Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘هیچی’ Category

میکائیل جرعه‌ی قهوه‌اش را فرو داد و رو به جبرئیل گفت:
– هزار بار بهش گفتم یه داروخونه‌ی کوفتی بزنیم تو این قبرستون، به گوش‌ش نرفت که نرفت. الان این وضع پیش نمی‌اومد. خوبه باز نور چشمی‌ش بود، ما بودیم که باید خودش به دادمون می‌رسید.
– چه آبروریزی‌ای شد. معلوم نیست کجا غیب‌ش زده حالا توی این هیر و ویری.
چند روزی بیش‌تر به رستاخیز باقی نمانده بود ولی خبری از اسرافیل نبود. آن‌طور که بین فرشتگان شایعه شده بود، اسرافیل در همان شب مهمانی فرا رسیدن رستاخیز، مست و لایعقل راحیل را باردار کرده بود. چندی بعد که شکم راحیل بالا آمد، منکر، برادر راحیل، اسرافیل را شبانه در یک کوچه‌ی خلوت گیر انداخته، تا جایی که توانسته زیر مشت و لگد گرفته بود. چند ساعت بعد که لوح‌های فرمان درگاه خداوندی روی هم تلنبار شدند و سر و کله‌ی اسرافیل برای بردن‌شان پیدا نشد، خدا نگران شد. حتی شخصا چند باری تلاش کرد که مکان‌ش را بیابد اما ناکام ماند.
جبرئیل گفت:
– خب حالا شیپورو کی باید بزنه؟ مرده‌ها منتظرن.
میکائیل پاسخ داد:
– خدا شانس بده. یه عمر خورد و خوابید واسه این لحظه، حالا غیب‌ش زده. چهار تا لوح این‌ور اون‌ور بردن که کار نمی‌شه. صبح تا شب جون می‌کنم من بدبخت.
– چرا یکی جاش نمی‌سازه؟
– چه می‌دونم والا. می‌گن که خواسته، نتونسته. می‌دونی از آخرین باری که به یه چیزی گفت بشو، اونم شد، چقدر گذشته؟ همه‌ش نشست تو خونه قلیون کشید و تل زد که اصلا یادش رفته چطور می‌آفرید.
جبرئیل پقی زد زیر خنده، اما زود خنده‌اش را خورد. میکائیل ادامه داد:
– هر چی کلاغه باید روی سر من برینه. برداشته پیغوم پسغوم فرستاده که خودتو آماده کن، اگه اسرافیل سر و کله‌ش پیدا نشد تو باید شیپورو بزنی. منم که یادته، سه-چهار سال پیش فتق‌مو عمل کردم…

Advertisements

Read Full Post »

سی‌دی غزه رسید

همین چیزی که اسم‌اش را انقلاب اطلاعات می‌گذارند باعث شده که آدم بدون این‌که واقعا خودش حتی ابراز علاقه‌ای کرده باشد، به حجم زیادی از اطلاعات دسترسی پیدا کند. خیلی از اوقات هم اطلاعاتی که به دست آدم می‌رسد، تنها عوارض ظاهری و مشهود بیماری پنهان و ویران‌گری است، بدون این‌که کسی در رسانه‌ای در مورد اصل بیماری صحبتی کند. و این خب مثل بسیاری از چیزهای دیگر دنیا اصلا عادلانه نیست. این‌که درصد قابل توجهی از صبح‌ها، روزت را با خبر جنگ و خون‌ریزی شروع کنی، به گمان‌ام کمی بیش از توان تحمل متوسط آدم‌ها است. مثل این‌که پدربزرگ و مادربزرگ‌هامان هر روز با دیدن تصاویری از کوره‌های آدم‌سوزی نازی‌ها در کنار مالیدن کره و مربای بهارنارنج بر روی تکه نان سوخاری تنور دوم، نگاه‌های محبت‌آمیز نثار هم کنند. این سال‌ها آن‌قدر که دسترسی به اطلاعات آسان‌تر شده، توان تک‌تک آدم‌ها برای تغییر شرایط جایی که هزاران کیلومتر دورتر است، افزایش نیافته. نهایت کاری که می‌کنیم عبارت است از دو-سه ابراز تنفر و سه-چهار امضای صفحه‌ای مجازی (که حتی وجود فیزیکی ندارد) در محکومیت یا حمایت از فلان موجود در فلان‌جا، و چند تایی دوست‌داشتن و ابراز نظر راننده‌تاکسی‌وار از نوع پیکان گوجه‌ای مدل آخر پنجاه و سه، نهایتا اول پنجاه و چهار. نتیجه؟ هیچی. کمی نفرت‌گاه خودمان را می‌پرورانیم تا مثل باقی عضلات بدن‌مان که زیر دمبل زدن‌ها و شناهای سوئدی عضله‌ساز و دستگاه‌های طویل‌کننده‌ی آلت‌های مردانه و صفحات پنج اینچی تلفن‌های همراه هوشمندمان و لابلای خیلی چیزهای دیگر دنیا که روز به روز دارند بزرگ‌تر می‌شوند، آن هم رشد قابل توجهی کند. این است که آدم با خود می‌گوید شاید گاهی اوقات هم خوب باشد که کله‌ی مبارک‌اش را فرو کند در برف؛ یا حتی ناخواسته لمس شود نسبت به تمام این همه خشونت و غم؛ یا مثلا فلکه‌ی ورود اطلاعات را ببندد. منصفانه هم که نگاه کنیم، از یک آدم غریبه در آن سر دنیا انتظار بیش‌تری هم نمی‌رود. شاید یک روزی به جای بمب و خمپاره، اخبار تمام شبکه‌ها هواپیماهایی را نشان دهند که موسیقی و گل و عطر بهارنارنج از مخازن خود می‌پاشند روی سر مردمی دورتر. ما هم آرام سرمان را از برف در بیاوریم و شروع کنیم به حسرت خوردن؛ تازه اول بدبختی.

Read Full Post »

با تمام غرغرها و ننه‌من‌غریبم‌بازی‌های اولیه، حس می‌کنم که این‌جا مجموعا با آدم‌ها هنوز راحت‌ترم. دلیل‌ش را هم درست نمی‌دانم. شاید من یا دیگرانی که باید آن‌جا بار زنده بودن را تنها به دوش بکشیم، ناخودآگاه دیوار دورمان را چند متری از خودمان دورتر می‌کنیم. روی تجربه‌ی زندگی چند‌هفته‌ای نمی‌شود قاعده‌ی کلی یافت ولی صرفا خواستم بگویم هنوز هم آدم‌های دوست‌داشتنی، مهربان و صمیمی زیادی در این‌جا پیدا می‌شوند. خیلی از اوقات یادم می‌رود که بدون این آدم‌ها حس شادی و رضایتی در کار نخواهد بود یا حداقل خیلی دست‌نیافتنی‌تر خواهد شد.

Read Full Post »

تهران

اولین چیزی که توی تهران فهمیده‌م این بود که به این شهر حس چندانی ندارم. دیگه برام مثل خونه نیست، انگار مهمونم این‌جا. دومین چیز بود البته. اولیش این بود که متوجه شدم عضلات پاهام واسه استفاده از توالت ایرانی ضعیف شده.

Read Full Post »

مهین خانم

مهین خانم زن تقریبا جوانی بود که در خانه خیاطی می‌کرد. در واقع لباس مجلسی زنانه می‌دوخت فقط. مادر گاهی که مراسمی در پیش بود، می‌رفت به سراغ‌ش. سلام و علیکی داشتند در عالم هم‌سایگی. آن موقع‌ها چهل خانه از هر طرف که می‌رفتی، هم‌سایه محسوب می‌شد. به گمان‌م یکی-دو کوچه بالاتر از ما می‌نشستند. من هنوز مدرسه که هیچ، آمادگی هم نمی‌رفتم. شاید پنج سال‌م بود مثلا. یک بار که چند روزی به مسافرت رفته بودیم، گویا خبرهایی شده بود. به خانه که رسیدیم، چند زن مقابل در خانه‌ی یکی از هم‌سایه‌ها ایستاده بودند و پچ‌پچ می‌کردند. ساک‌ها را که داخل گذاشتیم، مادر رفت پیش‌شان و به من گفت که نیایم. من از مقابل در خانه‌ی خودمان نگاه می‌کردم. چند دقیقه‌ای به صحبت گذشت تا مادر بالاخره بازگشت. پرسیدم «چی شده بود؟» و پاسخ داد «هیچی. هم‌سایه‌ها داشتن صحبت می‌کردن».

همه‌ی این‌ها را فراموش کرده بودم تا چند هفته‌ی پیش. یک شب روی تخت می‌لولیدم و خوابم نمی‌برد. نمی‌دانم چه‌طور شد که ذهن‌م ناخودآگاه رفت به آن سال‌ها، یعنی بیست و دو-سه سال پیش. یادم افتاد که آن روزها محله‌ی ما به شبکه‌ی آب تهران متصل نبود. آب را از یک تانکری به اسم «سنگر آب» می‌خریدیم که مخازن معمولا چهار هزار لیتری خانه‌ها را از آب چاه پر می‌کرد. یکی-دو هفته‌ای کفاف دو خانواده‌ی کم‌جمعیت را می‌داد. مخازن را معمولا در بالای بام خانه‌ها کار می‌گذاشتند تا آب با فشارکی از آن‌جا در خانه پخش شود. بعضی‌ها که شاید مرفه‌تر بودند، پمپ آبی هم داشتند و لزومی نداشت مخزن را در خرپشته بگذارند. این‌طوری زمستان‌ها با مشکل یخ‌زدن آب در لوله‌ها مواجه نمی‌شدند. یادم افتاد آن روز در کوچه از دو هم‌سایه‌ی عابر شنیدم که کودکی در تانکر آن خانه غرق شده است. هفته‌ی پیش که با مادر تلفنی صحبت می‌کردم، تعجب کرد که همه‌ی این‌ها یادم مانده است. گفت آن کودک، پسر سه ساله‌ی مهین خانم بوده که مشغول بازی در حیاط همسایه، افتاده است داخل مخزنی که درش باز مانده و بعد هم در به روی‌ش بسته شده. چند روز طول کشیده تا جنازه را در مخزن پیدا کرده‌اند. می‌گفت مهین خانم از آن روز شکسته شد.

Read Full Post »

نوزاد گریان‌ش را در آعوش گرفته که بر صورت‌ش تنها یک دهانِ باز هست برای فریاد؛ نه چشمی، نه بینی‌ای، و نه هیچ چیز دیگری. زن انگار که هفته‌ها باشد حمام نرفته، صورتی چرکین و تیره دارد با پوستی زمخت. چند دقیقه‌ای است که دنبال‌م می‌کند و کمک می‌خواهد. می‌گوید انگشت‌هایش از سرما سیاه شده‌اند. کیف پول‌ خالی‌ام را نشان‌ش می‌دهم اما دست‌بردار نیست. دستانم را بلند می‌کنم، نعره‌ای می‌کشم و پر می‌زنم رو به آسمان. با هر ضربه‌ی دستان‌م به پایین، صعود ناگهانی تندی دارم تا رفته‌رفته سرعت‌م کم شود و دوباره ضربه‌ی بعدی. زن از آن پایین فریاد می‌زند «زیاد بالا نری…» و صدایش محو می‌شود. من اما آن‌قدر بالا می‌روم که حالا با ستاره‌ها یکی شده‌ام. شاید یک روز نه چندان دوری، لابلای بلورهای برف‌، بازگردم به زمین. شما هم مراقب باشید که روی برف‌های نو قدم نگذارید.

Read Full Post »

تعادل پایدار

در قعر زندگی کردن همیشه هم بد نیست. حداقل خیال آدم راحت است که از این بدتر نمی‌شود.

Read Full Post »

Older Posts »