Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘انسان و خدا’ Category

کوه‌نوردی

–  این بالا آدم به خدا نزدیک‌تره.

[تصور جهان به صورت فضایی که زمین در پایین آن قرار دارد و مابقی در بالای آن.]

Read Full Post »

یک زمان نه چندان دوری، در واقع یک زمان تقریبا نزدیکی حتی، در وضعیتی بودم که آدم‌ها را کاملا سیاه و سفید می‌دیدم. نه، صبر کنید که قبل‌ترش را بگویم. یک زمانی که تقریبا می‌شود گفت دور است، به نسبت سن‌م البته، اعتماد به نفس نداشتم. خیلی از آدم‌ها را فکر می‌کردم از من بهتر هستند. و نتیجه‌اش شده بود که تا حد خوبی از آدم‌های جدید فراری بودم. یعنی مثلا استرس می‌گرفتم که این آدم را چطور بروم و ببینم، که خیلی خفن است و من تخمی. از دیگران غول‌هایی ساخته بودم در ذهنم، فکر می‌کردم که کارشان درست است و مثلا دارند فلان گه ویژه را می‌خورند. خلاصه سرتان را درد نیاورم، اصولا حرف مفت را باید کوتاه گفت و از آن‌جا که حرف معمولا مفت است، من پیرو مینیمالیسم شدم. نه این‌که حتی بخواهم که پیرو مینیمالیسم بشوم، نه. این‌که آدم بخواهد که پیرو باشد، یعنی ریده. اصلا از آن بیسیک‌تر، فکر می‌کنم قبلا هم گفته‌ام که «ایسم» به نظرم بی‌معنی است. من از مینیمالیسم فقط به عنوان نشانه‌ای برای کوتاه کردن توضیحاتی که باید بدهم، استفاده می‌کنم. این پنج جمله‌ای که خواندید، با احتساب همین جمله. به خصوص در ادبیات و هنر. من ترجیح می‌دهم که مثلا داستانِ کوتاه سه صفحه باشد، داستان بلند شصت-هفتاد صفحه. البته موارد خاصی هم هستند که آدم دوست دارد هزاران صحفه می‌بودند اما از آن‌جا که نمی‌خواهم متهم به غرغره کردن اسم شوم، بحث را ادامه نمی‌دهم. یاد فیلم اخیر وودی آلن افتادم که خیلی خوب رید به آن‌ها که اسم غرغره می‌کنند. همین الان متوجه شدم که وودی آلن هم خودش اسم است و من ممکن است در حال غرغره کردن باشم. گریزی نیست. البته این حق مسلم من است که هر کجا که دوست دارم بحث را ادامه دهم و هرکجا که دوست دارم بحث را رها کنم. شما هرچقدر هم که بخواهید زور بزنید، نمی‌توانید ذهن دیگران را کنترل کنید. من حتی اگر بخواهم، جملات متوالی بی‌معنی می‌نویسم و معتقدم که به کسی مربوط نمی‌شود که بخواهد انتقادی در این مورد نماید. اصلا نحوه‌ی فکر آدم همین است و من از ابتدای متن دقیقا فکرم را بر روی کیبورد تایپ کرده‌ام، بدون هیچ جابجایی‌ای در واژگان یا جملات. الان هم آن‌قدر مغزم سرگردان است که یادم رفت داشتم چه می‌گفتم. تصمیم دارم بروم و متن را از ابتدا بخوانم. خواندم. پنج جمله هم اضافه کردم.

می‌گفتم. یا مثلا در موسیقی هم سلیقه‌ام مینیمال است. این‌ها را بعدا فهمیدم. یعنی اوایل نمی‌دانستم که این دسته‌هایی از موسیقی که دوست‌شان دارم، مینیمال طبقه‌بندی می‌شوند. فردا صبح باید بروم امتحان آیلتس بدهم به جز اسپیکینگ. باید پروسه‌ی مهاجرت را شروع کنم اما درست نمی‌دانم که آیا می‌خواهم که در نهایت به یک شهروند کانادایی تبدیل شوم یا نه. مسلما برای آدم منافعی دارد اما ته‌اش چه فرقی می‌کند وقتی که همه می‌میریم و شواهد نشان می‌دهد که خدا وجود ندارد و دنیای دیگری در انتظار آدم‌ها نیست. نمی‌دانم، شاید هم وجود داشته باشد. یعنی من شخصا ترجیح می‌دهم که وجود داشته باشد چون چند سالی درگیر این سوال بودم که بالاخره هست یا نه اما به نتیجه‌ی قطعی نرسیدم. من فکر می‌کنم شاید اثر سال‌ها زندگی و بزرگ شدن در مکان‌ها و نهاد‌هایی است که دیکته می‌کردند خدا هست. بعدها هرچقدر هم این ایده‌ی وجود داشتن چیزی به نام «خدا» میک سنس نمی‌کرد، باز هیچ‌وقت برای من نشد «خدا، صفر درصد». حتی من شک دارم که واقعا برای بقیه‌ی آدم‌ها هم که اعتقادی به خدا ندارند، خدا واقعا صفر در صد باشد؛ حداقل برای ما، آن‌طور که بزرگ شدیم. البته اگر برای شما واقعا صفر در صد است و فکر می‌کنید که خودتان را فریب نمی‌دهید، شاید باید بگویم که خوش به حال‌تان. جدی. اصولا علوم انسانی قطعیت خیلی ندارد فکر می‌کنم. حالا شما بیا و بگو که خدا که علوم انسانی نیست، علوم الهی است، ماورائی، هر چی. به هر حال فرقی در کلیت ماجرا نمی‌کند. من حق دارم که در ذهنم فکر کنم که خدا برای هیچ‌کس صفر در صد نیست و آن را در وبلاگم بنویسم، هر چند حرف مفت و بی‌معنی و غلطی باشد. و همان‌طور که گفتم، حرف معمولا مفت است. و اگر واقعا دنیای دیگری در کار نباشد، چه فرقی می‌کند که این مدت را شهروند کدام کشور باشیم. اغلب چیز‌هایی که مهم هستند، به این دلیل مهم هستند که ما بعدش کماکان وجود داریم. اگر قرار است تهش نباشیم، با چه استدلالی می‌شود گفت که لذت بردن در دنیا از مثلا خودکشی بهتر است. اگر قرار است که در آخر نیست شویم، آن کسی که از دنیا لذت برده و آن‌که کلا خودش را از بین، نهایتا هیچ‌کدام دیگر نیستند که بخواهیم بگوییم حال که اتفاقی به دنیا آمده‌ایم، بهتر است که حداقل لذت ببریم و بمیریم. نمی‌دانم منظورم را متوجه می‌شوید یا نه.

اما رفته‌رفته فهمیدم که آدم‌ها فقط از دور خفن هستند. هر آدمی، تاکید می‌کنم بر روی کلمه‌ی هر، یک گوشه‌ای یک مخزن پر از گه دارد. هرچند جملاتی که با تاکید همراه هستند، معمولا جملات غلطی هستند و نشان از بی‌سوادی نویسنده دارند. تنها تفاوت‌شان در عمق مکانی است که مخزن را پنهان کرده‌اند. بعضی‌های‌شان آن‌قدر به دهان‌شان نزدیک است محل مخزن که تا دهان‌شان را باز می‌کنند، بو به بیرون می‌زند. این‌ها را که گفتم، در مرحله‌ی بعدی زندگی که دیگر کمبود اعتماد به نفس نداشتم، فهمیدم. نتیجه‌اش این شد که برای مدت قابل توجهی، من خودم را از همه بهتر می‌دانستم. احتمالا این مرحله در زندگی بسیاری از شما نیز رخ داده است. مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ آدم خفنی وجود ندارد. و فرض هم بر این است که هم شما که می‌خوانید و هم من که می‌نویسم یک معنی از کلمه‌ی خفن به ذهن‌مان خطور می‌کند. شاید چیزی شبیه به معلم مرد خوش‌تیپ فارغ‌التحصیل شریف برای دختران دبیرستانی. نو آفنس. در این مرحله یک چیزی شاید به اسم دید از بالا در آدم وجود دارد. بعد شما نمی‌توانید عاشق بشوید چون هیچ‌کس به اندازه‌ی کافی خوب نیست برای‌تان. البته به قول خانم ن، عشق با دیوانگی و خریت همراه است. نمی‌شود با دلیل و منطق عاشق شد. نمی‌دانم البته، شاید شما این مرحله را تجربه نکرده باشید چون چند نفری به من گفته‌اند که این تاثیر سمپاد است. شاید هم چرت گفته‌اند، من سواد مربوطه‌اش را ندارم. به نظرم اگر آدم برای مدت طولانی در این مرحله بماند می‌تواند خطرناک باشد. کم‌کم به یک موجود ضداجتماعی تبدیل می‌شود. از جمع‌های دوستی فراری است چون همیشه آدم‌هایی هستند که به نظرش بیش از حد برای چرخیدن ک شر هستند. بعد دوباره یک انزوایی کم‌کم به سراغ آدم می‌آید. نه اینکه نخواهد، نمی‌شود. مثلا دیگر به او خوش نمی‌گذرد. عصبی می‌شود. نظراتی از قبیل «لیاقت این مردم همین حکومته» می‌دهد. آدم‌ها را دسته‌بندی می‌کند، تحقیر می‌کند. برای خودش حقوقی فراتر از حقوق دیگران قائل است. و شاید از همه بدتر، دیگران را قضاوت می‌کند. و معنی‌ این قضاوت کردن را احتمالا نمی‌فهمید اگر خودتان نکرده باشید. و آدم‌های زیادی همین‌جا هستند و می‌مانند در همین مرحله. نمی‌دانم، شاید هم آن‌قدر‌ها که فکر می‌کنم خطرناک نباشد.

اما یک روزی ممکن است صبح که از خواب بلند شد، حین خوردن صبحانه، متوجه بشود که او هم هیچ گه ویژه‌ای نیست. او هم یک مخزنی دارد که پنهان کرده بوده است. حباب‌ش می‌ترکد. داشتم فکر می‌کردم که معیار اصلا چیست. چرا مثلا سبک موسیقی جواد یساری و موسیقی سنتی برای ما این‌قدر تفاوت دارد. که چرا آدمی که اولی را دوست دارد در ناخودآگاه‌مان هم‌سطح با آن کسی که از شنیدن دومی لذت می‌برد نمی‌دانیم. دقیقا چه کسی به ما اجازه داده است که آدم‌ها را دسته‌بندی کنیم؟ برای‌شان سطح تعیین کنیم. چرا مثلا موسیقی پاپ را پایین‌تر از راک می‌دانیم اکثرا. این علاقه به تفاوت است که این نتیجه را داشته است؟ مگر این‌طور نیست که تعریف زیبایی با زمان متغیر است؟ تعریف هنر هم می‌تواند متفاوت باشد. چه دلیلی دارد که موسیقی کلاسیک را هنری فراتر از موسیقی رپ بدانیم؟ شاید این‌ها فقط سلیقه‌ی ما است. شاید ما دوست داریم که سلیقه‌مان را از دیگران برتر بدانیم. شاید من مزخرف می‌گویم. این‌ها مثال‌هایی بود از وضعیت بعدی که در آن آدم به همه‌ی آن‌چه باور داشته شک می‌کند. بعد وقتی که یک شب دارد شام می‌خورد، آب را که سر می‌کشد متوجه می‌شود که دیگر از هیچ‌کدام از آدم‌هایی که قبلا نفرت داشته، متنفر نیست. و این را اتفاق خوبی می‌داند. و بعدش تعجب می‌کند که مگر می‌شود از فلانی مثلا متنفر نبود؟ این حجم عظیم تنفر که داشت خفه‌ات می‌کرد، فرو کردی در دو عدد چمدان بیست و سه کیلویی، آوردی به نه هزار و پانصد کیلومتر دورتر، بعد به همین راحتی همه‌اش پر بکشد و برود؟ این نفرت‌هایی که بخشی از هویت‌ت بوده، گاهی به آن‌ها افتخار می‌کردی حتی، پس کجا رفتند؟ و چندین هفته و ماه می‌گردی اما پیدایشان نمی‌کنی. با این‌که گاهی دلت برای‌شان تنگ می‌شود، اما ته دل‌ت خوش‌حالی که دیگر متنفر نیستی. رابطه‌های‌ت را از نو می‌سازی، بدون تنفر. و سعی می‌کنی کسی را قضاوت نکنی، هرچند گاهی این سعی کردن‌ت در قضاوت نکردن، بریند در اعصاب دیگران. و دوست نداری توضیح بدهی برای کسی. دل‌ت می‌خواهد نگه‌ش داری برای خودت. می‌ترسی از دست‌ش بدهی. اما یافتن مخزن بعضی از آدم‌ها شاید سال‌ها به طول بکشد و همین هم کافی است تا آن آدم‌ها را دوست داشت. حداقل بر روی کاغذ.

Read Full Post »

اگه همه‌ی آدم‌های دنیا با هم خودکشی کنن، عمرا خدا نمی‌تونه بعدا گیر بده. مثل اینه که همه بچه‌ها با هم نرن سر جلسه امتحان.

Read Full Post »

من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه

خدا م با ما نشسته نمی ره چای بریزه

Read Full Post »

چند قدم آن‌طرف‌تر از کلبه، مستراحی بود و درش بی‌تعارف باز مانده بود. داخل مستراح مثل صورت آدم بود و انگار داشت می‌گفت: «آن پیرکی که منو ساخته 9745 بار اینجا ریده و حالا مرده و من نمی‌خوام کس دیگه‌ای دستش به من برسه. اون آدم خوبی بود. منو با عشق و علاقه ساخت. تنهام بذار. من حالا یادگار اون ماتحت نازنینی‌ام که کلکش کنده شده. هیچ راز و رمزی اینجا نیست. برای همینه که در بازه. اگه ریدنت گرفته، مثل گوزن‌ها برو لای بوته‌ها.» این را آقای براتیگان می گوید در صید قزل‌آلا در آمریکا. علاوه بر یک مکانیزم دفاعی، ریدن یک اثر ارزشمند ادبی نیز هست. در واقع هنرمند که می‌ریند هم تحسین همگان را برمی‌انگیزد. این در حالی است که اگر شما به جای او ریده بودید، کسی تشویق‌تان نمی‌کرد. در واقع این اثر شما نیست که تحسین می‌شود، خود شما هستید که ستایش می‌شوید. البته آدم‌ها نیازمند ستایش هستند. این افعال ستایش و تحسین شدن هی دارند تکرار می‌شوند. اگر انگلیسی بود هم‌معنی برای‌شان زیاد بلد بودم. از acclaim، laud، extol، revere، commend و compliment بگیرید تا admire، appreciate، honor، hail، eulogize، applaud و approve. در واقع این‌ها را برای امتحان حفظ کرده بودم وگرنه من به شخصه کسی را معمولا تحسین نمی‌کنم. شاید خوش‌شانس بودم این بار چون چند روز بعد از امتحان، موقتا آقای ETS ایران را معلق کرد. در واقع تحریم‌ها دارد کمر حکومت را خرد می‌کند. ما اما مثل یک مشت تفاله باهامان برخورد می‌شود. اینجا که همه می‌دانید چرا جای ما نیست. آن‌ور هم که می‌خواهیم برویم، اول باید زبان‌شان را یاد بگیریم. زبان‌شان را که می‌خواهیم یاد بگیریم، لا‌به‌لای‌ش کلی از فرهنگ‌شان را هم به خوردمان می‌دهند. کلی متن در مورد تاریخ و فرهنگ و فلان‌شان باید گوش کنیم و بخوانیم؛ در حالی‌که به نظر من فرهنگ آن‌ها هم مثل فرهنگ ما سرشار از ک. شر است. تنها نکته‌ی مثبتی که فرهنگ آن‌ها دارد این است که در کار آدم‌ها فضولی نمی‌کنند مستقیم. یعنی ما نمی‌فهمیم که دارند فضولی می‌کنند یا نه. چون ما تعلق به فرهنگ‌شان نداریم. در واقع ما را خیلی جزء آدم‌ حساب نمی‌کنند احتمالا. زبان‌شان را هم که خیلی نمی‌فهمیم که این بسیار خوب است. من همیشه آرزو داشتم که جایی باشم که به جز ارتباطات محدود روزمره برای گذران زندگی، حرف دیگری با کسی نزنم، مثلا در تاکسی یا سوپرمارکت یا هر جا. البته نمی‌دانم اگر همچی جایی زندگی می‌کردم از شدت تجمع حرف‌های نزده، خفه می‌شدم یا نه. چون معمولا حرف‌هایی که نزده‌ای خفه‌ات می‌کنند یک روزی. یک دوستت دارم یا دوستت ندارمی که گفته نشده، یک عمر شکنجه می‌دهدت. این است که من به نحوی زندگی می‌کنم که بعد‌ترها حسرت حرف‌هایی که نزده‌ام را نخورم. حالا اوباما یا هر مادر‌سگ دیگری. به نظر من انسان باید خیلی ساده باشد که فکر کند این سیاست‌مدارها قرار است کار خاصی برایش انجام دهند. سیاست‌مدارهای ما مخصوصا که اکثرشان از احمق‌ترین آدم‌های جامعه برگزیده شده‌اند. اینجا آدم‌های باهوش‌اش می‌روند خارج اکثرا. احمق‌ها‌یش می‌روند بالا. بعضی باهوش‌هایش هم که می‌مانند، می‌روند گوشه‌ای، کاری برای خودشان دست و پا می‌کنند که خیلی درگیر کثافت نباشند. قصد توهین دارم البته. خیلی اعتقاد ندارم که احترام آدم‌ها را باید نگه داشت. ریدن یک ارزش ادبی است. من می‌رینم. چند روز پیش یک آدمی آمده بود شرکت که در مورد گزارشی که تحویل‌شان داده بودیم برای یک پروژه که ازشان گرفته بودیم، صحبت کند. در یک روز تعطیل. از آن تعطیلی‌هایی که در ایران یک‌هو اتفاق می‌افتد بسته به برآیند برداری آلات ‌اعضای هیئت دولت. کلی ایرادات ریز و مسخره از گزارش گرفته بود که ما اصلاح کردیم. در مورد ایراداتی که گرفته بود صحبت می‌کرد. اواسط‌ش هم بحث متفرقه شد. در مورد اینکه با خاتمی در مورد عملکردش حرف‌ش شده و فلان و اینها. اگر استادم کنارم ننشسته بود با تمام وجود می‌ریدم بهش. کل سوادش از رشته‌ی ما پنج دقیقه است. بعد هم رفتند به یکی از اتاق‌های دفتر و در را بستند و نیم ساعتی نفهمیدم چه می‌کردند. یا رشوه می‌گرفت یا با هم خوابیدند. احتمال دیگری به ذهنم نمی‌رسد. با توجه به سن و سال استادم و اینکه ما لوازم تاخیری یا فلان در دفتر نداریم، احتمال دوم ضعیف‌تر است. ما دهه‌ی شصتی‌ها هستیم که رسیده‌ایم به تافل و غیره. به نظر من خدا به ما بدهکار شده است دیگر. عدالت خداوند ایجاب می‌کند که اگر کسی از او ناراضی بود، به شکایت‌ش رسیدگی شود. به نظر من با کمی دیپلماسی یا رشوه می‌شود خدا را در دادگاه محکوم و به جهنم تبعید کرد. بعد چون ما هم قرار است جهنمی شویم، می‌رویم دور خدا می‌نشینیم در جهنم، لودگی و بی‌خاصیتی می‌کنیم. چه حالی کنیم. البته اینکه من الان با خدا شوخی می‌کنم تقصیر خودش بود که سر شوخی را باز کرد. اوایل شوخی دستی می‌کرد. الان مدتی است یاد دادم‌ش که شوخی‌هایش کلامی شود. مدتی است دیگر با هم خوبیم. من یک شوخی می‌کنم، او یک شوخی می‌کند. این است که نبینم یک دیوثی باز بیاید کامنت فحش برایم بگذارد. یک مشکل دیگری که مذهبی‌ها اکثرشان دارند این است که فکر می‌کنند همه باید هم‌عقیده‌شان باشند و وقتی کسی را دیدند که این‌طور نیست، احساس مسئولیت می‌کنند که او را باید هدایت کنند. اصلا اینکه شما را اخیرا زیاد در خیابان کتک می‌زدند، بخشی‌ش از همین ناشی می‌شد. نقش مهم‌تر را البته پول بازی می‌کرد. به همین خاطر است که معمولا در یک وبلاگ مذهبی، به ندرت می‌بینید که یک غیرمذهبی فحاشی و بی‌احترامی کند اما پای هر پست غیر‌مذهبی معمولا فحشی می‌بینید یا نویسنده مجبور شده است پاک‌ش کند. مشکلی که مذهبی‌ها خیلی‌های‌شان دارند این است که نمی‌توانند درک کنند که نوشته‌های یک وبلاگ، نظرات شخصی نویسنده آن است. اگر دوست ندارند، نخوانند. این را بارها در طول این پنج سال وبلاگ‌بازی دیده‌ام. البته همه‌شان این‌طور نیستند. مثلا من یک بار به سید گفتم که وقت‌هایی که گیتار الکتریک ارضایم نمی‌کند، به خدا روی می‌آورم. البته شوخی بود، ولی خیلی جدی گفتم. سید چیزی نگفت به من، با اینکه مذهبی است. کلا خدا و گیتار الکتریک هیچ ربطی به هم ندارند. شاید اینجا را بخواند. سید یک مذهبی خوب است به هر حال. خلاصه آدم باشید. با این وضع‌تان لاس‌وگاس نروید اما اگر می‌روید، ساعت 10 شب نخوابید حداقل. بعضی وقت‌ها چیزهای شوخی را خیلی جدی بگویید. عکس‌العمل آدم‌ها جالب است. پس آیا پند نمی‌گیرید؟

Read Full Post »

هلند که برزیل را برد از لحظه‌ی به ثمر رسیدن گل اول‌ش اگر حساب کنیم حدود یک ساعت خوشحال بودم. نیمه‌ی دوم بازی را در پارک لاله دیدیم، با کلی آدم دیگر. بابا دهان ما را سرویس کرده است. کولر جرات نمی‌کنیم روشن کنیم، به جایش عرق می‌کنیم تا خنک شویم. عرق از مکانیزم‌های جالب و بدبوی بدن برای خنک‌سازی است. تازگی‌ها البته به کولر حساس شده‌ام خودم هم، سردرد می‌گیرم. در گرما هم که بیرون می‌روم سردرد می‌گیرم. سپس انسان به مرحله‌ای از شعور رسید که خدا تصمیم گرفت دیگر برای هدایت‌ش پیامبری نفرستد. البته به حدی از شعور نرسید که نیاز به فقیه نداشته باشد. شاید هم فقیه از پیامبر برتر است که احتمال‌ش کمتر است. به هر حال انسان موجود احمقی بود. به سطح بالایی از شعور رسید در حالی که هنوز به سطح پایینی از شعور نرسیده بود. نتیجه‌ی این حماقت این بود که با بی‌شعوری هر روز دین را به خطر می‌انداخت. حاکمان دل‌سوز زمان هم همیشه او را اعدام می‌کردند. ترجیح می‌دهم هیچ‌وقت حق انتخاب نداشته باشم. انتخاب برای من از سخت‌ترین کارهای جهان است. این دنیا البته منظورم است فقط. در آن دنیا بیشتر به این فکر می‌کنم که رابطه داشته باشم یا عرق بخورم یا جوینت بزنم. آخرین بار که رفتم خرید، بین دو پیراهن آستین کوتاه درمانده شدم. هر دوی‌شان را خریدم. البته بیشتر همان پیراهن قبلی‌م را می‌پوشم هنوز. معمولا کار به انتخاب که می‌کشد بعد از کلی فکر کردن و جدی شدن، حالم بد می‌شود آخرش. اکثرا بی‌خیال هر دو گزینه می‌شوم اگر راه داشته باشد. البته الان بیشتر کلیت نظام به خطر می‌افتد. به هر حال آدم‌ها هستند که کشته می‌شوند. ریدن از مکانیزم‌های دفاعی و بدبوی بدن است؛ ساده‌ترین روشی که آدم‌ها برای دفاع پیدا کرده‌اند. همان‌طور که شاعر در جای دیگر می‌فرمایند ریدم به حامله‌ی باکره، ریدم به شهید زنده و در ادامه بیان می‌کند همــّش انم می‌گیره. این گرفتن ان مهم است. به نظر من خدا هم خودش فهمید که در آفرینش ریده است. در واقع آفرینش یک مکانیزم دفاعی بود. فرشته‌ها دور هم می‌نشستند و پشت سر خدا غیبت می‌کردند که خدا اینجور، خدا اونجور. خدا مدت‌ها بود که پا به توپ نشده بود. آخرین بار که تصمیم گرفته بود چیزی بیافریند، به آن چیز گفت «بشو» و آن چیز «شد». خدا به جاییش نیست این مسائل. کافی است نیت کند تا اتفاقی بیفتد. این بود که به انسان هم گفت «بشو» و انسان واقعا «شد». انسان همیشه همه چیز را جدی می‌گرفت. هنوز هم که هنوز است انسان دارد «می‌شود». اصلا زندگی تعریف‌ش شده «شدن» تا مردن. خدا سپس ابروهایش را بالا داد، رو به بالا نگاه کرد و سوت زد. البته بالای‌ش هیچی نبود و این خود از سوالات مهم فلسفی است که بالای خدا که چیزی نیست پس چیست. مثل اینکه اگر به دنیا نیامده بودیم، الان نبودیم، پس کجا بودیم. به نظر من اگر صاحب‌خانه در بين غذا خوردن بفهمد غذا نجس است، بايد به مهمان‌ها بگويد. اما اگر يكى از مهمان‌ها بفهمد، لازم نيست به ديگران خبر دهد. ولى چنانچه طورى با آنان معاشرت دارد كه مى‏داند به واسطه نگفتن خود او هم نجس مى‏شود، بايد بعد از غذا به آنان بگويد. این خیلی مهم است. انسان فکر می‌کند که خیلی حال می‌دهد. در واقع حال انسان‌ها این است که مدتی فراموش کنند دارند «می‌شوند». انسان‌ها عاشق می‌شوند که فراموش کنند. اسب‌ها یا ماهی‌ها عاشق نمی‌شوند. انسان‌ها مست می‌کنند، چت می‌کنند به کسر چ، که فراموش کنند. چت می‌کنند به کسر چ چیزی شبیه به نان‌ریستریکتیو اجکتیو کلائس در انگلیسی است. قبل و بعدش نیاز به کاما دارد. می‌توان آن را حذف کرد بدون اینکه به معنای جمله آسیبی برسد. آدم‌ها هم خیلی‌هایشان همین‌طور هستند. می‌توان حذف‌شان کرد بدون اینکه اتفاقی بیفتد. فقط اطلاعات اضافی می‌دهند. این است که اکثر فرندهای فیس‌بوکم را هاید کرده‌ام. البته انسان‌هایی هم هستند که صرف بودن‌شان به آدم آرامش می‌دهد. کسانی که بدون آنها زندگی تلخ‌تر بود حتی. آن‌ها را باید کادو کرد، گذاشت گوشه‌ی طاقچه. هزاره‌ی میلادی که قرار بود جدید شود، کامپیوترها تصمیم داشتند قاطی کنند. هواپیماها می‌خواستند سقوط ‌کنند. قطارها به هم بخورند. در برنامه‌ریزی تاریخ‌شان پیش‌بینی نشده بود. هیچ هواپیمایی سقوط نکرد. هیچی. آدم‌ها هم همین‌طور هستند. از دور سر و صدا می‌کنند. وقت‌ش که می‌رسد حتی به هم نمی‌خورند هم. همه‌شان در مسیر خودشان پرواز می‌کنند، صحیح و سالم. ایبوپروفن کم‌کم دارد تاثیر می‌کند.

Read Full Post »

– لم یلد و لم یولد.
– [با ذکر این نکته از سوی یکی از حاضرین، مومنین به تبادل نظر در مورد عمه‌ی خدا مشغول می‌شوند. سرور و شادمانی جمع را فرا می‌گیرد.]

Read Full Post »

« Newer Posts - Older Posts »