Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘داستان‌های آموزنده’ Category

از ده کیلومتر شروع کردم. نه، بگذارید از پیش‌تر تعریف کنم. شش-هفت ماه پیش یک روز که از دانشگاه به خانه برگشتم، طبق معمول شروع کردم به بالا و پایین کردن فیس‌بوک. چند دقیقه‌ای که گذشت، چیزی شبیه به یک فشار عصبی نصیبم شد از دسترسی به اطلاعاتی در این حد روزمره و جزیی از آدم‌هایی که سال‌ها است ندیده‌م‌شان؛ یا دیده‌ام و می‌بینم ولی کوچک‌ترین علاقه‌ای به دریافت کم‌ترین اطلاعاتی در مورد زندگی‌شان ندارم. با این‌که پنهان‌شان کرده بودم ولی از سر بی‌کاری و فضولی بر روی فهرست‌های هوشمند گوشه‌ی صفحه کلیک نموده و رفع حاجت می‌کردم. یکی‌یکی آدم‌ها را حذف کردم. آن‌هایی که مدت‌ها بود تماسی به هیچ وسیله‌ای باهاشان نداشته‌ام؛ آن‌هایی که اگر در شهر زندگی‌شان باشم، دلم مورمور نمی‌شود بخواهم باهاشان یک فنجان چای بنوشم و گپی بزنم؛ آن‌هایی که ظاهرا بودند ولی در عمل نبودند؛ آن‌هایی که از همین وبلاگ پیدایم کرده بودند و خیلی‌هاشان را حتی هیچ‌وقت ندیده بودم؛ همه به تاریخ پیوستند. از چهارصد و خورده‌ای رسیدم به هشتاد نفر. هزار و چندصد نفر آدم گوگل پلاس اکانت مجازی‌ام را هم یک‌جا کلک‌شان کنده شد.

بعد نشستم کمی فکر کردم به این‌که چه چیزهایی من آن‌-سر-دنیا-‌نشین را شکنجه می‌دهد. یعنی انصافا اصلا درست نیست آدم هرآنچه در ربع قرن اول زندگی اندوخته، بگذارد و برود پشت کره‌ی زمین، بعد هنوز حالش خوب نباشد. قبل‌تر‌ها که به این چیزها فکر می‌کردم، همیشه نتیجه می‌گرفتم که خب دیگر خیلی دیر شده و من تمام شده‌ام و قرار است باقی زندگی‌ام در تباهی و حسرت و فلان سپری شود. ریشه‌ی همه‌ی بدبختی‌ها یا به اسلام و ج. ا. بازمی‌گشت، یا خانواده و فامیل و مدرسه و دانشگاه و فرهنگ و نفت و از این قبیل. برای لحظه‌ای انگار که به خودت بیایی که ای بابا، دو سالی می‌شود که داری سر خودت را کلاه می‌گذاری. همه‌ی این عوامل حذف شده ولی تو هیچ تلاشی برای هیچ تغییری در خودت و زندگی‌ات انجام نداده‌ای. سیلی ذهنی محکمی بود که خورد پس مغزم. تمام آن خود-آنالیزی‌ها و نوشتن‌ها، هیچ کمکی به چیزی نکرده بود.

فهرستی از چیزهایی که اعصابم را به هم می‌ریخت فراهم کردم. از فرانسوی ندانستن و کم‌پولی و کم‌فعالیتی و بی‌حالی و فلان گرفته تا موو آن نکردن از ایران و دوست نداشتن احساسی کسی و زمستان سرد مونترال. کمی تدریس خصوصی کردم و پول بیشتری درآوردم. کلاس فرانسه که ثبت نام کردم، انگار دیگر فرانسوی بودن این‌جا سوهان نبود برایم. با این‌که چیز زیادی هم بلد نبودم ولی همین تلاش ظاهرا تاثیر داشت. به ایران که رفتم، فهمیدم هنوز می‌توانم دوست داشته باشم که خبر خوبی بود. مدت‌ها بود فکر می‌کردم در اثر تجربیات ناموفق قبلی، کل ماجرا معنایش را برایم از دست داده.

چند ماهی است که اخبار ایران را دیگر پیگیری نمی‌کنم. لینک همه‌ی سایت‌های خبری ایرانی که هر روز چک می‌کردم را از بوک‌مارک‌ام حذف کردم. اخبار جهان را هم تقریبا دنبال نمی‌کنم دیگر؛ زیادی تلخ و خشن و نفرت‌انگیز شده. سعی کردم خودم را در معرض کس‌شر قرار ندهم. موزیک، فیلم، کتاب، آدم و همه‌ی چیزهای کس‌شر دیگر دنیا را در حد امکان از خودم دور کردم. تلاش کردم که خودم را درگیر عقاید آدم‌ها نکنم، وقتی چند سالی است که برایم حل شده‌اند. فعالیت‌ها را برای خود آن فعالیت‌ها انجام دهم، نه برای آدم‌های همراهم. رفتینگ رفتم مثلا و الان هم به دنبال یک دیل خوب برای اسکای‌دایوینگ هستم. چس‌ناله‌کننده‌ها و غرغروها را پنهان کردم. ارتباطم را با آدم‌هایی که حالم را بد می‌کردند قطع کردم. موزیک غمگین گوش دادن را پایان دادم. سعی کردم به جای این‌که درگیر جایی که بدون تعارف از هر لحاظ جهان سوم محسوب می‌شود باشم، درگیر دستاوردهای کلی‌تر نسل بشری باشم. البته پیش‌رفت قابل توجهی در این زمینه نداشته‌ام، اما تمام نکته‌ی ماجرا همین تلاش است، نه رسیدن به مقصد. شاید این‌ها برای خیلی‌ها عادی و بی‌اهمیت باشد ولی برای من تغییر محسوسی محسوب می‌شود.

دو هفته‌ای می‌شود شروع کرده‌ام به هفته‌ای چند بار ورزش در جیم خیلی کوچک و کم‌امکانات ساختمان خودمان. با دویدن و درازنشست برای آب‌کردن شکم تازه برآمده شروع کردم و بعد شنا و دمبل و وزنه و کاردیو هم اضافه شد. برای خودم جالب است که آن دید «بدن‌سازی برای چاقال‌ها است» نشات گرفته از حضور آن همه چاقال بدن‌سازی رفته‌ی ایران، این روزها کاملا در ذهنم مرده. این هم از اثرات زندگی در جامعه‌ای است که ورزش برای آدم‌ها یک رکن اساسی زندگی است. هیچ حس بدی از ورزش کردنم ندارم که هیچ، کم‌کم دارم از خستگی شیرین بعدش و ظاهر شدن علائم سطحی کوچک‌تر شدن دمبه‌ی شکم لذت هم می‌برم. اخیرا که یکی دو باری سعی کردم لایتس هجده دقیقه‌ای آرکایوی که در صفحه‌ی لست‌اف‌ام قراضه‌ام صد و پنجاه و هشت بار اسکراب شده را یکی دو باری گوش کنم، بعد از چند دقیقه نتوانستم ادامه دهم‌اش. برایم بیش از اندازه سیاه و تاریک بود. به جایش شروع کرده‌‌ام موزیک پیانوی مدرن گوش می‌کنم. بیش‌تر از همین پست‌کلاسیک‌های مینیمال فیلیپ‌گلاس‌طور، داستین اوهالوران، فابریزیو پترلینی، لودویکو اینادی و امثالهم. تصمیم دارم برای زمستان خاکستری سرد و طولانی امسال، یکی-دو ورزش زمستانی را شروع کنم. ببینم تاثیری در چیزی دارد یا نه.

سه ماه پیش که دوچرخه‌‌ی بهتری خریدم، شروع کردم به دوچرخه‌سواری، شب‌ها و آخر هفته‌ها. از ده کیلومتر شروع کردم. امروز برای اولین بار در این سه ماه دوچرخه‌سواری، حدود صد و ده کیلومتر رکاب زدم با چند تا از دوستانم. چیزی که پیش‌تر تصورش را هم نمی‌توانستم بکنم. لابلای دوچرخه‌سواری‌های اخیرم حس غریب شیرینی هم یافته‌ام. از یک نقطه‌ای به بعد که خستگی عضلات پشت ساق پا آدم را فرا می‌گیرد، زیر آفتاب ملایم آخر تابستان این حوالی، وقتی قطرات ریز عرق بیرون زده از منافذ پوست دست گرم کمی برنزه شده‌ات با کرم ضدآفتاب درهم ریخته، سرشانه‌ها، زانو و گردن‌ت کمی به تق‌تق افتاده، کنار رودخانه‌ای پرآب، یا لابلای مزارع سویا و سبزی رقصان در نسیم ملایم بعدازظهر و ذرت‌هایی که نوک ساقه‌شان قهوه‌ای شده و از کنارشان که می‌گذری، خطوط زیبای براق قهوه‌ای و سبز چشم‌ات را می‌گیرد، تراکتور‌های مشغول شخم‌زنی و گاوهای مزارع دام‌داری که بوی مدفوع‌شان گاهی لابلای عطر گیاهان پیچیده ولی دیگر مهوع نیست، صدای پس‌زمینه‌ی جیرجیرک‌های پنهان در بیشه‌ها، کلبه‌های کوچک میان زمین‌های کشاورزی که آدم را می‌برد به تصوری که از کتاب‌های کلاسیک ادبیات امریکا داشته، برای دقایقی حس می‌کنی خودت هم جزیی از این هارمونی بزرگ طبیعت هستی. انگار فرکانس رکاب‌زدن‌ت با فرکانس چیزی در این هیاهوی آرام و دوست‌داشتنی رزونانس کرده و جریان خون در بدن‌ت، زیر پوست گرم‌ات که شاید نقش رسانه‌ی بین تو و غیر تو را به عهده دارد، با سرعت نسیم روی درختان افرا و سیب و سرعت جریان آب در رودخانه هم‌آهنگ می‌شود و تو هم جریان می‌یابی. انگار همه چیز درست است. و زمانی که بالاخره به خانه می‌رسی، خسته و زوار در رفته ولی سرشار از حس خوب، وان حمام را از آب داغ پر می‌کنی و آرام دراز می‌کشی و عضلات‌ت را منبسط می‌کنی، برای لحظاتی حس می‌کنی که شاید آن چیزی که همیشه به نظرت کم بود، همین باشد، همین لحظه‌ی تو. و خب، آدم دوست دارد این حس جدید و دوست‌داشتنی را با همه شریک شود. بگذریم.

هنوز خیلی زود است برای نتیجه‌گیری خاصی، اما این را می‌دانم که سه ماه اخیر حالم از همه‌ی سه ماه‌های مشابه سال‌های قبل بهتر بوده. شاید خیلی زود با سرد شدن هوا یا عادت به این لذت‌های مذکور، اوضاع مثل قبل شود، نمی‌دانم. این‌ها را نوشتم در راستای پاسخ به چند نفری که پرسیده بودند چرا نمی‌نویسی و همان حرف معروفی که وبلاگ‌نویسی که زیاد می‌نویسد حال‌ش خوب نیست؛ لابد وبلاگ‌نویسی که کم می‌نویسد هم حال‌ش خوب است. از دید کسی که از درجاتی از افسردگی (حداقل موقت) گریخته و البته به زعم اطرافیان‌اش آدم کم‌هوشی هم نیست، تجربه‌ی تغییر را برای شما هم بازگو کردم، شاید به کار آن عده‌ای‌تان که از ایران خارجید یا در حال خارج شدنید بیایید. کمکی باشد برای گریز از آن همه نفرت و بی‌انگیزگی تزریق شده در طول سال‌ها. یا حتی برای شمایی که در ایران هستید و تمام آزادی‌ها و نیازهاتان تا کف هرم مازلو ازتان سلب شده و در تکاپوی تصمیم‌گیری‌اید. بیش از این جوگیر نمی‌شوم، والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته.

Advertisements

Read Full Post »

چند قدمی از مکتب دوری جسته بودم و سرخوش در هوای دل‌پذیر بهاری به سوی یکی از دکان‌های همه‌چیزفروشی سیر می‌کردم تا برای خر تازه‌خریداری‌شده‌ام دهان‌بندی مرغوب‌ تدارک بینم. خر پیشین را دو سال پیش ابتیاع کرده بودم به مبلغ هشتاد و پنج چوق کانادا. سبز نه‌چندان خوش‌خط‌ و خالی بود مسن با زنگ‌زدگی‌های فراوان. اندازه‌اش قدری مهیب بود برایم و چنان‌چه در اثر سهل‌انگاری از زین به پایین سقوط می‌کردم، بلاشک به واسطه‌ی میله‌ی افقی اتصال‌دهنده‌ی زین و فرمان، مقطوع‌النسل می‌گشتم. به همین دلیل، حیوان بی‌زبان از سوی برخی رفقای بنده، خر لحاف‌دوزی خوانده می‌شد. البته چرخ‌اش می‌چرخید بی‌منت و ظاهر مشوش‌اش خردزدی را جذب عشوه‌های نخراشیده و برهنه‌اش نمی‌ساخت که مونتریال من باب کثرت سارقین خر، زبان‌زد عام و خاص است. این بود که دهان‌بندی که برایش تدارک دیده بودم، بی‌مایه‌ترینِ موجود در دکان بود؛ پولاد تیره‌ی یو-شکل دوازده چوقی منقش به یک «سوپر سایکل» سفید حک شده بر روی عضو دیگرش.

چند ماهی نگذشته بود که بادش در رفت و هرچقدر هم رفع پنچری کردم، سازگار نیفتاد. درز و خار مشهودی بر روی اندام حرکتی‌اش نمی‌یافتم اما هر بار که رفع کسالت می‌شد، ساعت به نیم نرسیده، چلاقی وامانده از سر گرفته می‌شد و بنده‌ی حقیر را موجی از غم فرا می‌گرفت. دیری چموشی خر به همین منوال پایید و چاره نشد تا روزی نوک انگشت این حقیر، نایل به کشف برآمدگی‌ای بر سطح آلومینیومی چرخ جلو گشت. چنان صاعقه‌ای مهلک از چشمان بنده به بیرون پرتاب شد که با خطوط انتقال نیروی قریه تداخل یافت و چند ساعتی خلق را خاموشی حادث گشت. هر آن‌چه از علوم دقیقه و غریبه در توشه داشتم به کار گماردم و در قالب چسب زخمی بر روی فلز ناهمگون چرخ فرود آوردم. اندام حرکتی را مرهمی ساختم و باد درش دمیدم و عافیت بازگشت. دو سالی در قریه و حومه سواری‌ام داد و سیاحت کردم تا همین اواخر که عزم سفر داشتم و مصمم بودم منزل را نزد ابن سبیلی به اجاره بسپارم. آن‌چه از ساینس و مهندسی و حیلت آموخته بودم، رهنمون‌ام گردید تا خر را پیش از آن‌که زوار چسب در رود و بار دیگر چرخ جلویش سپوخته شود و عدم تعادل چرخ عقب هزینه‌ساز، زیر سبیلی از سر باز نمایم. اعلانی در «شبکه‌های‌به‌هم‌پیوسته» تدارک دیدم که با دریافت هدیه‌ای به مبلغ هفتاد چوق ناقابل، صاحب‌الاغ شوید. جوانی دیلاق و نگون‌بخت، اصالتا اهل ولایت آلبرتا، به دست‌بوس خدمت رسید و پس از براندازی جامع، تحفه‌ای تقدیم نمود و خر را برد. لبخندی به پهنای صورت این حقیر نقش بست طوری که دندان‌های عقل بالایم نمایان شد. خانه به اجاره رفت و بنده عازم سفر گشتم به سوی مشرق زمین.

در مشرق زمین بسیار بر من برفت و وقایعی غریب شاهد بودم و از امورات، هرآن‌چه شد کردم و دل در گروی یار به ودیعه نهادم و بازگشتم که تفصیل‌اش در این مقال نگنجد و خود محتاج بسط و شرحی جداگانه است. بار و بنه را از تنقلات، البسه، سبزی‌جات، شیرینی‌جات، بیسکویت رنگارنگ، ضماد و کتب نفیسه انباشتم و به فرنگ بازگشتم. از مال دنیا با خود مبلغکی آوردم و اندکی به آن هفتاد چوق کذایی افزودم و به دنبال خری نو، اعلان‌ها را شخم زدم. لابلای صفحات، به اعلانی رسیدم از الاغی نحیف و کارنکرده، مشکی و دل‌بر به قیمت گزاف صد و چهل چوق. در نگاهی، از دل هر آن‌چه برایم باقی بود باختم و پیامکی به صاحب‌الاغ زدم که آیا حاضر است آن را به مبلغ صد و ده چوق واگذار نماید یا خیر که در نهایت بر روی صد و بیست «ستل» نمودم. دود سفیدی از ارسی بیرون دادم و مریدان تنگ‌خوی مضطرب عربده‌ها زدند و پرده‌ها دریدند.

جهت دست‌بوس که به حضور رسیدم، دوشیزه‌ای به استقبال آمد. خانم والده‌اش نشسته بر صندلی، مشغول دوخت و دوز، عرض ادبی کرد و عذر تقصیر بخواست. رخصت و طول ادبی نشان دادم. الاغ را از پشت دستگاه تصویرساز بیرون کشید و تشعشعی کلبه را نورانی ساخت. هم‌چون رخشی دونده چشم‌ها را به خود می‌دوخت و چه سرها که بریده دیدم. علت فروش را جویا شدم تا از صحت و سلامت الاغ اطمینان یابم. فرمودند که قصد عزیمت دارند. پرسیدم که به همین قریه‌ی مجاور، بلاد آنتاریو؟ فرمودند که خیر، خاور میانه، مشرق زمین. سوری بودند و بسته‌های بسته و عزم هجرت داشتند. نگرانی‌هایم را من باب رزم و مخاطرات احتمالی ابراز کردم که فرمودند در ولایت‌شان امنیت برقرار است. لابد دستی هم در خلافت داشتند چرا که تنها چند روزی از تجدید بیعت امت با خلیفه‌ی سوری می‌گذشت. کمی الاغ را برانداز نمودم تا نشان دهم که الاغ‌شناس قهاری هستم و سرم کلاه نمی‌رود و البته نظر خاصی نداشتم که چه می‌کنم. کیسه‌ای زر پرداختم و الاغ را به همراه یک تلنبه‌ی مرغوب، پالانی اسمی و قفل زنجیری تخمی از نوع رمزی تحویل گرفتم. رمز قفل را فراموش کرده بودند که فردای آن روز در قالب یک پیامک محبت‌آمیز اعلام کردند که غلط هم بود البته و این‌جانب با هوش سرشار خویش، بر اساس گزینه‌های اعلامی، رمز را در چند دقیقه کشف نمودم.

چند روزی سپری شد تا خویشتن خویش را تنگ آوردم و به فکر تدارک دهان‌بندی نو افتادم. چند قدمی از مکتب به سمت همه‌چیز‌فروشی دوری جسته بودم که بانویی میان‌سال، بی‌پیرایه با چشمانی بی‌فروغ، نیم‌خیز از سکویی سنگی با دو عصا در دست تقاضای کمک نمود. جامه‌ای مندرس و پوسیتنی زار به تن داشت. زیر بغل‌ش را گرفتم، برخاست و به راه افتادیم. هر دو پایش روی زمین از پهلو کشیده می‌شد و به پیش می‌رفت. امر کردند که کمی شل‌تر بگیرم‌شان چرا که این بنده‌ی ریقو بسیار قدرت‌مند هستم و دردشان می‌آید. طلب مغفرت نمودم و عذر بدتر از گناه آوردم که مجرب نیستم در این زمینه. فرمود که مدیدی است این‌جا جلوس کرده ولی با بی‌مهری عابرین مواجه شده. خلق طوری به او نظر می‌کنند گویی به تکه‌ای عفونت چرکین می‌نگرند. ابروی ضخیم‌اش را در هم کشید و با لحنی که گویی فلاکت را در آغوش می‌کشید، افزود که دکترای جامعه‌شناسی می‌خواند؛ خدمات حمل‌ونقل‌اش برای امروز ملغی شده و این‌جا وقتی چنین اتفاقی بیفتد، حمال جایگزین برای آدم نمی‌فرستند. درست متوجه نشدم منظورش چیست ولی حدس زدم لابد مرکزی برای خدمت‌رسانی به معلولین هست که از این قبیل سرویس‌ها ارائه می‌کند.

پرسیدم اهل کجا است و پاسخ داد غرب وحشی، همین قریه، ولی خانواده‌اش ساکن قبرس هستند. و افزود بسیار متاسف و شرمنده است که هم‌ولایتی‌هایی چنین بی‌مسئولیت و بی‌فرهنگ دارد و ای کاش در این دوران وانفسا، همه‌ی آدم‌ها مثل من بودند. به من تی‌تاپ داده بودند. پرسید که من اهل کجایم، گفتم آریایی‌ام و اهل تهران و هر لحظه منتظر بودم که برگه‌ی آزمایش خون را در تایید اصالت‌ام بزنم به صورت‌ش. ادامه داد که استادش ایرانی است و چند روز قبل با تشویش شدید خاطر، در مورد امنیت و سلامت خانواده‌اش ابراز نگرانی کرده است. فعال سیاسی بوده و هم‌اکنون حکومت، خاندان‌اش را تهدید به آزار کرده‌. عارض شدم که البته این روی‌دادها بسیار طبیعی است در مشرق زمین ما. با سرعت سه قدم در دقیقه، کمی به پیش رفتیم تا ابراز خستگی نمود و بر سکویی مشابه جلوس فرمود. سپس جویا شد که آیا توان جذب اتولی دربست برایش دارم یا خیر؟ ساکن محله‌ی «ویل سن‌لوران» بود در سه فرسخی آن‌جا و اتول دربست حداقل چهل-پنجاه چوقی آب می‌خورد برایم. گفت که پول همراه ندارد و بعدتر بلاشک پس خواهدم داد. عارض شدم که اگر فرصت بدهند، تماسی با دوستی صاحب‌اتول برقرار نمایم جهت ارائه‌ی سواری. فرمودند که خیر. عارض شدم که بنده گمان می‌کنم که مامورین نظمیه مایل باشند او را به منزل رهنمون کنند که از کوره در برفت و چشمان تاتاری‌اش را به غره انداخت و با سرعت ده‌ها قدم در دقیقه، مهلکه را ترک گفت. کمی که دور شد، عصاهایش را بر زمین انداخت که به دو مار زهرآگین تبدیل شدند و در هم تنیدند و سوی من آمدند. به ناگهان به اهریمنی پتیاره مبدل گشت و خنده‌های شیطانی سر داد. گرز گران‌ام را از پهلو بیرون کشیدم و به ضرب دستی، سرهای دو مار را متلاشی کردم و تیر آغشته به زهر مارهایش را در کمان نهادم و سمت‌اش راندم. تیر بر میان دو چشم‌اش نشست، لبخندش ماسید و نعره‌ای زد و بر زمین افتاد. این بخش را در خیال دیدم البته‌. معذرتی خواستم از این‌که نمی‌توانم کمکی کنم و رفتم.

اندکی پیش رفته بودم و در سکوتی مرگ‌بار غلت می‌زدم که صدایی از پشت سر فرایم خواند. مرد جوانی گفت که شما نباید از این‌که به آن بانو کمک ننمودید، احساس شرم و ناراحتی کنید. ظاهرا از آن سمت معبر شاهد ماجرا بوده است. پرسیدم که آیا خون آریایی در رگ دارد؟ چرا که من شامه‌‌ام در آریایی‌شناسی نسبتا قوی است یا ما همه تابلو هستیم. به زبان قند و شکر ادامه داد که این زن شغل‌اش همین است. چند ماهی می‌شود که در همین «مکان و زمان» بساط می‌کند و اصلا دلیل این‌که او از این سمت معبر عبور نمی‌کند، وجود همین زن است. او را هم یک بار گیر آورده و تا پای دستگاه پول‌ساز برده تا هزینه‌ی اتول دربست را بستاند. یک بار دیگر هم دختری، آن هم آریایی، در حال اغفال دیده و نجات داده و اگر من هم قصد کمک می‌کردم، مرا رهایی می‌بخشیده و من متوجه شدم آریایی‌ها در غربت هوای هم را دارند، اگر‌چه تابلو هستند. پاسخ دادم که من مسیرم این سمت نیست و رفت و آمد چندانی ندارم و زن را پیش‌تر ندیده بودم ولی آن‌جا که پیشنهاد‌های کمک‌ام را قبول نکرد، گمان بردم که با شیادی طرف هستم که از سلیمانیه تا پنجاب، مراد همه‌ی مریدان است و چرچیل نزدش تلمذ می‌کرده. به هر حال انواع این حیلت‌سازی‌ها را در مشرق خودمان دیده‌ایم. بادی به غبغب انداختم و به افق‌های دور خیره شدم. از مرد تشکر کردم و خداحافظی کردیم.

به همه‌چیزفروشی رفتم و یک دهان‌بند یو-شکل مرغوب‌تر منقش به نشان «کریپتونیت» ابتیاع نمودم به مبلغ سی چوق، علاوه بر مالیات پانزده درصدی. دهان‌بند را چند باری استعمال الاغ نمودم و با خاطری استوار وی را نزد خلایق سپردم و به سایر امورات پرداختم اما دهان‌بند خیلی زود از کار افتاد. باری دیگر به همه‌چیز‌فروشی سر زدم جهت تعویض. اتفاقا دهان‌بند را به حراج گذاشته بودند. تعویض‌اش که کردم، هفت چوق حراج را هم به من بازگرداندند چرا که با قیمت جدید حساب شد. به خانه که بازگشتم، سدر و کافور بر دست گذاشتم و آداب حلیةالمتقین به جای آوردم، نکند که در اثر تماس، بیماری پوستی‌ای از زن شیاد بر دستان گهربارم نشسته باشد. سپس به استراحت نشستم و لختی به «مکان و زمان»‌های اشتباه اندیشیدم و چندی تخمه‌ی جاپونی شکستم.

Read Full Post »

اصلا از همان اول صبح که بیرون زده بود از خانه، مولکول‌ها انگار با او سر ناسازگاری داشتند. ابتدا شتک آب جمع شده در چاله‌ای که چرخ‌های یک بنز قدیمی به پروازش درآورده بود، روی لباس‌هاش پاشید. کمی بعدتر در شرکت، ذرات مدفوع در اطراف محل تخلیه به بدن‌ش چسبیدند و نیم ساعتی طول کشید تا از شرشان رها شد. سر میز ناهار، تمام مولکول‌های موجود در ماست دست به یکی کردند که از قاشق فرار کنند. عصر هم که در خانه، همه‌ی مولکول‌های هوای اتاق‌ش در یک دسیسه‌ی هوشمندانه به ناگهان در گوشه‌ای جمع شدند. هرچقدر بالا و پایین پرید و با تکه دستمال روی پیش‌خان آشپزخانه سعی کرد از آن‌جا براندشان به میانه‌ی اتاق، بی‌فایده بود. در راهروی خانه و بیرون از پنجره هم اثری از هوا نبود. چند دقیقه بیش‌تر دوام نیاورد. کسی دلیل آن همه لجاجت مولکول‌ها را نفهمید؛ فقط از آن روز به بعد، همه از ترس‌شان هم که شده با مولکول‌ها مهربان‌ترند.

Read Full Post »

تو اتاق نشسته بودم و داشتم سایت‌ها رو بالا-پایین می‌کردم که یه جا دیدم نوشته توی ایران به نیم میلیون مرده یارانه داده‌ن. یعنی کسی به اندازه‌ی پشکل ان نداده (*) که نیم ساعت وقت بذاره، یه کد ده خطی بنویسه و لیست مرده‌ها رو از لیست یارانه‌بگیرها حذف کنه که نه‌صد میلیارد تومن خرج اضافه نتراشه‌ن واسه دولت. بعد ما سی نفر نشستیم این‌جا ده ساله فلان می‌کنیم تا دو زار انرژی کم‌تر مصرف بشه. به خودم می‌گم چند سال دیگه پی‌اچ‌دی‌م رو بردارم برگردم ایران، توی اون خرتوخر بالاخره منم یه نونی درمیارم دیگه. از دور آدم‌ها فکر می‌کنن «پرتی هیوج دیک»ه، ابهتی داره. حالا کی می‌فهمه که «پرمننتلی هد دمج»ه؟ آره آقا، این ان رو بگا (*)، کی حال داره این همه فکر کنه و زحمت بکشه. البته این فازم فقط چند لحظه طول کشید چون خیلی زود یادم افتاد چرا از ایران اومده‌م بیرون. نمی‌دونم اینا رو چرا گفتم چون به بقیه‌ی متن تقریبا ربطی نداره.

چند دیقه بعد دیدم سوپروایزرم یه ای‌میل گروهی زده به عین سی نفرمون با این مضمون که آقا جون مادرتون غذاهای با بوی زیاد نیارین آشپزخونه، نمی‌شه رفت اون تو. نگه دارید همون خونه بخورید. داشتم تصورش می‌کردم که موهای نصفه‌نیمه‌ش افشون شده، دست‌ش رو گذاشته روی پیشونی‌ش و عاجزانه داره می‌گه «سرم درد گرفت، بسه دیگه، حالمو به هم زدین آشغالا». بعد یهو زدم زیر خنده. هم‌اتاقی‌م، همون سلمان فارسی، که اونم ای‌میله رو دیده بود، فهمید غذائه کار منه. پرسید چی آوردی مگه؟ گفتم «قورمه‌سبزی». بعدش یه کم لودگی کردیم دو تایی. پارسال یه بار داشتم قورمه‌سبزی می‌خوردم، سوپروایزرم در آشپزخونه رو که وا کرد، گفت چه بوی بدی میاد. من‌م انقدر رو به دوربین سوت زدم تا رفت. امروزم یه قورمه‌سبزی مشتی برده بودم، تا مولکول آخرش رو هم فرو کردم تو حلقوم‌م. شخصیت‌ش ضد قورمه‌سبزیه اصلا بی‌لیاقت. بعید می‌دونم حتی به برابری حقوق قورمه‌سبزی و قیمه اعتقاد داشته باشه. تصمیم گرفتم از آرمان‌هام کوتاه نیام. هخامنشی‌ها هم واسه خاطر کوتاه اومدن سر قورمه‌سبزی ورافتادن. ان‌قدر قورمه‌سبزی می‌خورم و می‌گوزم تا بیفته کف اتاق‌ش مثل سوسک دم‌پایی‌خورده، شاخک‌هاش رو تکون بده. «فتالیتی» آخرم هم اینه که یه شب برم روی تخت‌ش یه قابلمه قورمه‌سزی بذارم تا صبح که از خواب پا می‌شه و صحنه رو می‌بینه، بترکه. ته‌ش رو هم با آهنگ پایانی پدرخوانده و عربده‌ی بی‌صدای استادم توی رخت‌خواب‌ش می‌بندم. خلیج فارس و دریای خزر نیست که آدم بگه جهنم، سگ خورد. قورمه‌سبزیه آقا، قورمه‌سبزی.

* ان دادن و این ان رو بگا، معادل فارسی برای:

to give a shit and fuck this shit

Read Full Post »

روزی جمعی از کراکسه (*) به مردی آرمیده بر زمین یورش بردند تا او را طعمه‌ی خویش سازند. چنان که نزد خسبنده حضور یافتند، مرد به ناگه سر ز بالین برداشت، گرز ستبری از پهلو بیرون کشید و سه تن از آنان را هدف ضربات سهم‌گین‌اش ساخت و قوت خانه فراهم آورد. چندی بعد، کرکس اعظم کز این ماجرا جان سالم به در برد، بر فراز بلندترین درخت صحرا به پرواز درآمد و صحابه را امر کرد که پیشی‌جستگان را فراخوانند و لختی تامل نمود تا متاخرین نیز ملحق شوند. شرح ماوقع بگفت و حاضرین را فرمود تا برای غایبین نیز این تمارض و نزول بلا بازگویند. آن‌گه فرصت مغتنم شمرد و با بال خویش، فرزندش کرکسک که آنک به لاش‌خورک مبدل گشت را لمس کرد و فرمود «هر آن‌که من لاش‌خورش باشم، زین پس لاش‌خورک نیز لاش‌خورش است» و لایش را خورد. زان روز کراکسه چو اطمینان نیابند آن‌چه در مقابل دارند لاشه‌ای بی‌جان است، وی را نزدیک نمی‌شوند و این‌گونه اسباب سعادت دنیوی و اخروی را تمسک می‌جویند.

*  تنی چند کرکس (مترجم)

Read Full Post »

ما هم که از اول این مدلی نبودیم. جنب‌و‌جوشی داشتیم واسه خودمون، گرم بود سرمون. توی جمع‌مون کسی سر جاش بند نمی‌شد، همه‌ش بزن و برقص، سرخوشی و خنده. یه دفعه اما گفته‌ن جنگ شده، دشمن حمله کرده. گفته‌ن همه‌شون سردن، نفس توی گلوشون یخ می‌زنه. اگه مملکت ما رو بگیرن، ما هم می‌شیم بی‌احساس، درست مثل خودشون. گفتن اینا دین و ایمون ندارن، زده‌ن به ناموس‌مون. گفتن خدا با ماست. دسته‌دسته روونه‌ی جنگ شدیم. از کوچیک و بزرگ، همه اومده بودن بدرقه. سرودهای حماسی پخش می‌کردن. شله‌زرد همه جا رو زرد کرده بود. بعدش چند روز یه بند راه رفتیم. دیگه از کت و کول افتاده بودیم. از اون دور که سر و کله‌شون پیدا شد، انگار وحشت افتاد به جون‌مون. شوق زندگی رو با خودشون می‌کشتن و می‌اومدن. از هر جا رد می‌شدن، قلب‌ها یخ می‌زد. کفری شدیم، گفتیم یه بسم‌الله خرجشه. سینه‌ها رو سپر کردیم، پیشونی‌بندهامون رو بستیم و زدیم به سینه‌ی دشمن. پشت خاکریز که رسیدیم، اصلا نفهمیدیم چی شد. تا اومدیم به خودمون بیاییم، دیدیم ما رفتیم روشون، اونا موندن زیر. هر چی نیزه‌هامون رو چرخوندیم توی هوا، کسی نبود که بکشیم‌ش. حیرون به هم نگاه می‌کردیم. همه‌ش توی یه چشم به هم زدن اتفاق افتاد. کسی نفهمید اصلا چه‌طوری. هرچقدر هم که نیروی پشتیبانی می‌فرستن برامون، میان می‌رن روی ما. هیچی به هیچی. می‌گن چگالی اونا بیش‌تره، جبهه‌ی هوای سردن نامُروت‌ها. حالا شدیم ابرهای کومولوس، واسه بچه‌ها پنبه‌ای. توی کارتون‌ها هم که خب، ما رو شبیه گوسفندها می‌کشن. ما که این‌جوری نبودیم، انقدر لوس نبود دنیامون.

Read Full Post »

– من تو دهن این دولت می‌زنم.
[اختلال رفتاری پرخاش‌گرانه]

Read Full Post »

Older Posts »