Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘انسان و خدا’ Category

سال اول دبیرستان، نماز و روزه‌ام شاید تحت تاثیر دوستان نزدیک آن دوره‌ام، خانواده‌ی مادری،  رسانه‌ها و کلاس‌های دینی مدرسه و کمی هم طغیان علیه پدر، کمابیش برقرار بود. سال دوم تردید‌ها اوج گرفت و بعد هم در سال سوم بود به گمانم که ماجرا مختومه اعلام شد. اگر در قبلی‌ها حافظه‌ام خطا می‌کند، دوره‌ی پیش‌دانشگاهی را خوب به خاطر دارم که خیلی از هم‌کلاسی‌ها جهت بده‌ بستان با خدا من باب کنکور پیش رو، طاعات و عبادات‌شان محکم‌تر از پیش ادامه داشت و من و باقی روزه‌خواران نگاه ازبالابه‌پایین عاقل‌اندر‌سفیه‌طور به‌شان می‌انداختیم و بسته‌های پچ‌پچ و کلاب را در زنگ ناهار و نماز باز می‌کردیم و دو لپی می‌لمباندیم، یک بسته سن‌ایچ یا شیر کاکائو هم روی‌اش جهت شستشو.

خدا هنوز بود، البته نه با تعریف دینی آن. درگیری اولیه با بود و نبود خدا برای من در اواخر سال اول دانشگاه آغاز شد. از جزییات که بگذریم، به این نتیجه رسیدم که برای هضم ماجرا به اندازه‌ی کافی قوی نیستم و جرات ندارم. امکان وجود جهان بی خدا را نمی‌توانستم بپذیرم و برایم بیش از اندازه ثقیل می‌آمد. تصمیم گرفتم ماجرا را فعلا بی‌سرو‌صدا زیر فرش مخفی کنم. چند سال بعد را در فرار از هر گونه مواجهه سپری کردم. یکی از کسانی که آن روزها سعی کرد کمکم کند چکش بر میخی بود از طنازان همین وبلاگستان. ده سالی بزرگ‌تر از من بود و پیش‌بینی کرد که توان فرار از این مواجهه را نخواهم داشت و روزی به سر و کله‌ی هم خواهیم زد و هرچه هم که دیرتر، خونین‌تر. البته که من زیر بار نرفتم و قایم‌باشک‌بازی را چند سالی ادامه دادم، «ایشالله که گربه‌س».

و خب بیست و پنج سالگی بود و مهاجرت و وقت آزاد و تنهایی و یک پیش‌بینی درست. مواجهه‌ی مذکور برای من با بی‌انگیزگی زیاد همراه شد و درجات خوبی از افسردگی و همان کلیشه‌ی ظاهر شدن یک «که چی» کله‌گنده در ورای تمام فعالیت‌ها. این وضعیت به مرور تا جایی پیش رفت که گاهی  ساعت‌ها می‌گذشت از بیدار شدن‌‌ام ولی نمی‌توانستم از تخت‌خواب بلند شوم. انگار هیچ توانی نداری؛ همین‌طور در ذهن‌ات می‌چرخی در دور باطل و زل می‌زنی به سقف و منتظر ظهور چند کالری ناقابل جهت مصرف در عضلات‌ات وقت می‌گذرانی. یا ناگهان می‌دانی که احتمال زنده ماندن آدم چه‌طور با ارتفاع پرش تغییر می‌کند. آن‌چنان زنده بودن برایت معنایش را از دست داده که به تلنگری بندی. از هیچ فعالیتی لذتی نمی‌بری. برداشت‌ات از زندگی می‌شود یک رنج مدام در پس‌زمینه که گاهی با خوشی کوچکی به صفر نزدیک می‌شود ولی برآیندش همواره منفی است. تو هم خیلی منطقی به این سوال برمی‌خوری که چرا باید یک چیز منفی را ادامه داد. البته آدم هم جز در لحظاتی بسیار معدود، توان غلبه بر این خواهش نفس برای ادامه‌ی حیات را ندارد. لحظه‌اش که بگذرد دیگر گذشته و تو محکومی به زندگی. از این دست توصیفات هدایت‌وار شیک که بگذریم، الان که با فاصله به ماجرا نگاه می‌کنم حال آن دوران‌ام (که چند هفته‌ای طول کشید) برای‌ام شاید به اندازه‌ی شُمای احتمالی، عجیب و کمی دور از درک است. یعنی حس می‌کنم که باید می‌توانستم خیلی راحت‌تر با قضیه کنار بیایم ولی نتوانستم. دقیقا نمی‌دانم چه‌طور از قعر خارج شدم ولی به گمان‌ام صحبت با دوستان‌ام نقش مهمی در آن داشت.

بعد از «چرا باید ادامه‌ی حیات داد؟»، به «ادامه‌ی حیات دادن اصولا فرقی با خودکشی ندارد» رسیدم. منظورم این بود که وقتی مرگ تو به یک پایان نقطه‌دار ختم می‌شود، دیگر فرقی نمی‌کند این نقطه‌ی پایانی را چه روزی و کجا در انتهای زندگی‌ات بگذاری چون تو بعدش دیگر نیستی که آن تفاوت برایت معنایی داشته باشد. مثل این‌که بگوییم اگر به دنیا نمی‌آمدیم خب چیزی را هم از دست نمی‌دادیم چون نبودیم که از دست بدهیم. یا مثل وقتی که یک عمل جراحی در پیش رو داری و می‌ترسی از این‌که بعدش درد خواهی کشید، اگر مطمئن باشی که از زیر تیغ جراح زنده بیرون نخواهی آمد، دیگر ترسی از درد بعدش هم نخواهی داشت. الان برایم روشن است که این طرز فکر تا حدی از تربیت همراه با هدف‌گزاری‌های پیاپی نشات می‌گرفت. قبول شدن در کنکور سمپاد راهنمایی و دبیرستان، کنکور کارشناسی و ارشد، پذیرش، ویزا، دکترا. همه‌ی این‌ها من را آدمی بار آورده بود که همیشه به دنبال رسیدن به نقاط هدف‌ بود و بدون آن نقاط، نمی‌توانست دلیلی برای ادامه‌ی کاری بیابد. یادم هست روزی را که به سولوژن عزیز همین حرف‌ها را می‌زدم و او سعی داشت منطقی و به زبان علمی نشان‌ام دهد که به جز لذت بردن از هدف نهایی، لذت بردن از مسیر هم ممکن است. و خب من آن چیزی که در موردش حرف می‌زد را نمی‌دیدم. البته احتمالا همین دست صحبت‌ها بود که بعدتر در ناخودآگاه‌ام اثر گذاشت. شاید یک سالی و حتی بیش‌تر، نگاهم به زندگی از همین نوع بی‌تفاوتی مرگ و زندگی بود؛ به قول آقای کاف «پوچ‌گرایی عالمانه»! حاصل این بی‌تفاوتی، رقیق شدن شدید احساسات‌ام بود. وقتی چیزی فرقی ندارد، دیگر رنجی نمی‌بری. اما از آن سو حس مثبت و منفی با هم تعطیل می‌شود چرا که حس را نمی‌شود دست‌چین کرد. این است که می‌بینی مدت‌ها است کسی را دوست نداری مثلا؛ حتی کسانی را که فکر می‌کنی دوست داری!

شروع به تغییر را در پست دو-تا-قبل تا حدی نوشتم. سعی کردم موضوعاتی که موجب نارضایتی‌ام از زندگی روزمره می‌شد را رفع کنم. حتی به گمان خودم این موضوعات خیلی دون‌تر از دغدغه‌های مثلا بزرگ‌تر «وجودی» ‌من بود. ورزش نصفه‌نیمه‌ای هم کنارش شروع کردم و خب واقعا اثر داشت. بعد از چند ماه انگار طرز فکرم هم تغییر کرده بود. البته تغییرات به همین‌جا ختم نشد. یادم افتاد یک ویدیوی TED دیده بودم که در آن خانم Amy Cuddy در مورد اثر بدن بر ذهن صحبت می‌کرد. آن‌طور که تحقیقات و تجربیات آدم‌ها نشان داده، ذهن و بدن به یکدیگر کوپل هستند. یعنی با تغییر یکی می‌شود دیگری را هم تغییر داد. مثلا اگر خودکاری بین دندان‌هایت بگذاری تا صورت‌ات شکل خنده به خود بگیرد، کم‌کم حس شادی در تو به وجود می‌آید. سعی کردم این را در خودم امتحان کنم. برای این‌که خوشحال باشم، شروع کنم به انجام کارهایی که یک «من» خوشحال انجام می‌دهد یا وقتی کسی را می‌بینم مشغول انجام‌شان، حس می‌کنم آدم شادی است. مثل همان رفتینگ، windsurfing، کانو-کمپینگ و این آخری یعنی اسکای‌دایوینگ. و به نظرم واقعا این روش کار می‌کند. به مرور خوشحال می‌شوی، بعد دیگر خودت ذوق داری آن کارها را برای لذت بردن ازشان بیشتر هم انجام دهی. برای زمستان امسال قصد دارم اسنوبوردینگ را شروع کنم. وسایل‌ش را گرفته‌ام و در کلوپ اسکی دانشگاه عضو شده‌ام. برای خودم جالب است که این روزها دوست دارم زودتر برف ببارد تا بتوانم این کار هیجان‌انگیز را امتحان کنم. حتی گاهی از کار کردن روی پروژه‌ام لذتکی هم می‌برم. لذت نبردن صرفا یک نشانه است از یک مشکل درونی‌تر. مشکل را که حل می‌کنی، با دنیایی از فعالیت‌های لذت‌بخش و جذاب روبرو می‌شوی.

این روزها که رنج روزانه‌ی خاصی ندارم، زندگی و خودکشی تفاوت قابل ملاحظه‌ای با هم دارند برایم. به عقب که نگاه می‌کنم، افسرده بودن آن روزهایم برایم مثل روز روشن است. طرز فکری که احتمالا تعادل هورمونی بدن آدم را به هم می‌زند و این به هم خوردن تعادل خودش منجر به تشدید افکار منفی می‌شود و فرو رفتن بیش‌تر. الان دوست دارم از فرصت کمی که برایم مانده بیش‌ترین استفاده را بکنم. بود و نبود خدا دیگر برایم مساله نیست. فرقی به حالم ندارد، انگار گذر کرده‌ام از این‌که دغدغه‌ام باشد اصلا. هدفی که برای خودم ساخته‌ام (و ساخته شدن‌اش خیلی آرام و ناخودآگاه رخ داد) این است که لذت را در زندگی اوپتیمم کنم. منظورم این است که لذت را حداکثر کنم تحت شرط حداقل آسیب به خودم و دیگران.

آن رندوم بودن اتفاقاتی که منجر به وجود جهان ما شده و روزی برایم غیرقابل هضم می‌رسید، این روزها برایم دوست‌داشتنی است. انگار بار بزرگی از دوش آدم برداشته می‌شود وقتی یاد می‌گیری همه‌ی تصویر را با هم ببینی. خودت را در درازای این میلیاردها سالی که از انفجار بزرگ سپری شده و در طول وسعت کهکشان‌ها که می‌بینی، همه چیز معنی دیگری پیدا می‌کند. اولویت‌های زندگی برای‌ات واضح می‌شود. می‌فهمی کدام چیزها و کارها در زندگی مهم هستند و کدام‌ها نه. بودن تو و آگاهی‌ات به این بودن، به یک راز شیرین و هیجان‌انگیز تبدیل می‌شود. دیگر با یک توضیح ساده‌ی کودکانه نمی‌شود جهان را شرح داد، تو را توضیح داد. می‌بینی داری در جهانی زندگی می‌کنی که حتی نمی‌شود ثابت کرد واقعا وجود دارد. با خودم می‌گویم شاید اصلا همه‌ی ما تصاویری هستیم در یک کنسول بازی بزرگ‌تر، از نوع شخصیت‌های بازی Sims مثلا. شاید نقطه‌ای هستیم در یک دنیای بزرگ‌تر. شاید کسی ما را واقعا ساخته. هزاران شاید و اما و اگر دیگر که ممکن است چندان محتمل هم نباشند ولی راهی هم برای تشخیص توزیع احتمال‌شان نیست. پس چرا اصلا دغدغه باشند. تا رنجی نیست، باید لذت برد و زندگی کرد.

Read Full Post »

عدم

چندین سال مبارزه، اعتصاب و تحصن آدم‌ها بالاخره نتیجه داد و خدا قبول کرد که تاسیساتی روی زمین بسازد تا هر کس تمایلی به ادامه‌ی حیات ندارد، در آن‌جا کاملا از بین برود. آدم‌ها استدلال‌شان این بود که برای «بودن»‌ مختار نبوده‌اند و بی‌معنی است که در چنین شرایطی، بعدها مورد عذاب هم واقع شوند. تفاهم‌نامه‌ای که هفته‌ی پیش از آن با حضور نمایندگانی از دو طرف به تصویب رسیده بود، علاوه بر ساخت فوری این «عدم‌گاه»‌ها، از تمام کسانی که تا پیش از آن اقدام به خودکشی کرده بودند نیز رفع گناه نموده و این نوید را می‌داد که اجازه‌ی انتخاب «نیستی»‌ به آنان نیز داده شود. در مقابل این تاسیسات، گاهی تا ده‌ها کیلومتر صف تشکیل شده بود و جمعیت هیجان‌زده و شاد، چشم به راه رسیدن لحظه‌ی موعود بودند. عده‌ی زیادی هم برای تماشای خدا که قرار بود آن روز جهت راه‌اندازی این تاسیسات به زمین بیاید، گرد هم آمده بودند. عینک‌های مخصوص بین جمعیت توزیع شده بود چرا که می‌گفتند تماشای خدا با چشم غیرمسلح سبب نابینایی خواهد شد. عصر آن روز تاریخی، خدا آمد، عده‌ای از آدم‌ها دیدندش و تعداد زیادی هم نیست شدند.

Read Full Post »

نوک قلم را در جوهر فرو کرد و نقطه‌ی کوچکی بر روی کاغذ گذاشت. لکه‌ی جوهر آرام‌آرام در کاغذ پیش‌روی کرد و دایره‌ای ساخت که هنوز دارد بزرگ‌تر می‌شود.

Read Full Post »

یاس خیلی فلسفی

مست و سرخوش از لقای معشوق، چندتایی‌شان در پی حوریانِ گریزانِ خسته و وامانده می‌دویدند و عده‌ای در جوی‌های عسل غوطه‌ور بودند. از هجوم زیاد، ابزار پیش‌گیری در همان ساعات اولیه به اتمام رسیده و خطر شیوع عفونت‌های مقاربتی و بارداری‌های ناخواسته در کمین بود. در این آشفته‌بازار، تنها خدا بود که حیران و افسرده، فارغ از تمام آن همه هیاهو، سر به زیر افکنده و رو به افق، در میان مه غلیظی از ماری‌جوآنا، قدم می‌زد. با بطری شرابی در دست، آوازهای غمگین محلی می‌خواند و به این فکر می‌کرد که پس او را چه کسی آفریده است؛ بهشت او کجاست. آخر نعره‌ای زد و در پس‌زمینه محو شد.

Read Full Post »

سه‌ی صبح

واسه اثبات هدف‌مند (هوش‌مند) نبودن آفرینش (وجود؟) همین بس که آدم شب‌ها (که قراره بخوابه) اصلا در حد و اندازه‌ی صبح‌ها (که قراره از خواب پا شه) خواب‌ش نمیاد. حالا وارد مبحث جفت‌گیری گاوها نمی‌شم دیگه.

Read Full Post »

مارکو (همون پست‌داکه که رفت ایتالیا زن گرفت) توی آشپزخونه من رو دیده، می‌پرسه شما با زن‌ها دست نمی‌دید؟ اول‌ش یه لحظه هنگ کردم تا سوال رو بتونم درک کنم. حدس زدم این هم‌آفیسی ایرانی‌م که بچه مسلمونه یه گندی زده. یه جلسه‌ای داشتن اون روز که لابد یه زنی هم توش بوده. توی مهندسی، مخصوصا مکانیک، کلا زن چیز غریبیه. مثلا بین ما چهارده نفر دانشجو، فقط یکی زنه. گفتم من از سنی‌ها خبر ندارم، ولی شیعه‌ها با زن‌ها دست نمی‌دن. متحیر پرسید یعنی همه‌ی زن‌ها؟ نمی‌دونستم مَحرم به انگلیسی چی می‌شه، گفتم به جز خانواده و فامیل نزدیک، بعد چند مورد استثنا براش مثال زدم. آخر هم گفتم البته من مذهبی نیستم که یه موقع فک نکنه ابلهی-چیزیم، خوبیت نداره.

به نظرم این‌که ادیان ابراهیمی یه مشت اراجیف بی‌معنی‌ان دیگه این روزا خیلی واضح شده. اگه کسی این قضیه رو درک نکرده و به مذهب اعتقاد داره، یا آدم کم‌هوشیه یا باهوشه ولی biased ئه و به اندازه‌ی کافی مطالعه نکرده و در موردش فکر نمی‌کنه (صرفا یه پروسسوره). شاید خیلی جنرالایز کردن به نظر بیاد این گزاره ولی من هنوز مثال نقضی براش ندیدم. هر وقت دیدم، تئوری‌م رو به روز می‌کنم. زدم توی دیکشنری ببینم هم‌معنی فارسی‌ biased چی می‌شه، نوشته پيشقدر دار. ریدیم با این زبون‌مون. یعنی منظورم اینه که بحث مذهب بحثی از جنس ممکن است درست باشد یا نباشد نیست. یه طرف ماجرا _به طرز دردناکی واضح_ داره مزخرف می‌گه و یه طرف ماجرا حرف‌ش با منطق و علم که تنها ابزارهای ما هستن برای بررسی یه پدیده، مطابقت داره.

البته بحث‌م در مورد مذهبه فقط. وگرنه خدا با تعریف‌های شخصی آدم‌ها به عنوان یه مفهومی که قابل رد یا اثبات توسط علم نیست صحبت‌ش جداست. چون اعتقاد به اون بر خلاف مذهب به نظرم چندان اثر مخربی توی جامعه نداره و شاید حتی برای یه بخشی از جامعه خوب هم باشه. هرچند یه تئوری بسیار غیرمحتمل به نظر می‌رسه ولی چیزی نیست که بشه گفت احتمال وجودش صفر درصده. اینه که راست‌ش رو بخوایید من خودم ته ذهن‌م یه درصد کوچیکی همیشه براش می‌ذارم کنار. همون‌طور که برای قوری جناب راسل هم گذاشتم کنار. کاره دیگه، دیدی واقعا همه‌چی زیر سر اون قوریه بود. دو روز دیگه اگه سر سه راهی شیری آدمو خفت کرد، به این پست وبلاگ‌م استناد می‌کنم و رد می‌شم می‌رم. در حالی که به همه‌ی شما که بهش اعتقاد ندارید دونه‌دونه تجاوز وحشیانه می‌کنه.

حالا باز وقتی یکی توی یه جامعه‌ی مذهبی بزرگ شده که از همه طرف این تفکرات بهش القا می‌شه رو من می‌تونم درک کنم که نتونه به راحتی از بند این افکار آزاد بشه. بالاخره آدم موجود قابل ترحمیه، هر عقیده‌ای رو اگه به اندازه‌ی کافی زیاد و طولانی و از کانال‌های متعدد به خوردش بدی، باورش می‌شه. کار آسونی هم نیست کنار گذاشتن این تفکرات واسه خیلی از آدم‌ها. ولی وقتی یکی رو می‌بینی که به این‌جا رسیده، آدم یه توقع دیگه‌ای داره. بالاخره چهار سال فرصت اینو داشته که همه‌ی اون جهل و خرافه رو از بیرون ببینه و یه چیزایی رو بفهمه.

یه بار سر ناهار با شعیب که اهل یه کشور افریقاییه و من همیشه هم یادم می‌ره کدوم کشور، داشتن حرف همین چیزا رو می‌زدن. پسره دو-سه ساله مسلمون شده و چند ماه پیش با یه دختر مسلمون پاکستانی هم ازدواج کرد. منم همین‌جوری ساکت نشسته بودم و گوش می‌دادم. یه جای بحث‌شون هم‌اتاقی‌م از من پرسید نظرت چیه؟ البته نظرم رو می‌دونست چون قبلا چند بار از این بحث‌ها کرده بودیم با هم که همیشه هم بی‌فایده بوده. بعد من توی چند تا جمله ایراداتی که به مذهب وارد می‌دونم رو گفتم. اون یکی پسره نه اینکه تازه مسلمونه، فکر می‌کنه به چه منبع غنی روحانی دست پیدا کرده و زندگی‌ش از این رو به اون رو شده و خوشبختی و فلان. هنوز خیلی از جزییات تفکر اسلامی رو نمی‌دونه. یه کم که داشتم ایرادات‌شون رو می‌گفتم، هم‌اتاقی‌م برگشت به شعیب گفت که تو نباید انقدر با همه در مورد این چیزا بحث کنی. اونم پرسید چرا؟ جواب داد چون ما یه چیزی داریم و باید خیلی مراقب باشیم از دست ندیم‌ش. ولی کسی که چیزی نداره، نگران از دست دادن‌ش هم نیست. البته شعیب مخالفت کرد باهاش ولی نکته‌ی ماجرا این‌جاست که هم‌اتاقی من فکر می‌کنه یه چیزی داره! یعنی نه تنها نمی‌دونه عقایدش بی‌معنیه، بلکه فکر می‌کنه یه چیز ارزش‌منده که نباید به خطرش بندازه. این درک‌ش برام هنوز خیلی سخته راستشو بخوایید. مثل اینه که، نمی‌دونم مثلا روزی هشت ساعت سرت رو کرده باشی توی گه، بعد یکی بیاد بگه «عمو! اینی که سرت رو کردی توش گهه ها، حواس‌ت هست؟» بعد بغل‌دستی‌ش بگه که «مواظب باش این چیزی رو که داری از دست ندی»! جالبه که از اون روز به بعد با من خیلی کم حرف می‌زنه دیگه.

تابستون واسه یه کنفرانسی رفته بودیم امریکا. من و این هم‌اتاقی‌م و دیوید که کاناداییه. صبح توی فرودگاه گفتیم بریم یه قهوه و کیکی بگیریم از جهت صبونه. به دیوید گفتم قهوه می‌خوری برات بخریم؟ گفت من قهوه نمی‌خورم. گفتم چای چطور؟ گفت اونم نمی‌خورم. بعد یادم نیست کی چی گفت که صحبت رسید به اینکه دیوید مورمنه. مورمن‌ها یه شاخه‌ای از پروتستان‌هان که واقعا صد رحمت به اسلام. باز می‌گی چهارده قرن ازش رد شده و صدها هزار نفر توی پروروندن ایده‌هاش سهیم بودن و مشمول مرور زمان و آغشته به رمز و راز و اینا شده، یه عده نمی‌فهمن. اینا اعتقاد دارن دویست سال پیش خدا به یکی به اسم جوزف اسمیت وحی کرده و تعالیم مسیحیت رو احیا کرده. بعد مثلا خوردن چای و قهوه براشون ممنوعه. می‌گم پس صبحا چی می‌خورید؟ می‌گه آب‌میوه. بعد این هم‌سن‌وسال منه، دو تا بچه داره، سومی هم تو راهه. واسه این که جمعیت‌شون زیاد بشه فرت و فرت می‌زان.

تو راه قهوه‌خواری، همین هم‌اتاقی‌م داشت از اعتقادات دیوید اظهار تعجب می‌کرد که این دیگه واقعا طنز ماجراس. می‌گفت از دیوید شنیده که بچه‌هاش رو نمی‌خواد بذاره مدرسه و خودش می‌خواد بهشون درس بده چون نمی‌دونم فلان اعتقاد رو داره. بعد این واقعا آدم کم‌هوشی نیست. الان دانشجوی پی‌اچ‌دی شده، پاره‌وقت کار می‌کنه، زن و بچه داره، کارای مذهبی هم می‌کنه. می‌ره توی دسته‌ی دوم. تعریف می‌کرد دو سال توی لاس‌وگاس مردم رو به دین‌ش دعوت می‌کرده و این‌جور چیزا. امریکا که رسیدیم بعدازظهر یکشنبه بود. نیم ساعت نشده بود هنوز که برادر زن‌ش اومد دنبال‌ش از هتل برش داشت و رفتن کلیسا، عبادت. بین خودشون هم ازدواج می‌کنن اینا، یه جوری که دو تا آدم معقول قاطی‌شون نشه یه موقع بفهمن سرشون توی گهه. والا به امام حسین. این مذهبی‌ها مثل جمهوری اسلامی می‌مونن. آدم رو با خودشون به زیر می‌کشن و مجبور می‌کنن در مورد چیزایی بحث کنی که ده‌ها و شاید صدها ساله برای تمدن بشری حل شده. تهش هم هیچی به هیچی. گفتم این‌جا گازها برقیه؟ جدیدا فر رو که روشن می‌کنم حس می‌کنم هر یه ربع یه بار یه بچه‌ی گرسنه‌ی آفریقایی تلپی می‌افته می‌میره.

Read Full Post »

به نظرم یه انتقاد دیگه‌ای که به خدای فرضی وارده اینه که «چرا همیشه یه سری فرستاده (رسول) می‌فرسته واسه این‌که با آدم‌ها ارتباط برقرار کنن؟» نمی‌گم خودش یه سر پا شه بیاد ولی یه پیام تصویری‌ای، چهار تا عکسی، چیزی. گرفتی ما رو عمو؟

Read Full Post »

Older Posts »