Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘عرفان و ژانگولر’ Category

میکائیل جرعه‌ی قهوه‌اش را فرو داد و رو به جبرئیل گفت:
– هزار بار بهش گفتم یه داروخونه‌ی کوفتی بزنیم تو این قبرستون، به گوش‌ش نرفت که نرفت. الان این وضع پیش نمی‌اومد. خوبه باز نور چشمی‌ش بود، ما بودیم که باید خودش به دادمون می‌رسید.
– چه آبروریزی‌ای شد. معلوم نیست کجا غیب‌ش زده حالا توی این هیر و ویری.
چند روزی بیش‌تر به رستاخیز باقی نمانده بود ولی خبری از اسرافیل نبود. آن‌طور که بین فرشتگان شایعه شده بود، اسرافیل در همان شب مهمانی فرا رسیدن رستاخیز، مست و لایعقل راحیل را باردار کرده بود. چندی بعد که شکم راحیل بالا آمد، منکر، برادر راحیل، اسرافیل را شبانه در یک کوچه‌ی خلوت گیر انداخته، تا جایی که توانسته زیر مشت و لگد گرفته بود. چند ساعت بعد که لوح‌های فرمان درگاه خداوندی روی هم تلنبار شدند و سر و کله‌ی اسرافیل برای بردن‌شان پیدا نشد، خدا نگران شد. حتی شخصا چند باری تلاش کرد که مکان‌ش را بیابد اما ناکام ماند.
جبرئیل گفت:
– خب حالا شیپورو کی باید بزنه؟ مرده‌ها منتظرن.
میکائیل پاسخ داد:
– خدا شانس بده. یه عمر خورد و خوابید واسه این لحظه، حالا غیب‌ش زده. چهار تا لوح این‌ور اون‌ور بردن که کار نمی‌شه. صبح تا شب جون می‌کنم من بدبخت.
– چرا یکی جاش نمی‌سازه؟
– چه می‌دونم والا. می‌گن که خواسته، نتونسته. می‌دونی از آخرین باری که به یه چیزی گفت بشو، اونم شد، چقدر گذشته؟ همه‌ش نشست تو خونه قلیون کشید و تل زد که اصلا یادش رفته چطور می‌آفرید.
جبرئیل پقی زد زیر خنده، اما زود خنده‌اش را خورد. میکائیل ادامه داد:
– هر چی کلاغه باید روی سر من برینه. برداشته پیغوم پسغوم فرستاده که خودتو آماده کن، اگه اسرافیل سر و کله‌ش پیدا نشد تو باید شیپورو بزنی. منم که یادته، سه-چهار سال پیش فتق‌مو عمل کردم…

Read Full Post »

میکائیل لبخندی تصنعی به لب زد، بطری شراب را از خدا گرفت، خوشامدی گفت و او را به داخل دعوت کرد. اسماعیل و راحیل با صدای شیپور اسرافیل که تا سر کوچه می‌آمد، گرم گرفته بودند. میکائیل به آشپزخانه رفت، زیر لب غرولندی کرد و رو به نکیر گفت:
– خبرش، شراب آورده باز.
نکیر که هول کرده بود، آرام گفت:
– نگو، می‌دونه.
– به جهنم که می‌دونه. خونه‌ی اسرافیل که می‌ره، پری و ققنوس و هما می‌بره، نوبت ما که می‌رسه می‌شه شراب و کیک و بستنی و کوفت.
– به هر حال اول سجده کرد.
میکائیل برای لحظه‌ای می‌خواست اسرافیل را خایه‌مال بخواند که پشیمان شد. البته فرقی هم نکرد، خدا فهمید. میکائیل گفت:
– گاییده‌ها. پرایوسی نداریم تو این خراب‌شده.
خدا خسته و بی‌رمق، گیلاس‌های شراب را یکی‌یکی سر می‌کشید، به رقص مضحک راحیل می‌نگریست و خودش را بابت مخلوقاتش ملامت می‌کرد.

Read Full Post »

از ده کیلومتر شروع کردم. نه، بگذارید از پیش‌تر تعریف کنم. شش-هفت ماه پیش یک روز که از دانشگاه به خانه برگشتم، طبق معمول شروع کردم به بالا و پایین کردن فیس‌بوک. چند دقیقه‌ای که گذشت، چیزی شبیه به یک فشار عصبی نصیبم شد از دسترسی به اطلاعاتی در این حد روزمره و جزیی از آدم‌هایی که سال‌ها است ندیده‌م‌شان؛ یا دیده‌ام و می‌بینم ولی کوچک‌ترین علاقه‌ای به دریافت کم‌ترین اطلاعاتی در مورد زندگی‌شان ندارم. با این‌که پنهان‌شان کرده بودم ولی از سر بی‌کاری و فضولی بر روی فهرست‌های هوشمند گوشه‌ی صفحه کلیک نموده و رفع حاجت می‌کردم. یکی‌یکی آدم‌ها را حذف کردم. آن‌هایی که مدت‌ها بود تماسی به هیچ وسیله‌ای باهاشان نداشته‌ام؛ آن‌هایی که اگر در شهر زندگی‌شان باشم، دلم مورمور نمی‌شود بخواهم باهاشان یک فنجان چای بنوشم و گپی بزنم؛ آن‌هایی که ظاهرا بودند ولی در عمل نبودند؛ آن‌هایی که از همین وبلاگ پیدایم کرده بودند و خیلی‌هاشان را حتی هیچ‌وقت ندیده بودم؛ همه به تاریخ پیوستند. از چهارصد و خورده‌ای رسیدم به هشتاد نفر. هزار و چندصد نفر آدم گوگل پلاس اکانت مجازی‌ام را هم یک‌جا کلک‌شان کنده شد.

بعد نشستم کمی فکر کردم به این‌که چه چیزهایی من آن‌-سر-دنیا-‌نشین را شکنجه می‌دهد. یعنی انصافا اصلا درست نیست آدم هرآنچه در ربع قرن اول زندگی اندوخته، بگذارد و برود پشت کره‌ی زمین، بعد هنوز حالش خوب نباشد. قبل‌تر‌ها که به این چیزها فکر می‌کردم، همیشه نتیجه می‌گرفتم که خب دیگر خیلی دیر شده و من تمام شده‌ام و قرار است باقی زندگی‌ام در تباهی و حسرت و فلان سپری شود. ریشه‌ی همه‌ی بدبختی‌ها یا به اسلام و ج. ا. بازمی‌گشت، یا خانواده و فامیل و مدرسه و دانشگاه و فرهنگ و نفت و از این قبیل. برای لحظه‌ای انگار که به خودت بیایی که ای بابا، دو سالی می‌شود که داری سر خودت را کلاه می‌گذاری. همه‌ی این عوامل حذف شده ولی تو هیچ تلاشی برای هیچ تغییری در خودت و زندگی‌ات انجام نداده‌ای. سیلی ذهنی محکمی بود که خورد پس مغزم. تمام آن خود-آنالیزی‌ها و نوشتن‌ها، هیچ کمکی به چیزی نکرده بود.

فهرستی از چیزهایی که اعصابم را به هم می‌ریخت فراهم کردم. از فرانسوی ندانستن و کم‌پولی و کم‌فعالیتی و بی‌حالی و فلان گرفته تا موو آن نکردن از ایران و دوست نداشتن احساسی کسی و زمستان سرد مونترال. کمی تدریس خصوصی کردم و پول بیشتری درآوردم. کلاس فرانسه که ثبت نام کردم، انگار دیگر فرانسوی بودن این‌جا سوهان نبود برایم. با این‌که چیز زیادی هم بلد نبودم ولی همین تلاش ظاهرا تاثیر داشت. به ایران که رفتم، فهمیدم هنوز می‌توانم دوست داشته باشم که خبر خوبی بود. مدت‌ها بود فکر می‌کردم در اثر تجربیات ناموفق قبلی، کل ماجرا معنایش را برایم از دست داده.

چند ماهی است که اخبار ایران را دیگر پیگیری نمی‌کنم. لینک همه‌ی سایت‌های خبری ایرانی که هر روز چک می‌کردم را از بوک‌مارک‌ام حذف کردم. اخبار جهان را هم تقریبا دنبال نمی‌کنم دیگر؛ زیادی تلخ و خشن و نفرت‌انگیز شده. سعی کردم خودم را در معرض کس‌شر قرار ندهم. موزیک، فیلم، کتاب، آدم و همه‌ی چیزهای کس‌شر دیگر دنیا را در حد امکان از خودم دور کردم. تلاش کردم که خودم را درگیر عقاید آدم‌ها نکنم، وقتی چند سالی است که برایم حل شده‌اند. فعالیت‌ها را برای خود آن فعالیت‌ها انجام دهم، نه برای آدم‌های همراهم. رفتینگ رفتم مثلا و الان هم به دنبال یک دیل خوب برای اسکای‌دایوینگ هستم. چس‌ناله‌کننده‌ها و غرغروها را پنهان کردم. ارتباطم را با آدم‌هایی که حالم را بد می‌کردند قطع کردم. موزیک غمگین گوش دادن را پایان دادم. سعی کردم به جای این‌که درگیر جایی که بدون تعارف از هر لحاظ جهان سوم محسوب می‌شود باشم، درگیر دستاوردهای کلی‌تر نسل بشری باشم. البته پیش‌رفت قابل توجهی در این زمینه نداشته‌ام، اما تمام نکته‌ی ماجرا همین تلاش است، نه رسیدن به مقصد. شاید این‌ها برای خیلی‌ها عادی و بی‌اهمیت باشد ولی برای من تغییر محسوسی محسوب می‌شود.

دو هفته‌ای می‌شود شروع کرده‌ام به هفته‌ای چند بار ورزش در جیم خیلی کوچک و کم‌امکانات ساختمان خودمان. با دویدن و درازنشست برای آب‌کردن شکم تازه برآمده شروع کردم و بعد شنا و دمبل و وزنه و کاردیو هم اضافه شد. برای خودم جالب است که آن دید «بدن‌سازی برای چاقال‌ها است» نشات گرفته از حضور آن همه چاقال بدن‌سازی رفته‌ی ایران، این روزها کاملا در ذهنم مرده. این هم از اثرات زندگی در جامعه‌ای است که ورزش برای آدم‌ها یک رکن اساسی زندگی است. هیچ حس بدی از ورزش کردنم ندارم که هیچ، کم‌کم دارم از خستگی شیرین بعدش و ظاهر شدن علائم سطحی کوچک‌تر شدن دمبه‌ی شکم لذت هم می‌برم. اخیرا که یکی دو باری سعی کردم لایتس هجده دقیقه‌ای آرکایوی که در صفحه‌ی لست‌اف‌ام قراضه‌ام صد و پنجاه و هشت بار اسکراب شده را یکی دو باری گوش کنم، بعد از چند دقیقه نتوانستم ادامه دهم‌اش. برایم بیش از اندازه سیاه و تاریک بود. به جایش شروع کرده‌‌ام موزیک پیانوی مدرن گوش می‌کنم. بیش‌تر از همین پست‌کلاسیک‌های مینیمال فیلیپ‌گلاس‌طور، داستین اوهالوران، فابریزیو پترلینی، لودویکو اینادی و امثالهم. تصمیم دارم برای زمستان خاکستری سرد و طولانی امسال، یکی-دو ورزش زمستانی را شروع کنم. ببینم تاثیری در چیزی دارد یا نه.

سه ماه پیش که دوچرخه‌‌ی بهتری خریدم، شروع کردم به دوچرخه‌سواری، شب‌ها و آخر هفته‌ها. از ده کیلومتر شروع کردم. امروز برای اولین بار در این سه ماه دوچرخه‌سواری، حدود صد و ده کیلومتر رکاب زدم با چند تا از دوستانم. چیزی که پیش‌تر تصورش را هم نمی‌توانستم بکنم. لابلای دوچرخه‌سواری‌های اخیرم حس غریب شیرینی هم یافته‌ام. از یک نقطه‌ای به بعد که خستگی عضلات پشت ساق پا آدم را فرا می‌گیرد، زیر آفتاب ملایم آخر تابستان این حوالی، وقتی قطرات ریز عرق بیرون زده از منافذ پوست دست گرم کمی برنزه شده‌ات با کرم ضدآفتاب درهم ریخته، سرشانه‌ها، زانو و گردن‌ت کمی به تق‌تق افتاده، کنار رودخانه‌ای پرآب، یا لابلای مزارع سویا و سبزی رقصان در نسیم ملایم بعدازظهر و ذرت‌هایی که نوک ساقه‌شان قهوه‌ای شده و از کنارشان که می‌گذری، خطوط زیبای براق قهوه‌ای و سبز چشم‌ات را می‌گیرد، تراکتور‌های مشغول شخم‌زنی و گاوهای مزارع دام‌داری که بوی مدفوع‌شان گاهی لابلای عطر گیاهان پیچیده ولی دیگر مهوع نیست، صدای پس‌زمینه‌ی جیرجیرک‌های پنهان در بیشه‌ها، کلبه‌های کوچک میان زمین‌های کشاورزی که آدم را می‌برد به تصوری که از کتاب‌های کلاسیک ادبیات امریکا داشته، برای دقایقی حس می‌کنی خودت هم جزیی از این هارمونی بزرگ طبیعت هستی. انگار فرکانس رکاب‌زدن‌ت با فرکانس چیزی در این هیاهوی آرام و دوست‌داشتنی رزونانس کرده و جریان خون در بدن‌ت، زیر پوست گرم‌ات که شاید نقش رسانه‌ی بین تو و غیر تو را به عهده دارد، با سرعت نسیم روی درختان افرا و سیب و سرعت جریان آب در رودخانه هم‌آهنگ می‌شود و تو هم جریان می‌یابی. انگار همه چیز درست است. و زمانی که بالاخره به خانه می‌رسی، خسته و زوار در رفته ولی سرشار از حس خوب، وان حمام را از آب داغ پر می‌کنی و آرام دراز می‌کشی و عضلات‌ت را منبسط می‌کنی، برای لحظاتی حس می‌کنی که شاید آن چیزی که همیشه به نظرت کم بود، همین باشد، همین لحظه‌ی تو. و خب، آدم دوست دارد این حس جدید و دوست‌داشتنی را با همه شریک شود. بگذریم.

هنوز خیلی زود است برای نتیجه‌گیری خاصی، اما این را می‌دانم که سه ماه اخیر حالم از همه‌ی سه ماه‌های مشابه سال‌های قبل بهتر بوده. شاید خیلی زود با سرد شدن هوا یا عادت به این لذت‌های مذکور، اوضاع مثل قبل شود، نمی‌دانم. این‌ها را نوشتم در راستای پاسخ به چند نفری که پرسیده بودند چرا نمی‌نویسی و همان حرف معروفی که وبلاگ‌نویسی که زیاد می‌نویسد حال‌ش خوب نیست؛ لابد وبلاگ‌نویسی که کم می‌نویسد هم حال‌ش خوب است. از دید کسی که از درجاتی از افسردگی (حداقل موقت) گریخته و البته به زعم اطرافیان‌اش آدم کم‌هوشی هم نیست، تجربه‌ی تغییر را برای شما هم بازگو کردم، شاید به کار آن عده‌ای‌تان که از ایران خارجید یا در حال خارج شدنید بیایید. کمکی باشد برای گریز از آن همه نفرت و بی‌انگیزگی تزریق شده در طول سال‌ها. یا حتی برای شمایی که در ایران هستید و تمام آزادی‌ها و نیازهاتان تا کف هرم مازلو ازتان سلب شده و در تکاپوی تصمیم‌گیری‌اید. بیش از این جوگیر نمی‌شوم، والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته.

Read Full Post »

چند قدمی از مکتب دوری جسته بودم و سرخوش در هوای دل‌پذیر بهاری به سوی یکی از دکان‌های همه‌چیزفروشی سیر می‌کردم تا برای خر تازه‌خریداری‌شده‌ام دهان‌بندی مرغوب‌ تدارک بینم. خر پیشین را دو سال پیش ابتیاع کرده بودم به مبلغ هشتاد و پنج چوق کانادا. سبز نه‌چندان خوش‌خط‌ و خالی بود مسن با زنگ‌زدگی‌های فراوان. اندازه‌اش قدری مهیب بود برایم و چنان‌چه در اثر سهل‌انگاری از زین به پایین سقوط می‌کردم، بلاشک به واسطه‌ی میله‌ی افقی اتصال‌دهنده‌ی زین و فرمان، مقطوع‌النسل می‌گشتم. به همین دلیل، حیوان بی‌زبان از سوی برخی رفقای بنده، خر لحاف‌دوزی خوانده می‌شد. البته چرخ‌اش می‌چرخید بی‌منت و ظاهر مشوش‌اش خردزدی را جذب عشوه‌های نخراشیده و برهنه‌اش نمی‌ساخت که مونتریال من باب کثرت سارقین خر، زبان‌زد عام و خاص است. این بود که دهان‌بندی که برایش تدارک دیده بودم، بی‌مایه‌ترینِ موجود در دکان بود؛ پولاد تیره‌ی یو-شکل دوازده چوقی منقش به یک «سوپر سایکل» سفید حک شده بر روی عضو دیگرش.

چند ماهی نگذشته بود که بادش در رفت و هرچقدر هم رفع پنچری کردم، سازگار نیفتاد. درز و خار مشهودی بر روی اندام حرکتی‌اش نمی‌یافتم اما هر بار که رفع کسالت می‌شد، ساعت به نیم نرسیده، چلاقی وامانده از سر گرفته می‌شد و بنده‌ی حقیر را موجی از غم فرا می‌گرفت. دیری چموشی خر به همین منوال پایید و چاره نشد تا روزی نوک انگشت این حقیر، نایل به کشف برآمدگی‌ای بر سطح آلومینیومی چرخ جلو گشت. چنان صاعقه‌ای مهلک از چشمان بنده به بیرون پرتاب شد که با خطوط انتقال نیروی قریه تداخل یافت و چند ساعتی خلق را خاموشی حادث گشت. هر آن‌چه از علوم دقیقه و غریبه در توشه داشتم به کار گماردم و در قالب چسب زخمی بر روی فلز ناهمگون چرخ فرود آوردم. اندام حرکتی را مرهمی ساختم و باد درش دمیدم و عافیت بازگشت. دو سالی در قریه و حومه سواری‌ام داد و سیاحت کردم تا همین اواخر که عزم سفر داشتم و مصمم بودم منزل را نزد ابن سبیلی به اجاره بسپارم. آن‌چه از ساینس و مهندسی و حیلت آموخته بودم، رهنمون‌ام گردید تا خر را پیش از آن‌که زوار چسب در رود و بار دیگر چرخ جلویش سپوخته شود و عدم تعادل چرخ عقب هزینه‌ساز، زیر سبیلی از سر باز نمایم. اعلانی در «شبکه‌های‌به‌هم‌پیوسته» تدارک دیدم که با دریافت هدیه‌ای به مبلغ هفتاد چوق ناقابل، صاحب‌الاغ شوید. جوانی دیلاق و نگون‌بخت، اصالتا اهل ولایت آلبرتا، به دست‌بوس خدمت رسید و پس از براندازی جامع، تحفه‌ای تقدیم نمود و خر را برد. لبخندی به پهنای صورت این حقیر نقش بست طوری که دندان‌های عقل بالایم نمایان شد. خانه به اجاره رفت و بنده عازم سفر گشتم به سوی مشرق زمین.

در مشرق زمین بسیار بر من برفت و وقایعی غریب شاهد بودم و از امورات، هرآن‌چه شد کردم و دل در گروی یار به ودیعه نهادم و بازگشتم که تفصیل‌اش در این مقال نگنجد و خود محتاج بسط و شرحی جداگانه است. بار و بنه را از تنقلات، البسه، سبزی‌جات، شیرینی‌جات، بیسکویت رنگارنگ، ضماد و کتب نفیسه انباشتم و به فرنگ بازگشتم. از مال دنیا با خود مبلغکی آوردم و اندکی به آن هفتاد چوق کذایی افزودم و به دنبال خری نو، اعلان‌ها را شخم زدم. لابلای صفحات، به اعلانی رسیدم از الاغی نحیف و کارنکرده، مشکی و دل‌بر به قیمت گزاف صد و چهل چوق. در نگاهی، از دل هر آن‌چه برایم باقی بود باختم و پیامکی به صاحب‌الاغ زدم که آیا حاضر است آن را به مبلغ صد و ده چوق واگذار نماید یا خیر که در نهایت بر روی صد و بیست «ستل» نمودم. دود سفیدی از ارسی بیرون دادم و مریدان تنگ‌خوی مضطرب عربده‌ها زدند و پرده‌ها دریدند.

جهت دست‌بوس که به حضور رسیدم، دوشیزه‌ای به استقبال آمد. خانم والده‌اش نشسته بر صندلی، مشغول دوخت و دوز، عرض ادبی کرد و عذر تقصیر بخواست. رخصت و طول ادبی نشان دادم. الاغ را از پشت دستگاه تصویرساز بیرون کشید و تشعشعی کلبه را نورانی ساخت. هم‌چون رخشی دونده چشم‌ها را به خود می‌دوخت و چه سرها که بریده دیدم. علت فروش را جویا شدم تا از صحت و سلامت الاغ اطمینان یابم. فرمودند که قصد عزیمت دارند. پرسیدم که به همین قریه‌ی مجاور، بلاد آنتاریو؟ فرمودند که خیر، خاور میانه، مشرق زمین. سوری بودند و بسته‌های بسته و عزم هجرت داشتند. نگرانی‌هایم را من باب رزم و مخاطرات احتمالی ابراز کردم که فرمودند در ولایت‌شان امنیت برقرار است. لابد دستی هم در خلافت داشتند چرا که تنها چند روزی از تجدید بیعت امت با خلیفه‌ی سوری می‌گذشت. کمی الاغ را برانداز نمودم تا نشان دهم که الاغ‌شناس قهاری هستم و سرم کلاه نمی‌رود و البته نظر خاصی نداشتم که چه می‌کنم. کیسه‌ای زر پرداختم و الاغ را به همراه یک تلنبه‌ی مرغوب، پالانی اسمی و قفل زنجیری تخمی از نوع رمزی تحویل گرفتم. رمز قفل را فراموش کرده بودند که فردای آن روز در قالب یک پیامک محبت‌آمیز اعلام کردند که غلط هم بود البته و این‌جانب با هوش سرشار خویش، بر اساس گزینه‌های اعلامی، رمز را در چند دقیقه کشف نمودم.

چند روزی سپری شد تا خویشتن خویش را تنگ آوردم و به فکر تدارک دهان‌بندی نو افتادم. چند قدمی از مکتب به سمت همه‌چیز‌فروشی دوری جسته بودم که بانویی میان‌سال، بی‌پیرایه با چشمانی بی‌فروغ، نیم‌خیز از سکویی سنگی با دو عصا در دست تقاضای کمک نمود. جامه‌ای مندرس و پوسیتنی زار به تن داشت. زیر بغل‌ش را گرفتم، برخاست و به راه افتادیم. هر دو پایش روی زمین از پهلو کشیده می‌شد و به پیش می‌رفت. امر کردند که کمی شل‌تر بگیرم‌شان چرا که این بنده‌ی ریقو بسیار قدرت‌مند هستم و دردشان می‌آید. طلب مغفرت نمودم و عذر بدتر از گناه آوردم که مجرب نیستم در این زمینه. فرمود که مدیدی است این‌جا جلوس کرده ولی با بی‌مهری عابرین مواجه شده. خلق طوری به او نظر می‌کنند گویی به تکه‌ای عفونت چرکین می‌نگرند. ابروی ضخیم‌اش را در هم کشید و با لحنی که گویی فلاکت را در آغوش می‌کشید، افزود که دکترای جامعه‌شناسی می‌خواند؛ خدمات حمل‌ونقل‌اش برای امروز ملغی شده و این‌جا وقتی چنین اتفاقی بیفتد، حمال جایگزین برای آدم نمی‌فرستند. درست متوجه نشدم منظورش چیست ولی حدس زدم لابد مرکزی برای خدمت‌رسانی به معلولین هست که از این قبیل سرویس‌ها ارائه می‌کند.

پرسیدم اهل کجا است و پاسخ داد غرب وحشی، همین قریه، ولی خانواده‌اش ساکن قبرس هستند. و افزود بسیار متاسف و شرمنده است که هم‌ولایتی‌هایی چنین بی‌مسئولیت و بی‌فرهنگ دارد و ای کاش در این دوران وانفسا، همه‌ی آدم‌ها مثل من بودند. به من تی‌تاپ داده بودند. پرسید که من اهل کجایم، گفتم آریایی‌ام و اهل تهران و هر لحظه منتظر بودم که برگه‌ی آزمایش خون را در تایید اصالت‌ام بزنم به صورت‌ش. ادامه داد که استادش ایرانی است و چند روز قبل با تشویش شدید خاطر، در مورد امنیت و سلامت خانواده‌اش ابراز نگرانی کرده است. فعال سیاسی بوده و هم‌اکنون حکومت، خاندان‌اش را تهدید به آزار کرده‌. عارض شدم که البته این روی‌دادها بسیار طبیعی است در مشرق زمین ما. با سرعت سه قدم در دقیقه، کمی به پیش رفتیم تا ابراز خستگی نمود و بر سکویی مشابه جلوس فرمود. سپس جویا شد که آیا توان جذب اتولی دربست برایش دارم یا خیر؟ ساکن محله‌ی «ویل سن‌لوران» بود در سه فرسخی آن‌جا و اتول دربست حداقل چهل-پنجاه چوقی آب می‌خورد برایم. گفت که پول همراه ندارد و بعدتر بلاشک پس خواهدم داد. عارض شدم که اگر فرصت بدهند، تماسی با دوستی صاحب‌اتول برقرار نمایم جهت ارائه‌ی سواری. فرمودند که خیر. عارض شدم که بنده گمان می‌کنم که مامورین نظمیه مایل باشند او را به منزل رهنمون کنند که از کوره در برفت و چشمان تاتاری‌اش را به غره انداخت و با سرعت ده‌ها قدم در دقیقه، مهلکه را ترک گفت. کمی که دور شد، عصاهایش را بر زمین انداخت که به دو مار زهرآگین تبدیل شدند و در هم تنیدند و سوی من آمدند. به ناگهان به اهریمنی پتیاره مبدل گشت و خنده‌های شیطانی سر داد. گرز گران‌ام را از پهلو بیرون کشیدم و به ضرب دستی، سرهای دو مار را متلاشی کردم و تیر آغشته به زهر مارهایش را در کمان نهادم و سمت‌اش راندم. تیر بر میان دو چشم‌اش نشست، لبخندش ماسید و نعره‌ای زد و بر زمین افتاد. این بخش را در خیال دیدم البته‌. معذرتی خواستم از این‌که نمی‌توانم کمکی کنم و رفتم.

اندکی پیش رفته بودم و در سکوتی مرگ‌بار غلت می‌زدم که صدایی از پشت سر فرایم خواند. مرد جوانی گفت که شما نباید از این‌که به آن بانو کمک ننمودید، احساس شرم و ناراحتی کنید. ظاهرا از آن سمت معبر شاهد ماجرا بوده است. پرسیدم که آیا خون آریایی در رگ دارد؟ چرا که من شامه‌‌ام در آریایی‌شناسی نسبتا قوی است یا ما همه تابلو هستیم. به زبان قند و شکر ادامه داد که این زن شغل‌اش همین است. چند ماهی می‌شود که در همین «مکان و زمان» بساط می‌کند و اصلا دلیل این‌که او از این سمت معبر عبور نمی‌کند، وجود همین زن است. او را هم یک بار گیر آورده و تا پای دستگاه پول‌ساز برده تا هزینه‌ی اتول دربست را بستاند. یک بار دیگر هم دختری، آن هم آریایی، در حال اغفال دیده و نجات داده و اگر من هم قصد کمک می‌کردم، مرا رهایی می‌بخشیده و من متوجه شدم آریایی‌ها در غربت هوای هم را دارند، اگر‌چه تابلو هستند. پاسخ دادم که من مسیرم این سمت نیست و رفت و آمد چندانی ندارم و زن را پیش‌تر ندیده بودم ولی آن‌جا که پیشنهاد‌های کمک‌ام را قبول نکرد، گمان بردم که با شیادی طرف هستم که از سلیمانیه تا پنجاب، مراد همه‌ی مریدان است و چرچیل نزدش تلمذ می‌کرده. به هر حال انواع این حیلت‌سازی‌ها را در مشرق خودمان دیده‌ایم. بادی به غبغب انداختم و به افق‌های دور خیره شدم. از مرد تشکر کردم و خداحافظی کردیم.

به همه‌چیزفروشی رفتم و یک دهان‌بند یو-شکل مرغوب‌تر منقش به نشان «کریپتونیت» ابتیاع نمودم به مبلغ سی چوق، علاوه بر مالیات پانزده درصدی. دهان‌بند را چند باری استعمال الاغ نمودم و با خاطری استوار وی را نزد خلایق سپردم و به سایر امورات پرداختم اما دهان‌بند خیلی زود از کار افتاد. باری دیگر به همه‌چیز‌فروشی سر زدم جهت تعویض. اتفاقا دهان‌بند را به حراج گذاشته بودند. تعویض‌اش که کردم، هفت چوق حراج را هم به من بازگرداندند چرا که با قیمت جدید حساب شد. به خانه که بازگشتم، سدر و کافور بر دست گذاشتم و آداب حلیةالمتقین به جای آوردم، نکند که در اثر تماس، بیماری پوستی‌ای از زن شیاد بر دستان گهربارم نشسته باشد. سپس به استراحت نشستم و لختی به «مکان و زمان»‌های اشتباه اندیشیدم و چندی تخمه‌ی جاپونی شکستم.

Read Full Post »

بچه که بودم فکر می‌کردم امام موسی کاظم جاسوس یهودیا بوده توی دوازده امام.

Read Full Post »

درست سه سال از شروع کار پردازنده و نزدیک شدن به پایان عمر مفیدش می‌گذشت. تصمیم بر آن شده بود که آن روز پردازنده‌ی جایگزین نصب گردد، داده‌ها از دستگاه فعلی به دستگاه جدید منتقل و سپس کار از سر گرفته شود. مهندسین سخت‌افزار نوید این را داده بودند که پردازنده‌ی جدید توان محاسباتی بسیار بیش‌تری نسبت به مدل فعلی خواهد داشت.

سه سال پیش که پروژه آغاز شد و نتایج آزمایش‌های اولیه بسیار امیدوارکننده از آب در آمد، کار بر روی ساخت هسته‌های بیش‌تر تسریع یافت. هزینه‌ی تمام شده برای ساخت این نوع جدید پردازنده بسیار کم‌تر از ساخت ابر-کامپیوتری با توان محاسباتی مشابه بود. همه چیز آن‌چنان پیش‌رفته و سرّی بود که تیم محققین، سازنده‌ها، برنامه‌نویس‌ها و اپراتورها، تمام این مدت در قرنطینه نگه‌داری شده بودند.

ساعت پنج عصر، هزاران بسته به محل آورده شد که در هر کدام، آدمی بود با سری بزرگ‌تر از یک آدم معمولی، اما بدنی بسیار نحیف. همه‌شان از لحظه‌ی تولد در آزمایش‌گاه بی‌هوش شده بودند تا فرصت برقراری ارتباط با دنیای بیرون را نیابند. آدم‌ها را در ردیف‌های شانزده‌تایی روی تخت‌ها خواباندند و دستگاهی بر روی سر هر یک قرار گرفت. پردازنده‌ی قبلی که شامل دویست و پنجاه و شش نفر بود، بسته‌بندی شد و برای سوزاندن به کوره‌ای در چند کیلومتری آن‌جا برده شد. کار دیگری هم نمی‌شد با آن‌ها کرد، نه تنها مغزهاشان تقریبا غیرقابل استفاده شده بود، بلکه مهارت‌های زندگی را هم نیاموخته بودند. تن نحیف‌شان هم تاب وزن سر سنگین‌شان را نداشت. به هر حال می‌مردند.

پردازنده راه‌اندازی شد. همه چیز به نظر درست می‌آمد. طبق برنامه، محاسبات برای چند هفته‌ی دیگر ادامه یافت. قرار بود در صورت صحت نتایج، پروژه‌ی اصلی به زودی آغاز شود. می‌خواستند همه‌ی کره‌ی زمین را مدل کنند؛ با آدم‌هاش و تصمیم‌هایی که می‌گیرند.

Read Full Post »

خدا رو شکر که دیگه همه می‌دونن writer یا poet یه آدمه و نمی‌شه Works at writer/poet درست باشه.

Read Full Post »

Older Posts »