Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘حقایق تلخ’ Category

پیام‌نامه‌ی کانون را در ای‌میل‌م باز کردم تا نگاهی به آن بیندازم. اولین جمله‌اش این بود: «پروفسور فضل‌الله رضا، رئیس اسبق دانشگاه تهران که خود دانش‌آموخته‌‌ی دوره‌ی اول دانشکده‌ی فنی می‌باشند، به مناسبت تقارن سال جدید با هشتادمین سال تاسیس دانشگاه تهران، پیامی خطاب به همه‌ی جوانان دانشگاهی در ایران ارسال کردند…» و یادم می‌آید که انگار همین دیروز بود وقتی برای اولین بار واردش شدم و چند ماه بعد هم در جشن هفتاد سالگی‌اش حضور داشتم. اما واقعا ده سال گذشته از تمام آن روزهای حتی نه‌چندان خوش که در خاطرم خوش مانده. بچه‌تر که بودم، این سن و سال برایم خیلی دور بود. مرد بیست و هشت ساله می‌شد هم‌معنی «آدم بزرگ»؛ زن و بچه دارد و کار می‌کند لابد. قرار بود دنیا را طور دیگری ببیند. الان که فقط چند ماهی تا بیست و هشت سالگی‌م مانده، خودم را اصلا شبیه به تصور آن روزهایم نمی‌بینم. حتی در مسیر آن شدن هم قدم برنمی‌دارم. بی‌ربط بی‌ربطم.

Advertisements

Read Full Post »

حس لحظه‌ای که می‌فهمی خیلی بیش‌تر از آن‌چه فکرش را می‌کردی شبیه به پدرت از آب درآمده‌ای.

Read Full Post »

امروز سر جلسه‌ی گروهی توی دانشگاه نشسته بودیم، طبق معمول منتظر سوپروایزرمون که با حضورش مجلس رو صفا بده. همین که وارد شد، توی گوشی‌ش یه عکس از پشت در یکی از دو اتاقک توالت طبقه‌مون نشون داد و پرسید «اینو می‌شناسید؟». در توالت بسته بود ولی از زیرش که سی-چهل سانتی با زمین فاصله داره، یه جفت کتونی سفید دیده می‌شد. بعد خودش جواب داد که این یارو واسه این‌که کار نکنه، هر روز میاد کلی توی توالت می‌شینه. چند نفر دیگه هم متوجه ماجرا شده بودن. جالب بود که یه ساعت قبل از این اتفاق، من رفتم مستراح ولی هر دو تا اتاقک پر بوده‌ن. یه ربع بعد که برگشتم، یکی از اتاقک‌ها خالی شده بود ولی مرد کتونی سفید هنوز نشسته بود توی اون‌یکی توالت. داخل که شده‌م، بعد از چند لحظه یه تیکه دستمال توالت کند و احتمالا روی حفره‌ی مقعدش کشید و از جاش بلند شد. من از همین حرکت‌ش می‌شناسم‌ش. این یه دستمال رو هم واسه ردگم‌کنی می‌کشه قاعدتا وگرنه اونا که اهل عمل‌ن می‌دونن که با یه بار دستمال کشیدن چیزی واقعا پاک نمی‌شه. حتی با چند بار کشیدن هم جای بحث هست. این همونیه که پارسال یه پستی در موردش نوشته بودم اگه یادتون باشه. که شاید ان‌قدر از کارش متنفره که ترجیح می‌ده بشینه اون تو و به ان خودش فکر کنه. آینده‌ی احتمالی من. سوپروایزرم ردش رو زده بود گویا، می‌گفت واسه طبقه‌ی ما نیست. از یه جای دیگه میاد. داشتم فکر می‌کردم این سری با هم‌دم توالت‌هام سر صحبت رو باز کنم. ازش بپرسم چی شد که به این‌جا رسید. اگه تو زمان به عقب برمی‌گشت چه چیزی رو عوض می‌کرد مثلا. بعد هم بهش بگم عمو یا تنوع کفش‌هات رو بیش‌تر کن یا تعداد طبقه‌هایی که کاور می‌کنی رو افزایش بده. بیست-سی نفر این‌جا دستت رو خونده‌ن، صدها نفر هم در جاهای مختلف دنیا دارن خبرش رو از این وبلاگ پی‌گیری می‌کنن. خوبیت نداره خلاصه.

Read Full Post »

وقتی شعله‌ی اجاق گاز رو از زیاد همین‌جوری کم می‌کنی، به یه نقطه‌ای می‌رسی که می‌تونی اون‌جا در قابلمه رو بذاری و با خیال راحت بری پی کارای دیگه‌ت تا غذا آروم‌آروم جا بیفته. توی اون حرارت خاص، میزان بخاری که از غذا تولید می‌شه درست به اندازه‌ی گنجایش تخلیه‌ی بخار از سوراخ روی در قابلمه‌س. این‌جوری بخار آب از درز حاشیه‌ی در قابلمه سر نمی‌ره و گاز کثیف نمی‌شه. اگه روی شعله‌ی بیش‌تری بذاری، مجبوری در قابلمه رو یه خورده کج کنی؛ اگه درجه کم‌تر باشه هم خیلی طول می‌کشه تا غذا بپزه. معمولا آدم از شعله‌ی زیاد شروع می‌کنه ولی کم‌کم یاد می‌گیره این‌جوری خیلی زود می‌سوزه. همین‌جوری هی شعله رو کم می‌کنه تا به اون نقطه‌ی تعادل برسه. حس می‌کنم مدتیه شعله رو خیلی کم کرده‌م.

Read Full Post »

ارم

گهگاهی توی اتاق که نشستیم، یکی در می‌زنه. در که باز می‌شه، می‌بینیم استادم با چند نفر آدم جلوی در واستادن. معمولا هم یه جمله‌ای می‌‌گه تو مایه‌های این‌که اینا هم دانشجوهای پی‌اچ‌دی ایرانی‌م هستن. ما تا می‌آییم از جامون بلند شیم و سلامی بکنیم، در رو می‌بنده و می‌ره. قشنگ حس حیوون‌های توی باغ‌وحش بهم دست می‌ده که آدم‌ها اومده‌ن بازدید. «اینا گونه‌های کم‌یاب‌ن که از خاورمیانه آوردم‌شون؛ کلی پول بالاشون دادم». همین که دل‌ت رو صابون می‌زنی الان یه تیکه چیپس یا پفک برات پرت می‌کنن، مامور باغ‌وحش تابلوی «غذا دادن به حیوانات ممنوع» رو به‌شون نشون می‌ده و همه می‌رن پی کارشون.

Read Full Post »

اسم بازی را گذاشته بودیم «رنگِ لباس». دو نفر که هر کدام دسته‌ای مقوای کوچک در دست داشتیم،  مقابل یکدیگر می‌نشستیم. روی مقواها که بهشان می‌گفتیم «کارت»، تصویری از یک یا چند فوتبالیست چاپ شده بود. نفر اول کارتی می‌گذاشت روی زمین، دیگری کارت بعدی را روی آن و همین‌طور یکی در میان ادامه پیدا می‌کرد. هر وقت دو کارت متوالی هم‌رنگ روی زمین می‌آمد، نفری که کارت دوم را آمده بود همه‌ی کارت‌های روی زمین را برنده می‌شد.

به گمانم اسم‌ش شهریاری بود چون به مسخرگی می‌گفتیم شهربازی. آن موقع‌ها هم‌دیگر را به نام فامیل صدا می‌کردیم، به جز عماد که سال پنجم ابتدایی بغل‌دستی‌ام بود. فقط عماد همان عماد بود. شهریاری را گاهی در مسیر مدرسه، داخل اتوبوس می‌دیدم. آن‌قدر سر و صدا راه می‌انداخت و شیطنت می‌کرد که تقریبا همیشه فریاد یکی دو مسافری را حداقل درمی‌آورد. عشق «بری باخ» خواندن داشت، ترک بود اصالتا. وقتی می‌خواند، در انتهای کلاس دستمال به دست هالای می‌رفت و لبخندی شرور ولی در عین حال مهربان می‌زد. چند نفری هم دوره‌اش می‌کردند و می‌خندیدند. خوب بود با من، می‌توانم بگویم حتی هوایم را هم داشت.

تیم‌های تک‌رنگ که تکلیف‌شان مشخص بود، آبی و قرمز و زرد و مشابه آن. مشکل در دو رنگه‌ها بود مثل میلان و یوونتوس. از یک جایی به بعد برای توقف دعواها و فحش‌کاری‌ها، قرارداد کردیم مثلا میلان آبی باشد، یووه مشکی. شهریاری بیش‌ترین تعداد کارت را در کلاس داشت. همیشه چندصدتایی در کیف‌ش می‌شد کارت پیدا کرد. زنگ‌های تفریح را در کلاس می‌ماندیم و کارت‌بازی می‌کردیم. خیلی زود تقریبا تمام بچه‌ها آلوده شده بودند، طوری‌که گاهی سر کلاس هم زیر میز، مخفیانه رنگِ لباس در جریان بود.

خاطرم نیست چه‌طور گندش درآمد که کار به تذکر و تهدید معلم و ناظم رسید. منتها گوش بچه‌ها بدهکار نبود، بازی از روی میزها به جامیزی‌ها کشیده شد. تازه نتایج آزمون مرحله اول سمپاد آمده بود و در کل مدرسه فقط من و سه نفر دیگر در آن قبول شده بودیم. شهریاری برایم یک پاک‌کن زرد به شکل یک هواپیمای جنگنده خریده بود به عنوان هدیه‌ی تبریک. تا سال‌ها در جعبه‌ی قرمز داخل کمد میزم نگه‌ش داشتم. از این جعبه‌ها که خیلی‌ها دارند و چیزهای کوچک ولی دوست‌داشتنی داخل‌ش می‌گذارند. در دوران ابتدایی از این دست بچه‌های درس‌خوان ولی محبوب و مردمی بودم. گاهی که خانم معلم از من می‌خواست در تصحیح برگه‌ها یا دیکته به او کمک کنم، هوای شهریاری را داشتم. درس‌ش خوب نبود. البته این چیزی است که در حافظه‌ام مانده و ممکن است با واقعیت تفاوت داشته باشد.

شکست‌های پی‌درپی کادر مدرسه برای مقابله با کارت‌بازی ادامه داشت تا این‌که یک روز سر صف در حیاط، مدیر مدرسه از همه خواست به کارت‌بازی خاتمه بدهند. مدیر را کم‌تر می‌دیدیم. ابهتی داشت برای خودش. سر صف از ناظم‌ها خواست تا چند نفر از بچه‌های درس‌خوان هر پایه را بفرستند بالا. ناظم ما هم که زنی شاید پنجاه ساله و تلخ بود، از کلاس ما من را معرفی کرد. از آن پایین هم رو به سکویی که مدیر بر روی آن با میکروفون صحبت می‌کرد، فریاد زد که «این درس‌خونه، از تیزهوشانی‌هاست».

یکی‌یکی ما را به دفتر مدیر بردند. نوبت من که شد، آقای مدیر پرسید که آیا می‌دانم چه کسی در کلاس کارت‌بازی می‌کند؟ پاسخ‌ش مشخص بود: همه. گفتم نمی‌دانم، من کارت‌بازی دوست ندارم و دقت نمی‌کنم. بیش‌تر اصرار کرد و خواست تا به مغزم فشار بیاورم و گفت که کاری به کار کسی ندارند، فقط می‌خواهند کارت‌هاشان را بگیرند که سر کلاس به درس دقت کنند. نمی‌دانم چه فکری کردم با خودم که پاسخ دادم «من درست نمی‌دونم، ولی شاید شهریاری کارت داشته باشه». به کلاس که برگشتم، چند دقیقه‌ی بعد آقای افشار، که خاطرم نیست در مدرسه چه‌کاره بود، به کلاس آمد و یک راست رفت به سراغ شهریاری. کیف‌ش را باز کرد و یک کپه کارت فوتبال از داخل‌ش بیرون کشید. خط‌کش چوبی بزرگ‌ش را هم آورده بود. کارت‌ها و صاحب‌ش را با خود به بیرون کلاس برد.

چند دقیقه‌ای گذشت و شهریاری با چشم‌هایی قرمز از گریه در حالی که کف دست‌هایش را از درد به هم می‌مالید، به کلاس بازگشت. کنار من ایستاد و پرسید «تو گفتی بهشون؟» و من تکذیب کردم. رفت به انتهای کلاس و روی نیم‌کت چوبی‌اش نشست. پس از آن دیگر کسی جرات نکرد کارت به مدرسه بیاورد. شهریاری هم ده ضربه‌ی خط‌کش به کف هرکدام از دست‌هایش خورده بود.

دیشب که روی تخت دراز کشیده بودم و سعی داشتم بخوابم ولی درگیر فکر‌ و خیال بودم، یادم آمد. سال‌ها بود فراموش کرده بودم ماجرای اولین و تا امروز آخرین زیرآب‌زنی‌ام را. و ماجرا چقدر آشنا بود. در تمام این سال‌ها بارها مشابه‌ش را در ابعاد بزرگ‌تر دیده بودم. فقط دانش‌آموزها شده بودند آدم‌بزرگ‌ها و ناظم و مدیر هم که خودتان لابد می‌دانید. شهریاری جان، صمیمانه از تو عذر می‌خواهم به خاطر آن بیست ضربه‌ی خط‌کشی که به خاطر من خوردی. کوچک‌تر از آنی بودم که متوجه ترفندشان بشوم. اگر روزی احیانا از این‌جا رد شدی، قطعه‌ی دگردیسی شماره‌ی دوی فیلیپ گلاس را که به تو تقدیم می‌کنم گوش کن، شاید که از دل‌ت در بیاید.

Read Full Post »

سينرژی

جمع يك افسرده با يك افسرده دو افسرده نيست.

Read Full Post »

Older Posts »