Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

سی‌دی غزه رسید

همین چیزی که اسم‌اش را انقلاب اطلاعات می‌گذارند باعث شده که آدم بدون این‌که واقعا خودش حتی ابراز علاقه‌ای کرده باشد، به حجم زیادی از اطلاعات دسترسی پیدا کند. خیلی از اوقات هم اطلاعاتی که به دست آدم می‌رسد، تنها عوارض ظاهری و مشهود بیماری پنهان و ویران‌گری است، بدون این‌که کسی در رسانه‌ای در مورد اصل بیماری صحبتی کند. و این خب مثل بسیاری از چیزهای دیگر دنیا اصلا عادلانه نیست. این‌که درصد قابل توجهی از صبح‌ها، روزت را با خبر جنگ و خون‌ریزی شروع کنی، به گمان‌ام کمی بیش از توان تحمل متوسط آدم‌ها است. مثل این‌که پدربزرگ و مادربزرگ‌هامان هر روز با دیدن تصاویری از کوره‌های آدم‌سوزی نازی‌ها در کنار مالیدن کره و مربای بهارنارنج بر روی تکه نان سوخاری تنور دوم، نگاه‌های محبت‌آمیز نثار هم کنند. این سال‌ها آن‌قدر که دسترسی به اطلاعات آسان‌تر شده، توان تک‌تک آدم‌ها برای تغییر شرایط جایی که هزاران کیلومتر دورتر است، افزایش نیافته. نهایت کاری که می‌کنیم عبارت است از دو-سه ابراز تنفر و سه-چهار امضای صفحه‌ای مجازی (که حتی وجود فیزیکی ندارد) در محکومیت یا حمایت از فلان موجود در فلان‌جا، و چند تایی دوست‌داشتن و ابراز نظر راننده‌تاکسی‌وار از نوع پیکان گوجه‌ای مدل آخر پنجاه و سه، نهایتا اول پنجاه و چهار. نتیجه؟ هیچی. کمی نفرت‌گاه خودمان را می‌پرورانیم تا مثل باقی عضلات بدن‌مان که زیر دمبل زدن‌ها و شناهای سوئدی عضله‌ساز و دستگاه‌های طویل‌کننده‌ی آلت‌های مردانه و صفحات پنج اینچی تلفن‌های همراه هوشمندمان و لابلای خیلی چیزهای دیگر دنیا که روز به روز دارند بزرگ‌تر می‌شوند، آن هم رشد قابل توجهی کند. این است که آدم با خود می‌گوید شاید گاهی اوقات هم خوب باشد که کله‌ی مبارک‌اش را فرو کند در برف؛ یا حتی ناخواسته لمس شود نسبت به تمام این همه خشونت و غم؛ یا مثلا فلکه‌ی ورود اطلاعات را ببندد. منصفانه هم که نگاه کنیم، از یک آدم غریبه در آن سر دنیا انتظار بیش‌تری هم نمی‌رود. شاید یک روزی به جای بمب و خمپاره، اخبار تمام شبکه‌ها هواپیماهایی را نشان دهند که موسیقی و گل و عطر بهارنارنج از مخازن خود می‌پاشند روی سر مردمی دورتر. ما هم آرام سرمان را از برف در بیاوریم و شروع کنیم به حسرت خوردن؛ تازه اول بدبختی.

چند قدمی از مکتب دوری جسته بودم و سرخوش در هوای دل‌پذیر بهاری به سوی یکی از دکان‌های همه‌چیزفروشی سیر می‌کردم تا برای خر تازه‌خریداری‌شده‌ام دهان‌بندی مرغوب‌ تدارک بینم. خر پیشین را دو سال پیش ابتیاع کرده بودم به مبلغ هشتاد و پنج چوق کانادا. سبز نه‌چندان خوش‌خط‌ و خالی بود مسن با زنگ‌زدگی‌های فراوان. اندازه‌اش قدری مهیب بود برایم و چنان‌چه در اثر سهل‌انگاری از زین به پایین سقوط می‌کردم، بلاشک به واسطه‌ی میله‌ی افقی اتصال‌دهنده‌ی زین و فرمان، مقطوع‌النسل می‌گشتم. به همین دلیل، حیوان بی‌زبان از سوی برخی رفقای بنده، خر لحاف‌دوزی خوانده می‌شد. البته چرخ‌اش می‌چرخید بی‌منت و ظاهر مشوش‌اش خردزدی را جذب عشوه‌های نخراشیده و برهنه‌اش نمی‌ساخت که مونتریال من باب کثرت سارقین خر، زبان‌زد عام و خاص است. این بود که دهان‌بندی که برایش تدارک دیده بودم، بی‌مایه‌ترینِ موجود در دکان بود؛ پولاد تیره‌ی یو-شکل دوازده چوقی منقش به یک «سوپر سایکل» سفید حک شده بر روی عضو دیگرش.

چند ماهی نگذشته بود که بادش در رفت و هرچقدر هم رفع پنچری کردم، سازگار نیفتاد. درز و خار مشهودی بر روی اندام حرکتی‌اش نمی‌یافتم اما هر بار که رفع کسالت می‌شد، ساعت به نیم نرسیده، چلاقی وامانده از سر گرفته می‌شد و بنده‌ی حقیر را موجی از غم فرا می‌گرفت. دیری چموشی خر به همین منوال پایید و چاره نشد تا روزی نوک انگشت این حقیر، نایل به کشف برآمدگی‌ای بر سطح آلومینیومی چرخ جلو گشت. چنان صاعقه‌ای مهلک از چشمان بنده به بیرون پرتاب شد که با خطوط انتقال نیروی قریه تداخل یافت و چند ساعتی خلق را خاموشی حادث گشت. هر آن‌چه از علوم دقیقه و غریبه در توشه داشتم به کار گماردم و در قالب چسب زخمی بر روی فلز ناهمگون چرخ فرود آوردم. اندام حرکتی را مرهمی ساختم و باد درش دمیدم و عافیت بازگشت. دو سالی در قریه و حومه سواری‌ام داد و سیاحت کردم تا همین اواخر که عزم سفر داشتم و مصمم بودم منزل را نزد ابن سبیلی به اجاره بسپارم. آن‌چه از ساینس و مهندسی و حیلت آموخته بودم، رهنمون‌ام گردید تا خر را پیش از آن‌که زوار چسب در رود و بار دیگر چرخ جلویش سپوخته شود و عدم تعادل چرخ عقب هزینه‌ساز، زیر سبیلی از سر باز نمایم. اعلانی در «شبکه‌های‌به‌هم‌پیوسته» تدارک دیدم که با دریافت هدیه‌ای به مبلغ هفتاد چوق ناقابل، صاحب‌الاغ شوید. جوانی دیلاق و نگون‌بخت، اصالتا اهل ولایت آلبرتا، به دست‌بوس خدمت رسید و پس از براندازی جامع، تحفه‌ای تقدیم نمود و خر را برد. لبخندی به پهنای صورت این حقیر نقش بست طوری که دندان‌های عقل بالایم نمایان شد. خانه به اجاره رفت و بنده عازم سفر گشتم به سوی مشرق زمین.

در مشرق زمین بسیار بر من برفت و وقایعی غریب شاهد بودم و از امورات، هرآن‌چه شد کردم و دل در گروی یار به ودیعه نهادم و بازگشتم که تفصیل‌اش در این مقال نگنجد و خود محتاج بسط و شرحی جداگانه است. بار و بنه را از تنقلات، البسه، سبزی‌جات، شیرینی‌جات، بیسکویت رنگارنگ، ضماد و کتب نفیسه انباشتم و به فرنگ بازگشتم. از مال دنیا با خود مبلغکی آوردم و اندکی به آن هفتاد چوق کذایی افزودم و به دنبال خری نو، اعلان‌ها را شخم زدم. لابلای صفحات، به اعلانی رسیدم از الاغی نحیف و کارنکرده، مشکی و دل‌بر به قیمت گزاف صد و چهل چوق. در نگاهی، از دل هر آن‌چه برایم باقی بود باختم و پیامکی به صاحب‌الاغ زدم که آیا حاضر است آن را به مبلغ صد و ده چوق واگذار نماید یا خیر که در نهایت بر روی صد و بیست «ستل» نمودم. دود سفیدی از ارسی بیرون دادم و مریدان تنگ‌خوی مضطرب عربده‌ها زدند و پرده‌ها دریدند.

جهت دست‌بوس که به حضور رسیدم، دوشیزه‌ای به استقبال آمد. خانم والده‌اش نشسته بر صندلی، مشغول دوخت و دوز، عرض ادبی کرد و عذر تقصیر بخواست. رخصت و طول ادبی نشان دادم. الاغ را از پشت دستگاه تصویرساز بیرون کشید و تشعشعی کلبه را نورانی ساخت. هم‌چون رخشی دونده چشم‌ها را به خود می‌دوخت و چه سرها که بریده دیدم. علت فروش را جویا شدم تا از صحت و سلامت الاغ اطمینان یابم. فرمودند که قصد عزیمت دارند. پرسیدم که به همین قریه‌ی مجاور، بلاد آنتاریو؟ فرمودند که خیر، خاور میانه، مشرق زمین. سوری بودند و بسته‌های بسته و عزم هجرت داشتند. نگرانی‌هایم را من باب رزم و مخاطرات احتمالی ابراز کردم که فرمودند در ولایت‌شان امنیت برقرار است. لابد دستی هم در خلافت داشتند چرا که تنها چند روزی از تجدید بیعت امت با خلیفه‌ی سوری می‌گذشت. کمی الاغ را برانداز نمودم تا نشان دهم که الاغ‌شناس قهاری هستم و سرم کلاه نمی‌رود و البته نظر خاصی نداشتم که چه می‌کنم. کیسه‌ای زر پرداختم و الاغ را به همراه یک تلنبه‌ی مرغوب، پالانی اسمی و قفل زنجیری تخمی از نوع رمزی تحویل گرفتم. رمز قفل را فراموش کرده بودند که فردای آن روز در قالب یک پیامک محبت‌آمیز اعلام کردند که غلط هم بود البته و این‌جانب با هوش سرشار خویش، بر اساس گزینه‌های اعلامی، رمز را در چند دقیقه کشف نمودم.

چند روزی سپری شد تا خویشتن خویش را تنگ آوردم و به فکر تدارک دهان‌بندی نو افتادم. چند قدمی از مکتب به سمت همه‌چیز‌فروشی دوری جسته بودم که بانویی میان‌سال، بی‌پیرایه با چشمانی بی‌فروغ، نیم‌خیز از سکویی سنگی با دو عصا در دست تقاضای کمک نمود. جامه‌ای مندرس و پوسیتنی زار به تن داشت. زیر بغل‌ش را گرفتم، برخاست و به راه افتادیم. هر دو پایش روی زمین از پهلو کشیده می‌شد و به پیش می‌رفت. امر کردند که کمی شل‌تر بگیرم‌شان چرا که این بنده‌ی ریقو بسیار قدرت‌مند هستم و دردشان می‌آید. طلب مغفرت نمودم و عذر بدتر از گناه آوردم که مجرب نیستم در این زمینه. فرمود که مدیدی است این‌جا جلوس کرده ولی با بی‌مهری عابرین مواجه شده. خلق طوری به او نظر می‌کنند گویی به تکه‌ای عفونت چرکین می‌نگرند. ابروی ضخیم‌اش را در هم کشید و با لحنی که گویی فلاکت را در آغوش می‌کشید، افزود که دکترای جامعه‌شناسی می‌خواند؛ خدمات حمل‌ونقل‌اش برای امروز ملغی شده و این‌جا وقتی چنین اتفاقی بیفتد، حمال جایگزین برای آدم نمی‌فرستند. درست متوجه نشدم منظورش چیست ولی حدس زدم لابد مرکزی برای خدمت‌رسانی به معلولین هست که از این قبیل سرویس‌ها ارائه می‌کند.

پرسیدم اهل کجا است و پاسخ داد غرب وحشی، همین قریه، ولی خانواده‌اش ساکن قبرس هستند. و افزود بسیار متاسف و شرمنده است که هم‌ولایتی‌هایی چنین بی‌مسئولیت و بی‌فرهنگ دارد و ای کاش در این دوران وانفسا، همه‌ی آدم‌ها مثل من بودند. به من تی‌تاپ داده بودند. پرسید که من اهل کجایم، گفتم آریایی‌ام و اهل تهران و هر لحظه منتظر بودم که برگه‌ی آزمایش خون را در تایید اصالت‌ام بزنم به صورت‌ش. ادامه داد که استادش ایرانی است و چند روز قبل با تشویش شدید خاطر، در مورد امنیت و سلامت خانواده‌اش ابراز نگرانی کرده است. فعال سیاسی بوده و هم‌اکنون حکومت، خاندان‌اش را تهدید به آزار کرده‌. عارض شدم که البته این روی‌دادها بسیار طبیعی است در مشرق زمین ما. با سرعت سه قدم در دقیقه، کمی به پیش رفتیم تا ابراز خستگی نمود و بر سکویی مشابه جلوس فرمود. سپس جویا شد که آیا توان جذب اتولی دربست برایش دارم یا خیر؟ ساکن محله‌ی «ویل سن‌لوران» بود در سه فرسخی آن‌جا و اتول دربست حداقل چهل-پنجاه چوقی آب می‌خورد برایم. گفت که پول همراه ندارد و بعدتر بلاشک پس خواهدم داد. عارض شدم که اگر فرصت بدهند، تماسی با دوستی صاحب‌اتول برقرار نمایم جهت ارائه‌ی سواری. فرمودند که خیر. عارض شدم که بنده گمان می‌کنم که مامورین نظمیه مایل باشند او را به منزل رهنمون کنند که از کوره در برفت و چشمان تاتاری‌اش را به غره انداخت و با سرعت ده‌ها قدم در دقیقه، مهلکه را ترک گفت. کمی که دور شد، عصاهایش را بر زمین انداخت که به دو مار زهرآگین تبدیل شدند و در هم تنیدند و سوی من آمدند. به ناگهان به اهریمنی پتیاره مبدل گشت و خنده‌های شیطانی سر داد. گرز گران‌ام را از پهلو بیرون کشیدم و به ضرب دستی، سرهای دو مار را متلاشی کردم و تیر آغشته به زهر مارهایش را در کمان نهادم و سمت‌اش راندم. تیر بر میان دو چشم‌اش نشست، لبخندش ماسید و نعره‌ای زد و بر زمین افتاد. این بخش را در خیال دیدم البته‌. معذرتی خواستم از این‌که نمی‌توانم کمکی کنم و رفتم.

اندکی پیش رفته بودم و در سکوتی مرگ‌بار غلت می‌زدم که صدایی از پشت سر فرایم خواند. مرد جوانی گفت که شما نباید از این‌که به آن بانو کمک ننمودید، احساس شرم و ناراحتی کنید. ظاهرا از آن سمت معبر شاهد ماجرا بوده است. پرسیدم که آیا خون آریایی در رگ دارد؟ چرا که من شامه‌‌ام در آریایی‌شناسی نسبتا قوی است یا ما همه تابلو هستیم. به زبان قند و شکر ادامه داد که این زن شغل‌اش همین است. چند ماهی می‌شود که در همین «مکان و زمان» بساط می‌کند و اصلا دلیل این‌که او از این سمت معبر عبور نمی‌کند، وجود همین زن است. او را هم یک بار گیر آورده و تا پای دستگاه پول‌ساز برده تا هزینه‌ی اتول دربست را بستاند. یک بار دیگر هم دختری، آن هم آریایی، در حال اغفال دیده و نجات داده و اگر من هم قصد کمک می‌کردم، مرا رهایی می‌بخشیده و من متوجه شدم آریایی‌ها در غربت هوای هم را دارند، اگر‌چه تابلو هستند. پاسخ دادم که من مسیرم این سمت نیست و رفت و آمد چندانی ندارم و زن را پیش‌تر ندیده بودم ولی آن‌جا که پیشنهاد‌های کمک‌ام را قبول نکرد، گمان بردم که با شیادی طرف هستم که از سلیمانیه تا پنجاب، مراد همه‌ی مریدان است و چرچیل نزدش تلمذ می‌کرده. به هر حال انواع این حیلت‌سازی‌ها را در مشرق خودمان دیده‌ایم. بادی به غبغب انداختم و به افق‌های دور خیره شدم. از مرد تشکر کردم و خداحافظی کردیم.

به همه‌چیزفروشی رفتم و یک دهان‌بند یو-شکل مرغوب‌تر منقش به نشان «کریپتونیت» ابتیاع نمودم به مبلغ سی چوق، علاوه بر مالیات پانزده درصدی. دهان‌بند را چند باری استعمال الاغ نمودم و با خاطری استوار وی را نزد خلایق سپردم و به سایر امورات پرداختم اما دهان‌بند خیلی زود از کار افتاد. باری دیگر به همه‌چیز‌فروشی سر زدم جهت تعویض. اتفاقا دهان‌بند را به حراج گذاشته بودند. تعویض‌اش که کردم، هفت چوق حراج را هم به من بازگرداندند چرا که با قیمت جدید حساب شد. به خانه که بازگشتم، سدر و کافور بر دست گذاشتم و آداب حلیةالمتقین به جای آوردم، نکند که در اثر تماس، بیماری پوستی‌ای از زن شیاد بر دستان گهربارم نشسته باشد. سپس به استراحت نشستم و لختی به «مکان و زمان»‌های اشتباه اندیشیدم و چندی تخمه‌ی جاپونی شکستم.

آدم واقعا دل‌ش واسه مکان‌ها تنگ نمی‌شه؛ واسه حسی که اون‌جاها با آدم یا آدم‌های دیگه داشته تنگ می‌شه.

– اجرت با امام حسین.

[از تکنیک‌های رفع مسئولیت شخصی]

صهیونیسم

بچه که بودم فکر می‌کردم امام موسی کاظم جاسوس یهودیا بوده توی دوازده امام.

اصل سوم

همه‌ی آدم‌ها حواس‌شون به خودشون هست، حتی اگه از بیرون این‌طور به نظر نیاد.

قبلنا هر از چندی سر و کله‌ی یکی از آشناها از اعماق تاریخ پیدا می‌شد و بعد از سلام و احوال‌پرسی و حیرت شخص مورد تماس واقع شده از این سراغ‌گرفته‌شدگی نابهنگام، کاشف به عمل می‌اومد که با پرداخت مبلغ ناچیزی، به سادگی می‌شه زیرمجموعه‌ی طرف شد و بقیه‌ی ماجرای شرکت‌های هرمی. این اواخر هنوز همون تماس‌های عجیب برقرارن ولی بعد از چند دقیقه طرف برمی‌گرده یه چیزی می‌گه قریب به این مضامین که «این خارج که می‌‌گن چه‌جور جاییه؟ من هم اگه بخوام بیام، چی کار باید بکنم؟». حالا بگذریم از اینکه طرف توی رشته‌ی دام‌داری دانشگاه آزاد فلان روستا با معدل 12 و خورده‌ای شیش ساله لیسانس گرفته. یه سالش رو هم واسه این‌که فاصله‌ی پارکینگ دانشگاه تا دانشکده‌شون زیاد شده، مرخصی بوده و به جاش توی خیابونای تهران دور دور می‌کرده. تهش هم نظر کارشناسی‌ش رو مبنی بر این‌که «درس‌ت تموم شد برنگردیا یه وقت، این‌جا جای زندگی نیست» ارائه می‌کنه و مکالمه رو خاتمه می‌ده. تو هم همین‌جوری می‌مونی که دنیا واقعا به کدوم سمت داره پیش می‌ره.