست، دیگه تحمل بار اضافه رو ندارن. داشت روی جدول‌های کنار جوب قدم برمی‌داشت. گفتم چرا پس یکی در میون سیاه و سفیدن؟ گفت من اگه شهردار بشم، یکی در میون سبز و قرمزشون می‌کنم.

نیم‌رخ‌ش رو که نگاه می‌کردی اون حلقه‌ی موی رسیده زیر گوش‌ش، فک کشیده‌ی صاف‌ش و لب‌های یه کم پف‌کرده‌ش هوش از سرت می‌برد. بالغ هم نشده بودم حتی. خبری از پرزهای روی لب و زیر بغل نبود. یعنی من بهش می‌گفتم آیدا. با اون چشم‌های مشکی درشت‌ش که هر لحظه منتظر بودی غم ازش پر بزنه بیرون، به جز آیدا هر اسم دیگه‌ای براش بی‌معنی بود. غم مگه می فهمیدم چیه اون موقع؟

ما سر کوچه می‌نشستیم، اونا ته کوچه، تقریبا چسبیده به دیوارهای کوتاه آجری باغ. بین خونه‌شون و باغ، یه دالون دراز خیلی باریک جا مونده بود. لابد خطای محاسباتی یه کارمند بود توی شهرداری. در فلزی خاکستری دالون رو اگه هل می‌دادی باز می‌شد. به جز ما کسی نمی‌دونست. آیدا می‌گفت حتما صاحب داره، در گذاشته که بعدا بیاد بسازه. سه سال بزرگ‌تر بود از من.

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اون‌قدرها که سعی دارم نشون بدم بی‌احساس نیستم. حتی برعکس، خیلی هم احساساتی‌ام. انگار همیشه خواسته یا ناخواسته دارم سرکوب‌ش می‌کنم. فک می‌کنم اگه عاشق نشم یعنی قوی‌ترم. یه جور مکانیزم دفاعیه حتما. اگه چیزی رو شروع نکنی، خب آسیب هم نمی‌بینی. حواسم هست حس‌هام چه‌طوری تولید می‌شن، بها نمی‌دم بهشون.

مثل آش‌پزی که خودش نمی‌تونه از غذایی که پخته بخوره، بس‌که بوی غذا بهش خورده. منم همه‌ش بوی هورمون‌ها و مواد شیمیایی رو حس می‌کنم. می‌دونم نمی‌مونم. نه این‌که نخوام، خیلی هم می‌خوام اتفاقا. جا نمی‌شم. بعدش نمی‌تونم آسیب دیدن‌ش رو ببینم. عذاب وجدان می‌گیرم، ناراحت می‌شم، خودمو فحش می‌دم. هی می‌گم کاش اصلا شروع نمی‌کردم. تو که می‌دونی آدم دو نفره‌ای نیستی، چرا پس شروع کردی؟ می‌بینی دکتر؟ حتی حاضر نیستم اقرار کنم خودم هم آسیب می‌بینم. همه‌ش نشون می‌دم مشکل اون‌وره. انگار یه جور قوی بودنه. نر آلفا شنیدی تا حالا؟»

«داشتی آیدا رو تعریف می‌کردی.»

«آهان، آیدا. توی حیاط راه که می‌رفت چین‌های دامن گل‌دارش روی هوا تاب می‌خورد. دل‌ت می‌خواست باد می‌شدی. مامان‌ش نمی‌ذاشت با دامن بیاد کوچه. یه شلوار جین آبی کم‌رنگ تن‌ش می‌کرد. اولین بار که باهاش حرف زدم روزی بود که مامان حمید دعوت‌م کرده بود باهاشون ناهار بخورم. حمید داداش‌ش بود. هم‌سن بودیم. سه تایی منچ بازی کردیم، یه خورده هم هواپیمای «سگا». ناهار قورمه سبزی داشتن، می‌دونستن من خیلی دوست دارم. اولین بار اون‌جا دیدم‌ش. چونه‌ش چال داشت.

در دالون رو هل داد و رفت تو. گفت بیا. گفتم می‌ترسم، تاریکه. شب بود خب. فوتبال‌مون تموم شده بود. به جز ما همه رفته بودن خونه. گفت بچه‌ننه نباش انقدر. رفتم تو. در رو آروم کیپ کرد. گفت دستت رو بیار. بردم. گفت بکن توی جیبم. کردم. شلوار جین تن‌ش بود. ته جیب‌ش یه سوراخ گنده داشت. گفت بیش‌تر برو تو. رفتم. داغ بود. گفت نترس، دست بزن بهش. زدم. اولین بارم بود. هیجان‌زده شده بودم. زدم به چاک. کوچه که بازی می‌کردم، گوشه‌ی در حیاط رو باز می‌ذاشتم. رفتم تو و در رو بستم. از کنار آشپزخونه که رد شدم، سر و صدا کردم که مامان صدای ضربان قلبم رو نشنوه. داغ بود و نرم.

دکتر شما یادته چند سال پیش توی دریاچه‌ی پارک شهر چند تا دختر غرق شدن؟ فهمیدی توپولف ارمنستان واسه چی افتاد؟ اتوبوس‌ش چی؟ ریش‌تراشه واسه کی بود؟ اصلا خوب ریش صاحب‌ش رو می‌زد؟ روی گردن رو چطور؟ فیلیپس بود یا براون؟ چرا وسط این همه سوال، کسی اینا رو نپرسید؟ شما موهای اضافه‌ت رو که می‌زنی، داروی نظافت استفاده می‌کنی یا با موزر اصلاح می‌کنی‌ش؟ کهریزک سر زدی؟ سال‌مندان‌ش رو می‌گم. مدرسه‌ی شین‌آباد چطور؟ زلزله‌ی رودبار رو یادته؟ من بچه بودم. نصفه‌شبی خونه لرزید. ترسون پریدیم بیرون. از چی می‌ترسیدیم دکتر؟ چرا پس الان همه‌ش دنبال تپه‌ایم؟ این‌جا هم که همه‌ش صاف. کوه خوب سراغ نداری این طرفا؟ جیگرکی مشتی چطور؟ درکه رو از اوین بریم نزدیک‌تر نیست؟ این‌جا که همه آزادیم، پس حرف‌هامون چی شد؟ دلار چنده امروز راستی؟»

Read Full Post »

«به نظرم یه جورایی همه‌ش شبیه جفتک‌ چارکش بازی کردن توی اردوگاه اسرای جنگی می‌مونه.»

«همه‌ی چی؟»

«همه‌ی زندگی دیگه. ما می‌گفتیم خرپشتک. دست به زانو می‌شدیم به امید این‌که قراره یکی از رومون بپره. یه جور شادی اجباری وقتی می‌دونی دیگه کاری از دست‌ت برنمیاد. گاهی درست می‌پرن از روی آدم، گاهی هم می‌افتن روی کمرش. چند وقت یه بار هم میرغضب‌ها با باتوم می‌افتن به جون یه عده و تا می‌تونن کتک می‌زنن که زیادی خوش نگذره. شرشر خون از وسط پیشونی‌مون راه می‌افته پایین. چند تا فحش آب‌دار هم به ناف‌مون می‌بندن بی‌شرفا. جنگه دیگه دکتر. مثل یه مرغ پر کنده خودمون رو می‌زنیم به در و دیوار، ولی دیوارها خیلی بلندتر از اونیه که بتونیم ازش فرار کنیم. نه این‌که همه یه جور بدبختیم، حس نوع‌دوستی‌مون گل می‌کنه. توی شرایط سخت، آدم هم‌دردیش می‌گیره، محبت و انسانیت‌ش می‌زنه بالا. همه می‌خواییم بگذرونیم این مدت رو، تموم شه بره پی کارش.»

«فک نمی‌کنی یه کم دیدت بدبینانه‌س؟»

«بدبینانه؟ نه، همینه دیگه. یعنی اول‌ش این نبود. فک می‌کردم انقدر تکامل پیدا کردیم که یاد بگیریم مسالمت‌آمیز کنار هم زندگی کنیم. البته هم‌چی تکاملی هم نمی‌خواد. بیش‌تر حیوونا با مسالمت با هم‌نوع‌شون سر می‌کنن. بعد فهمیدم که ای بابا، تکامل لزوما به بهتر شدن منجر نمی‌شه.»

«چرا انقدر روی تکامل تکیه داری؟»

«بند بند وجودم رو لرزوندی دکتر؛ نکن این کارو با من. من شب‌ها توی خواب با چشم‌های بسته راه می‌افتم توی خیابون، دست‌های مشت‌کرده‌م رو افقی می‌گیرم رو به روی سینه‌م، یه بند تکرار می‌کنم «داروین… داروین…». لابلاش رو هم با چهار تا ذکر و ورد و صلوات پُر ملات می‌کنم. حق نمک رو باید داد بالاخره. شما هم ان‌قدر عداوت نورز، خوبیت نداره.

کی می‌دونه؟ شاید هم آدم آخری‌ش نیست. مثلا این‌طوری بوده که یه دوره‌ای آدم‌ها همه مومن می‌شن. ان‌قدر کله‌شون توی سجده بوده که یه شاخه‌ای‌شون به مرور زمان به کرم تبدیل شده‌ن. ان‌قدر از بقیه‌ی اعضای بدن‌شون استفاده نکرده‌ن که کم‌کم حذف شده‌ن. یعنی کرم‌هایی که الان می‌بینیم ممکنه آینده‌ی بشریت باشن. شما تکامل‌ت خوبه دکتر؟»

«نه متاسفانه.»

«همین دیگه. وگرنه الان این همه سرخوش نمی‌نشستی روبه‌روی من، لبخند ملیح بزنی. جنگه دکتر. تنازع واسه خاطر بقا. تازه ما شانس آوردیم نوک هرمیم. فقط باید نگران خطر امثال خودمون باشیم. هر شبی که برمی‌گردیم خونه، یعنی خیلی خوش‌شانس بودیم که یه آدم رندومی توی خیابون چاقوش رو فرو نکرده توی شکم‌مون، که مثلا بسته‌ی خریدمون رو بدزده و بزنه به چاک.

می‌دونی جالب‌ترین کاری که می‌شه کرد چیه؟ اینه که شروع کنیم دونه‌دونه همه رو متقاعد کنیم که دیگه بچه‌دار نشن. جلوی تکامل قد علم کنیم. نشون بدیم برده‌ش نیستیم. اصلا ملت چی فک می‌کنن با خودشون که بچه‌دار می‌شن؟ هدف‌شون چیه؟ اخبار نگاه نمی‌کنن؟ نمی‌فهمن دنیا جای ترس‌ناکیه؟ چرا یه آدم جدیدو درگیر این سیاهی می‌کنن؟ مخصوصا اون‌جا که بدتره، یه عمر هم باید جون بکنه تا از زیر سلطه‌ی دیو قرمساق بیاد بیرون. این‌جا باز چند وقتی می‌شه حمله کردن به دیوه، دست و پاش رو بسته‌ن، توی لونه‌ش حبس‌ش کردن. وای دکتر! اگه دیوه فرار کنه، همه‌مون رو تیکه‌تیکه می‌کنه. می‌شیم یه مشت شاباجی خله و میرزا قلم‌دون اسیر دیو. بعد ان‌قدر باید سجده کنیم تا همه‌مون به کرم تبدیل شیم.

بچه که بودم، طرف‌دار قرمز شدم چون دور و بری‌هام همه آبی بودن. ذهن‌م مخالف بار اومده. پیش دیوها باشم، ضد دیو می‌شم؛ مصرف‌زده‌ها رو می‌بینم، ضد اونا. بعضی وقت‌ها یادم می‌ره این رفتارم رو، الکی مخالفت می‌کنم. مثلا تعریف یه کتابی رو اگه زیاد بشنوم، با گارد بسته می‌رم سراغ‌ش. همه‌ش دنبال اینم که ایراد پیدا کنم توش و بگم که هه هه، این بود کتاب خوب‌تون، فیلم قشنگ‌تون، برنامه‌ی دل‌پذیرتون؟ همین‌م مونده با تکامل دربیفتم.

البته نمی‌دونم. شاید هم شما راست می‌گی. ما غم توی خون‌مونه؛ دوست‌ش داریم. وقتی همه چی کرخت و تیره باشه، غمگین بودن راحت‌تره. ما لالایی‌هامون مرغ هوا رو به گریه وا می‌داشت. کارتون‌های بچگی‌مون، رنگ شهرمون، بوی مینی‌بوس‌هامون، روپوش‌های سورمه‌ای مدرسه‌مون، چادرسیاه‌های مامان‌هامون، حتی یونیفرم سربازی‌مون، همه تلخ بودن. تلخ شدیم. هر چی تلاش کردیم بی‌فایده بود. باید اعتراف کرد. مثل این‌که واقعا موفق شدن شور زندگی رو توی ما بکشن. الان فقط می‌خواییم بگذره، تموم شه.

شاید اگه ما هم دیو رو دربند کرده بودیم، الان همه چیز فرق داشت. اگه می‌دونستیم، شاید این همه قانون چرند و بی‌ربط نمی‌ساختیم؛ واسه جزیی‌ترین کارهامون از قضای حاجت گرفته تا خوردن، حرف زدن، نظافت، خوابیدن (با هم و بی هم)، همه چی. همه‌ش شدیم برده‌ی دیو. الان هم که آزاد شدیم از شرش، تلخ شدیم. مثل لیمو شیرینی که شوق خورده شدن داشته، ولی مدت‌ها بریده‌شده افتاده روی پیش‌دستی. اگه به وقت‌ش خورده می‌شد شیرین بود، الان ولی مثل زهر ماره.

دکتر شما می‌دونی آدم‌ها وقتی نیستن کجان؟ چی کار می‌کنن؟ دارم یه عریضه می‌نویسم که همه رو مجبور کنه وقتی می‌خوان برن، یه کپی از خودشون رو به هر کی که خواست بدن. این‌جوری کسی از دل‌تنگی غصه نمی‌خوره. می‌شه لطفا شما هم زیرش رو امضا کنی؟ واسه خودم نمی‌خوام‌ها. این داستان‌ها همه‌ش شده چس‌ناله. خسته شدیم بابا.»

Read Full Post »

نازلی چاقال نبود

«پنج-شیش سالم بود که اولین دوچرخه‌م رو برام خرید. دو تا چرخ کمکی به چرخ‌های عقب‌ش وصل بود که نخورم زمین. چند هفته‌ای که گذشت، یه روز دیدم کمکی‌ها رو باز کرده، گذاشته گوشه‌ی حیاط، کنار چراغ والور بی‌فتیله. گفت نترس، یاد می‌گیری. نترسیدم. یه خونه‌ی اجاره‌ای داشتیم توی کوچه‌ی چهاردهم، آخرای یه خیابون شیب‌دار، دم کوه. رفتیم توی کوچه. گفت بشین. نشستم. گفت نگه‌ت می‌دارم. گفتم ول نکنیا. گفت نمی‌کنم. یه کم جلوتر ول کرد، خوردم زمین. گریه نکردم، بچه‌ها نگاه می‌کردن. چند بار دیگه تکرار شد و من هر دفعه خوردم زمین. بچه‌ها جمع شده بودن دورم. نه اسم‌هاشون یادم مونده، نه قیافه‌هاشون. یه سری بدن و دست و پا توی ذهنمه که جای سرشون، یه هاله‌ی گنگ می‌بینم با صدای ربنای شجریان که توی پس‌زمینه داره پخش می‌شه. بابا کنار در فلزی پارکینگ واستاد. در ضدزنگ داشت فقط. این دفعه یکی از بچه‌ها نگه‌م داشت، بازم نشد. اومد کمکی‌ها رو دوباره بست و رفت خونه. فک کنم ناامید شد. دکتر منظورم اینه که اگه می‌خوای ریشه‌یابی‌ای چیزی کنی، همیناس ریشه‌هاش. دیگه از این قبل‌تر رو یادم نمیاد.

اکثر اوقات که با آدم‌هام، خودم رو می‌ذارم جای اونا، سعی می‌کنم حدس بزنم دارن به چی فکر می‌کنن. خیلی وقت‌ها هم درسته حدسم. فک کنم یه تیکه‌هایی از هوش هیجانی‌م خیلی زیاده. حالا نگی چه از خود راضیه. اون‌جا بهمون می‌گفتن فروتن باشید، از خودتون تعریف نکنید. این‌جا که اومدیم همه می‌گن از خودتون تعریف کنید. روش‌های بازاریابیه دیگه. می‌بینی نصف ما هم سرشون نمی‌شه‌ ها ولی ده برابر ما اعتماد به نفس دارن. شما خودت این‌جایی، در جریانی. اینا آدم رو هم محصول می‌بینن. باید هی از خودت تعریف کنی تا مشتری فک کنه اگه به دست‌ت نیاره، در رو به روی شانس باز نکرده. وگرنه ما که مشغول همون زندگی نکبت‌بار خودمون بودیم. آره خلاصه، همه‌ش می‌رم توی ذهن مخاطب. فکر می‌کنم الان داره چی می‌گه با خودش. بعد می‌خوام یه مرحله ازش جلوتر باشم. شاید هم واقعا ناامید نشده بود، ولی معمولا حدسم درسته. مثلا الان شما داری با خودت می‌گی چقدر مزخرف می‌گه مرتیکه. بعد اگه بهت فرصت بدم، می‌خوای بگی نه، هم‌چی فکری نمی‌کردی.

از همون بچگی نمی‌دونستم بزرگ شم می‌خوام چی کاره بشم. یادمه واسه‌ی انشا، ان‌قدر ضجه موره کردم تا آخر سر مامان‌م برام نوشت‌ش. هیچ‌وقت انشام خوب نبود، اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم یه روز بتونم بنویسم. شاید هم تقصیر من نبود اصلا. تعطیلات را چه‌طور گذراندید، بهار را توصیف کنید، علم بهتر است یا ثروت، آخه اینا هم شد موضوع؟ یه کتاب قرمز داشتم، واسه یه سری از این موضوع‌های کلیشه‌ای نمونه انشا داشت. همه‌شون هم با یه شعر حکیمانه شروع می‌شد و اینک که قلم بر روی کاغذ می‌گذارم و از این حرف‌ها. انگار اصلا علم و ثروت قابل مقایسه‌ن. یاد یکی از بچه‌ها افتادم که دو-سه میلیونی پول داشت، بعد یه بار پرسید من با این پول یه رنو پنج بخرم یا یه میز بیلیارد. جدی نباید آدم بزنه طرفو روونه‌ی دیار عدم کنه؟

باید می‌نوشتم دوست دارم چی کاره بشم. هیچ نظری نداشتم. هر کسی میومد می‌گفت چی دوست داره. اون موقع‌ها کامپیوتر تازه اومده بود، هنوز نشده بود رایانه که آدم همه‌ش با یارانه قاطی‌ش کنه، مثل تیراژ و تیتراژ. نصف کلاس نوشته بودن دوست دارن مهندس کامپیوتر بشن. من نمی‌دونستم این اصلا یعنی چی. بقیه هم دکتر و خلبان و وکیل و همه‌ی این کارهایی که ما بلدیم. هیچ‌کی دل‌ش نمی‌خواست نقاش بشه، فیلم‌ساز، موسیقی‌دان، یا مثلا رییس‌جمهور و رهبر. حالا رهبر رو می‌گیم حکم خداس، ولی بقیه‌شون که شغل بودن. نوبت من که شد، یه چیزایی خوندم تو این مایه‌ها که کلا فرقی نمی‌کنه آدم چی کاره بشه، مهم اینه که به جامعه‌ت خدمت کنی و فرد مفیدی باشی. مامان‌م واقعا این‌جوری فکر می‌کنه خب. با همه‌ی انشاها فرق داشت. خانوم‌مون چشم‌ش برق زد، انگار یه باهوش هیجانی کشف کرده باشه. منم دیگه تابلو نکردم انشائه کار خودم نیست. تشویق و تحسین‌ها رو ته رزومه‌م اضافه کردم و رفتم روی نیم‌کت چوبی‌م نشستم. هنوز هم بعد این همه سال نمی‌دونم دوست دارم چی کاره بشم. فقط فهمیدم که دیگه برام مهم نیست واسه جامعه مفید باشم یا نه. دکتر شما می‌دونی اگه همه‌ی خاصیت‌ش توی پوستشه، واسه چی خودشو می‌خوریم پس؟ ساکتی امروز کلا.»

Read Full Post »

«آدم توانایی‌هاش مشخصه دیگه، یه سری قابلیت‌ها رو با تمرین می‌تونه به دست بیاره. می‌گن هر کاری رو ده هزار ساعت براش وقت بذاری، حرفه‌ای انجام‌ش می‌دی. حالا شاید هر کسی نتونه همه‌ی کارها رو انجام بده، ولی منظور اینه که نوع بشر می‌تونه با صرف کردن این‌قدر زمان، یه تعدادی کار رو خیلی خوب یاد بگیره. دکتر من درک نمی‌کنم این همه تحسین و تشویق یه اثر رو. قابلیت‌ش رو داریم دیگه خب، کجاش متحیر کننده‌س؟ اگه یکی بیاد بگه من تمرین کردم، بال درآوردم و می‌تونم پرواز کنم، اون موقع می‌شه تحت تاثیر قرار گرفت و تعجب کرد.

حالا کسی هم براش مهم نیستا، ولی الکی به‌به و چه‌چه می‌کنن، گل میارن واسه هم‌دیگه. شب‌ش هم مست می‌کنن، سینه‌ها رو روی هوا می‌لرزونن و یادشون می‌ره. فک کنم یه قرارداد نانوشته‌ای باشه بین آدم‌ها که نوبتی از هم تعریف می‌کنن تا حس مفید بودن بهشون دست بده. امروز من تعریف می‌کنم، فردا که کارهای من رو دیدید شما تعریف کنید تا یر به یر بشیم. کلی‌ش هم تحت تاثیر ماریجوآنا و سنگین‌ترشه ها.

دکتر هیچ‌وقت سوار هواپیمایی بودی که توی ارتفاع کم پرواز کنه و بشه شهرها رو از بالا دید؟ من بودم. تازه می‌فهمی قضیه چیه. از اون بالا هیچ‌کدوم اینا معلوم نیست. نمی‌فهمی کجا کنسرته، کجا ختم. کی داره تظاهرات می‌کنه، کی توی یه مسابقه‌ی همگانی دو شرکت کرده. همه‌ش محو می‌شه، بشریت خالص می‌مونه. مثل یه کپه مورچه توی لونه. بعد تازه عمق شباهت آدم رو با حیوونای دیگه درک می‌کنی. می‌بینی این دنیایی که تحویل‌ت دادن چقدر بی‌ربطه به حقیقت. دکتر همه‌ی این کارایی که ما می‌کنیم فقط واسه اینه که می‌فهمیم، و اگه نکنیم سبکی تحمل‌ناپذیر هستی می‌شیم. کلا اذعان به این شباهت انگار سخته واسه آدم. همه‌ش می‌خواد به خودش اعتبار بده، که آقا من اشرفم، فرق دارم.»

«اشرف؟»

«ای بابا دکتر، این افکار انفعالی رو از خودت دور کن. اشرف مخلوقات رو می‌گم دیگه. همه‌ش می‌خواییم بگیم ما آدما با بقیه جونورا فرق داریم. ما یه چیز دیگه‌ایم. راست هم می‌گیما، فرق داریم چون می‌فهمیم چه خبره. بقیه‌ش همونه ولی. بعد مثلا شما تصور کن یه دسته میمون، مرداشون کراوات بزنن به خودشون، زن‌ها آرایش غلیظ، توی کافی‌شاپ از هم بپرسن داش جلالو می‌شناسی؟ یه عده‌شون تفنگ بگیرن دست‌شون، واسه دفاع از عقیده‌شون راهی میدونای جنگ بشن. عقیده! یه تعداد دیگه جمع بشن دور هم و یه موجود فرضی رو ستایش کنن. دکتر می‌بینی وقتی میمون‌ها رو می‌ذاری جای آدم‌ها چقدر همه‌چی خنده‌دار می‌شه؟

حتی یه مرحله بیش‌تر هم زور می‌زنیم، همه‌ی تلاش‌مون رو می‌کنیم بگیم ما با بقیه‌ی آدما هم فرق داریم. انگار شبیه بودن یه جور فحش باشه. حالا دقت کنی می‌بینی مثلا یه ژانری‌مون هستن که بیش‌تر علایق‌شون شبیه همه. نوجوونی‌مون، پینک‌فلوید مثلا، ناطور دشت، دلقک، گری کوپر. متالیکا، نامجو، حاتمی، فرندز. ژانرهای دیگه‌ای هم داریم، این یه شایع‌ش بود فقط. مثل یه سری کامپیوتر که سخت‌افزارهامون رو شرکت‌های مختلف تولید کردن ولی قابلیت‌هامون مشابهه. بعد یه تعدادی هم نرم‌افزار کمابیش یکسان نصب کنن رومون، خب تهش همه یه تعداد کار مشابه ازمون بر میاد. علایق مشترک پیدا می‌کنیم. این فیلم‌هایی که توش بشر یه سری روبات ساخته که اینا کم‌کم هوش مصنوعی می‌شن، خیلی چیز دوری نیست از واقعیت. ما هم همون‌جوری کپی-پیست همیم. دکتر اصلا می‌فهمی چی می‌گم؟ اون‌طوری هاج و واج منو نگاه نکن مثل نجف‌قلی‌خان صمصام‌السلطنه. یه حرفی بزن.»

«گوش می‌دم فعلا. هر جا لازم باشه حرف می‌زنم.»

«خود دانی. همه‌ی نوستالژی‌هامون شبیه همه. حتی آهنگ‌های دامبولی که شنیدیم هم یکیه. برنامه‌های تلویزیونی، مدرسه، کتاب‌های درسی، دانشگاه، هشتاد و هشت. یه راهو رفتیم. اصلا انگار ما همون ربات‌هاییم که از کارخونه در اومدیم، حالا دنبال هویت جداگانه می‌گردیم، در صورتی که یادمون رفته شروع قضیه رو، مسیر مشترک رو، پایان یکسان رو. دکتر، از دیشب این فره ایزدی افتاده به جونم، ولم نمی‌کنه لامصب. آره خلاصه، به نظرم زیادی کردیت می‌دیم به خودمون.»

Read Full Post »

«این راهیه که خیلی‌ها رفته‌ن. اول می‌خواستن جهان رو عوض کنن، دیده‌ن که نمی‌شه. بالاخره جوونیه و آرمان‌گرایی و اصلاح دنیا. دکتر اگه یکی پیدا می‌شد می‌زد توی دهن‌شون، الان وضع من و شما این نبود. قصدم فتنه و سم‌پاشی فضا نیستا… تهش هم از پس‌ش برنمیان، می‌گن نمی‌شه که نمی‌شه، به جهنم که نمی‌شه. بعد با چشم‌های وق‌زده و نفسی که از سرداب میاد بیرون، هدف‌گزاری رو متناسب با «ما می‌توانیم» انتخاب می‌کنن. حالا کره خر از این به بعد می‌خواد به جاش خودش رو عوض کنه.

دکتر سه روزی می‌شه این انگشت وسطی دست راست‌م هی می‌پره. این‌جوری صاف که نگه‌ش می‌دارم، یه سی درجه‌ای بالا-پایین می‌شه. یه سری دست‌م رو فرو کردم لای یه تل کتاب نفیس «هارد کاور». همشون رو هم خونده بودم. پرش انگشت‌م قطع شد، چند لحظه گذشت، انگشت کوچیکه‌ی پای چپ‌م تیک زد. پام رو کردم زیر فرش تبریز شاه عباسی، بند اومد قر و فِرش. شصت تا رج هم داشت اقلا دکتر، همه‌ش کار دست. یکی هم بود کار پا، دیگه اونو نخریدم. چند لحظه بعد لاله‌ی جفت گوش‌هام یکی در میون بالا و پایین شده‌ن. انگار فایده نداره، هر جا رو می‌گیری از یه جای دیگه می‌زنه بیرون. قرصی چیزی نداره؟»

«یه سری دارو براش هست.»

«نمی‌شه که آخه آدم تصمیم بگیره «از این لحظه فلان می‌شوم» و فلان شه. این‌جوری کار نمی‌کنه. آدم برآیند اتفاقاییه که توی سال‌های قبل عمرش براش افتاده. همه‌ی اوناس که «حال» آدم رو می‌سازه. اینه که نرخ تغییرات آدم، «تابع پله‌ای» نیست، یه منحنی پیوسته‌س. مگه این‌که بری سراغ مواد مخدر. اونم باز شیب‌ش بی‌نهایت نیست، زیاده فقط. چون باز چند لحظه‌ای حداقل طول می‌کشه تا اثر کنه. شبیه فرق سرعت لحظه‌ای و شتابه. شتاب دست آدمه، ولی سرعت لحظه‌ای علاوه بر شتاب، به سرعت قبلی آدم هم بستگی داره. نمی‌تونی بگی من می‌خوام الان سرعت‌م فلان متر بر ثانیه باشه. باید شتاب بدی، ببینی کی می‌رسی به اون سرعت مطلوب. فکر و برنامه‌ریزی می‌خواد، فرمول داره. منظورم رو متوجهی دکتر؟»

«بله، کاملا.»

«حالا شما تا بیای تصمیم بگیری که من می‌خوام از این به بعد «فلان جور» باشم و در «فلان جهت» حرکت کنم، معمولا یادت می‌ره که الان در «جور صفر» و «سرعت صفر» نیستی. یه چیزی هستی که توی یه جهتی با یه سرعتی در حرکته. حالا اگه بیای در یه جهت جدیدی منحرف بشی، باید چیزی که هستی رو با این جدیده جمع بُرداری کنی تا نتیجه دست‌ت بیاد. مثل یه مدار کنترلیه، فیدبک لازمه، باید سیگنال رو هی اصلاح کنی. نمی‌شه که همین‌طوری زرتی بگی من می‌خوام عوض شم. لگد می‌ندازه، پرت‌ت می‌کنه زمین، هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسی. واسه همینه که نه تنها نمی‌شه جهان رو تغییر داد، که تقریبا خودت رو هم نمی‌تونی اون‌طور که می‌خوای تغییر بدی.

دنبال موقعیت اولیه‌م می‌گشتم تا بتونم جهت حرکت به سمت مقصد رو پیدا کنم. مجبور بودم توی بازه‌های زمانی کوتاه، فکر کنم ببینم الان کجام و توی چه جهتی دارم حرکت می‌کنم. واسه این‌که مسیر حرکت‌م رو بهینه کنم، هی این بازه‌های زمانی رو کوتاه‌تر و کوتاه‌تر کردم؛ اواخر دیگه رسیده بود به ثانیه. به معنی واقعی کلمه «در لحظه» زندگی می‌کردم. محاسبات رو انجام می‌دادم، مسیر جدید رو می‌فهمیدم، جابجا می‌شدم و همین‌طور تا آخر.

تهش می‌دونی چی شد دکتر؟ یه جایی انقدر این بازه‌های زمانی کوتاه شده بود که من دیگه «لحظه» رو حس نمی‌کردم. تا می‌اومدم ببینم الان کجام و کدوم‌وری دارم می‌رم تا بتونم مسیر رو اصلاح کنم، «لحظه» گذشته بود. بعد یه چیز مهمی فهمیدم. فهمیدم «حال» وجود نداره. ما همه‌ش در گذشته زندگی می‌کنیم. حال فقط یه لحظه‌س که قبل از این‌که فهمیده بشه، گذشته. فهمیدم مهم نیست چی کار کنم توی زندگی، چون همه چی گذشته‌. بعدش چند ماه هیچ کاری نکردم. طوری هم نشد. همین حرفی که الان شنیدی، دیگه «حال» من نیست، گذشته‌مه. واسه همینه که کمکی از دستت بر نمیاد. تا بخوای من رو بشناسی، من یه آدم دیگه‌ای شده‌م.»

Read Full Post »

«دکتر یادته جلسه‌ی قبل گفتم همیشه یه چیزی یا یه کسی باید بهم آویزون باشه تا حس کنم مفیدم؟ از اون روز همه‌ش دارم به این قضیه فکر می‌کنم که باید فقط می‌گفتم یه چیزی، نه یه کسی.»

«چرا؟»

«اگه یه کسی باشه، مثل اینه که دو دستی گلوم رو محکم فشار بدن. خوشم نمیاد. نه این که یاد کار کردن خر و خوردن یابو بیفتما. من خودمو می‌شناسم، می‌دونم چه الدنگ نفله‌ای هستم. اون یارو دیگه باید خیلی خاله‌خاک‌انداز باشه که لنگ من بمونه، یا اصلا وابسته‌م بشه. همون جمله‌ی وودی آلنه دیگه. شنیدی که؟»

«مطمئن نیستم منظورت کدوم جمله‌س.»

«همون که می‌گه من هیچ‌وقت عضو باشگاهی نمی‌شم که یکی مثل من رو به عضویت قبول کنه. راست‌ش مساله‌ی من شاید حتی یه کم بغرنج‌تر از اونیه که اول گفتم. من عاشق کسی که عاشق یکی مثل من بشه هم نمی‌شم. باید حس کنم طرف روی پای خودش سر پاس و اثر من براش فقط غنج رفتن دله وقتی یادم می‌افته، همین. حال می‌کنه باهام، نباشم هم ولی بلای خاصی سرش نمیاد. حالا این رو بذار کنار این مطلب که از مسابقه هم بدم میاد. فاجعه‌س. خودم که حرکتی نمی‌کنم، کسی هم حرکتی بکنه بدم میاد ازش.

تا چند سال پیش فاجعه نبودا، مشکلی نداشتم با قضیه. یه رفیق دارم که به قول خودش اثر داپلرش می‌شه امام زمان. اون موقعا بهم گفت که چند سال دیگه همین می‌شه سوهان روح‌ت. گفتم می‌شینم فعالیت فرهنگی می‌کنم واسه خودم، حال‌ش رو می‌برم. ولی مثل این‌که واقعا همه‌ش واسه تولید مثله، کعبه و بت‌خانه بهانه‌س.

می‌دونی دکتر؟ ما آدم‌ها خیلی کوچیک و بی‌اهمیتیم. الان همینی که شما نشستی به حرف‌های من گوش می‌دی واسه خاطر اینه که اگه این کار رو نکنی، امورات‌ت نمی‌چرخه. وگرنه به حال جهان که فرقی نمی‌کنه من چه مرگمه. فوق‌ش اینه که صاب‌کارم ترجیح می‌ده حالم معمولی‌تر باشه تا بتونم روزی هشت ساعت براش کار مفید کنم تا ته ماه پول بیش‌تری به جیب بزنه.

منظورم اینه که مگه نه این‌که جهان انقدر بزرگه که نسبت زمین به جهان تقریبا صفره؟ بزرگ‌ترین کاری که یه آدم می‌تونه بکنه چیه؟ اینه که زمین رو تغییر بده دیگه، نه؟»

«آره گمونم.»

«اگه فرض کنیم که ما قادریم زمین رو عوض کنیم که روی این البته جای بحث هست، نهایت اثرمون روی جهان مثل نسبت زمین به جهانه، یعنی تقریبا صفر. حالا اگه این حقیقت رو وارد محاسبات کنیم که امثال من با یه زندگی کارمندی غرق در روزمرگی، اثرش روی زمین هم در حد اثر یه آدم معمولیه و نمی‌تونه اون رو تغییر چندانی بده، اون وقت می‌بینیم که اثر این آدم روی جهان می‌شه یه عدد تقریبا صفر تقسیم بر هفت میلیارد. نه؟ اصلا تقسیم بر صد میلیون چون شمایی. هر چقدر هم بخواهیم بگیم تقریبا صفر، صفر نیست، ولی دیگه ضرب دو تا اپسیلون واقعا قابل صرف‌نظره. perturbation پاس نکردی شما دکتر، سر در نمیاری خیلی.

شاید بگی خیلی هم فاجعه نیست. یه مدتی وارد مسابقه شو و یکی رو گیر بیار واسه خودت. این کارم کردم دکتر. سخت بود ولی کردم. دیدی آدم یه چیز جدید می‌خره مثل دوچرخه یا تلویزیون، چند ساعتی ذوق داره؟ آدم جدید ذوق‌ش چند هفته‌س. بعد می‌شه مثل تلویزیونی که همیشه گوشه‌ی خونه هست و دیگه کسی حواس‌ش نیست بهش. انگار بودن وظیفه‌شه. بعد می‌مونه اون گوشه تا یه روز بالاخره بسوزه و بندازنش دور. حتی نمی‌کنه وقتی چهار تا پیکسل صفحه‌ش سوخت و بوی خطر می‌رسید، خودش پا شه از در بره بیرون. یه دستی به سر و روش بکشه، بگرده دنبال یه مشتری جدید. ان‌قدر می‌مونه تا بسوزه کلا. دکتر پُست‌راک گوش می‌دی؟ می‌گن کلی خاصیت داره، واسه مدرنیته‌ی آدم هم خوبه.»

Read Full Post »

« Newer Posts - Older Posts »