Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

موقعیت‌های ترسناک

زن رو به مرد گفت: «اگه گفتی چه تغییری کردم

معشوقی برای نداشتن

لب‌های دختر را که بوسید، این‌بار هم تمام احساس‌ش پر کشید.

میکائیل جرعه‌ی قهوه‌اش را فرو داد و رو به جبرئیل گفت:
– هزار بار بهش گفتم یه داروخونه‌ی کوفتی بزنیم تو این قبرستون، به گوش‌ش نرفت که نرفت. الان این وضع پیش نمی‌اومد. خوبه باز نور چشمی‌ش بود، ما بودیم که باید خودش به دادمون می‌رسید.
– چه آبروریزی‌ای شد. معلوم نیست کجا غیب‌ش زده حالا توی این هیر و ویری.
چند روزی بیش‌تر به رستاخیز باقی نمانده بود ولی خبری از اسرافیل نبود. آن‌طور که بین فرشتگان شایعه شده بود، اسرافیل در همان شب مهمانی فرا رسیدن رستاخیز، مست و لایعقل راحیل را باردار کرده بود. چندی بعد که شکم راحیل بالا آمد، منکر، برادر راحیل، اسرافیل را شبانه در یک کوچه‌ی خلوت گیر انداخته، تا جایی که توانسته زیر مشت و لگد گرفته بود. چند ساعت بعد که لوح‌های فرمان درگاه خداوندی روی هم تلنبار شدند و سر و کله‌ی اسرافیل برای بردن‌شان پیدا نشد، خدا نگران شد. حتی شخصا چند باری تلاش کرد که مکان‌ش را بیابد اما ناکام ماند.
جبرئیل گفت:
– خب حالا شیپورو کی باید بزنه؟ مرده‌ها منتظرن.
میکائیل پاسخ داد:
– خدا شانس بده. یه عمر خورد و خوابید واسه این لحظه، حالا غیب‌ش زده. چهار تا لوح این‌ور اون‌ور بردن که کار نمی‌شه. صبح تا شب جون می‌کنم من بدبخت.
– چرا یکی جاش نمی‌سازه؟
– چه می‌دونم والا. می‌گن که خواسته، نتونسته. می‌دونی از آخرین باری که به یه چیزی گفت بشو، اونم شد، چقدر گذشته؟ همه‌ش نشست تو خونه قلیون کشید و تل زد که اصلا یادش رفته چطور می‌آفرید.
جبرئیل پقی زد زیر خنده، اما زود خنده‌اش را خورد. میکائیل ادامه داد:
– هر چی کلاغه باید روی سر من برینه. برداشته پیغوم پسغوم فرستاده که خودتو آماده کن، اگه اسرافیل سر و کله‌ش پیدا نشد تو باید شیپورو بزنی. منم که یادته، سه-چهار سال پیش فتق‌مو عمل کردم…

میکائیل لبخندی تصنعی به لب زد، بطری شراب را از خدا گرفت، خوشامدی گفت و او را به داخل دعوت کرد. اسماعیل و راحیل با صدای شیپور اسرافیل که تا سر کوچه می‌آمد، گرم گرفته بودند. میکائیل به آشپزخانه رفت، زیر لب غرولندی کرد و رو به نکیر گفت:
– خبرش، شراب آورده باز.
نکیر که هول کرده بود، آرام گفت:
– نگو، می‌دونه.
– به جهنم که می‌دونه. خونه‌ی اسرافیل که می‌ره، پری و ققنوس و هما می‌بره، نوبت ما که می‌رسه می‌شه شراب و کیک و بستنی و کوفت.
– به هر حال اول سجده کرد.
میکائیل برای لحظه‌ای می‌خواست اسرافیل را خایه‌مال بخواند که پشیمان شد. البته فرقی هم نکرد، خدا فهمید. میکائیل گفت:
– گاییده‌ها. پرایوسی نداریم تو این خراب‌شده.
خدا خسته و بی‌رمق، گیلاس‌های شراب را یکی‌یکی سر می‌کشید، به رقص مضحک راحیل می‌نگریست و خودش را بابت مخلوقاتش ملامت می‌کرد.

هنرساز

سه سال از روزی می‌گذشت که خبری به سرعت سرخط تمام خبرگزاری‌ها شده بود: «تمام جایگشت‌های ممکن آثار هنری ساخته شده‌اند». پژوهش‌گران یکی از معتبرترین موسسه‌های بزرگ‌داده (big data) با بررسی‌های اخیر خود به این نتیجه رسیده بودند که بیش از یک سال است که تمام موزیک‌های خلق شده، کتاب‌های ادبی، طرح‌های معماری، هنرهای دستی، ترسیمی، نمایشی و هر نوع دیگری از هنر که بتوان تصور کرد، صرفا ترکیبی از آفریده‌های پیشین هستند. هرچند به دلیل تعداد بسیار بالای آثار تولید شده، تشخیص این‌که هر بخش از اثر مورد نظر را چه کسی، کی و کجا پیش‌تر خلق کرده در عمل کار بسیار دشواری شده است. فهرست بلندبالایی به عنوان مثال‌هایی از این تکرارها در وب‌سایت موسسه منتشر شد که آثار مهمی چون برندگان سال گذشته‌ی جایزه‌ی پولیتزر و نخل طلای کن هم در میان‌شان به چشم می‌خورد. یاس و سرخوردگی عمیقی که در جوامع هنری سراسر جهان فراگیر شد نیازی به توضیح ندارد. تمام دست‌وپازدن‌ها و حتی استفاده‌ی هنرمندان از مواد مخدر و توهم‌زای قوی‌تر برای ساخت آثاری فاخر و جدید هم بی‌فایده بود.

اما هم‌زمان، رقابت گسترده‌ای میان شرکت‌های استارت‌آپ شکل گرفت تا بتوانند به بهترین شکل از این حجم بالای داده استفاده کنند. برای دانش‌آموختگان علوم، بازار کار بالقوه‌ی بسیار بزرگی ایجاد شده بود. خیلی زود نرم‌افزارهایی پدید آمد که با مشتری‌ها سر و کله می‌زدند، کار قبول می‌کردند، در مورد قیمت چانه می‌زدند و چند ساعت بعد، کار مورد نظر مشتری را تحویل می‌دادند. مدت زیادی نگذشت که با کمک الگوریتم‌های هوش مصنوعی، این نرم‌افزارها عرصه را بر هنرمندان تنگ کرده و بر تعداد بی‌خانمان‌های جهان افزودند. روز گذشته هم پیش‌رفته‌ترین دستگاه رونمایی شد و به گمان عده‌ای میخ آخر را بر تابوت عوامل مذکور فرود آورد. این دستگاه که شبیه یک کلاه محافظ بر روی سر قرار می‌گیرد، با تصویربرداری از فعالیت مغز هنگامی که در معرض هنر قرار گرفته، قابلیت پردازش لذتِ برده شده را دارد. کافی است دوباره به سراغ موزیک‌های مورد علاقه‌تان، فیلم‌های دلخواه، عکس‌ها یا کتاب‌های محبوب‌تان رفته، محظوظ و سرخوش شوید. پس از مدتی سلیقه‌تان دست‌ش آمده و قادر است آثاری از همان جنس برای‌تان خلق کند. البته کار هنوز تمام نشده است. ماه‌ها طول خواهد کشید تا موفقیت این دستگاه اثبات شود و البته خبر مهمی هم اخیرا نقل محافل شده که روزنه‌ی امید هنرمندان است. چندی پیش تعدادی از این نرم‌افزارهای هنرساز با چهره‌های کول مجازی در کافه‌ای مجازی دور هم جمع شده‌اند، سیگار مجازی کشیده و در حالی که بعضی‌هاشان قصد داشتند مخ بعضی‌های دیگر را برای هم‌خوابگی مجازی بزنند، در مورد وظیفه‌ و کارکرد هنر به بحث و تبادل نظر پرداخته‌اند.

سال اول دبیرستان، نماز و روزه‌ام شاید تحت تاثیر دوستان نزدیک آن دوره‌ام، خانواده‌ی مادری،  رسانه‌ها و کلاس‌های دینی مدرسه و کمی هم طغیان علیه پدر، کمابیش برقرار بود. سال دوم تردید‌ها اوج گرفت و بعد هم در سال سوم بود به گمانم که ماجرا مختومه اعلام شد. اگر در قبلی‌ها حافظه‌ام خطا می‌کند، دوره‌ی پیش‌دانشگاهی را خوب به خاطر دارم که خیلی از هم‌کلاسی‌ها جهت بده‌ بستان با خدا من باب کنکور پیش رو، طاعات و عبادات‌شان محکم‌تر از پیش ادامه داشت و من و باقی روزه‌خواران نگاه ازبالابه‌پایین عاقل‌اندر‌سفیه‌طور به‌شان می‌انداختیم و بسته‌های پچ‌پچ و کلاب را در زنگ ناهار و نماز باز می‌کردیم و دو لپی می‌لمباندیم، یک بسته سن‌ایچ یا شیر کاکائو هم روی‌اش جهت شستشو.

خدا هنوز بود، البته نه با تعریف دینی آن. درگیری اولیه با بود و نبود خدا برای من در اواخر سال اول دانشگاه آغاز شد. از جزییات که بگذریم، به این نتیجه رسیدم که برای هضم ماجرا به اندازه‌ی کافی قوی نیستم و جرات ندارم. امکان وجود جهان بی خدا را نمی‌توانستم بپذیرم و برایم بیش از اندازه ثقیل می‌آمد. تصمیم گرفتم ماجرا را فعلا بی‌سرو‌صدا زیر فرش مخفی کنم. چند سال بعد را در فرار از هر گونه مواجهه سپری کردم. یکی از کسانی که آن روزها سعی کرد کمکم کند چکش بر میخی بود از طنازان همین وبلاگستان. ده سالی بزرگ‌تر از من بود و پیش‌بینی کرد که توان فرار از این مواجهه را نخواهم داشت و روزی به سر و کله‌ی هم خواهیم زد و هرچه هم که دیرتر، خونین‌تر. البته که من زیر بار نرفتم و قایم‌باشک‌بازی را چند سالی ادامه دادم، «ایشالله که گربه‌س».

و خب بیست و پنج سالگی بود و مهاجرت و وقت آزاد و تنهایی و یک پیش‌بینی درست. مواجهه‌ی مذکور برای من با بی‌انگیزگی زیاد همراه شد و درجات خوبی از افسردگی و همان کلیشه‌ی ظاهر شدن یک «که چی» کله‌گنده در ورای تمام فعالیت‌ها. این وضعیت به مرور تا جایی پیش رفت که گاهی  ساعت‌ها می‌گذشت از بیدار شدن‌‌ام ولی نمی‌توانستم از تخت‌خواب بلند شوم. انگار هیچ توانی نداری؛ همین‌طور در ذهن‌ات می‌چرخی در دور باطل و زل می‌زنی به سقف و منتظر ظهور چند کالری ناقابل جهت مصرف در عضلات‌ات وقت می‌گذرانی. یا ناگهان می‌دانی که احتمال زنده ماندن آدم چه‌طور با ارتفاع پرش تغییر می‌کند. آن‌چنان زنده بودن برایت معنایش را از دست داده که به تلنگری بندی. از هیچ فعالیتی لذتی نمی‌بری. برداشت‌ات از زندگی می‌شود یک رنج مدام در پس‌زمینه که گاهی با خوشی کوچکی به صفر نزدیک می‌شود ولی برآیندش همواره منفی است. تو هم خیلی منطقی به این سوال برمی‌خوری که چرا باید یک چیز منفی را ادامه داد. البته آدم هم جز در لحظاتی بسیار معدود، توان غلبه بر این خواهش نفس برای ادامه‌ی حیات را ندارد. لحظه‌اش که بگذرد دیگر گذشته و تو محکومی به زندگی. از این دست توصیفات هدایت‌وار شیک که بگذریم، الان که با فاصله به ماجرا نگاه می‌کنم حال آن دوران‌ام (که چند هفته‌ای طول کشید) برای‌ام شاید به اندازه‌ی شُمای احتمالی، عجیب و کمی دور از درک است. یعنی حس می‌کنم که باید می‌توانستم خیلی راحت‌تر با قضیه کنار بیایم ولی نتوانستم. دقیقا نمی‌دانم چه‌طور از قعر خارج شدم ولی به گمان‌ام صحبت با دوستان‌ام نقش مهمی در آن داشت.

بعد از «چرا باید ادامه‌ی حیات داد؟»، به «ادامه‌ی حیات دادن اصولا فرقی با خودکشی ندارد» رسیدم. منظورم این بود که وقتی مرگ تو به یک پایان نقطه‌دار ختم می‌شود، دیگر فرقی نمی‌کند این نقطه‌ی پایانی را چه روزی و کجا در انتهای زندگی‌ات بگذاری چون تو بعدش دیگر نیستی که آن تفاوت برایت معنایی داشته باشد. مثل این‌که بگوییم اگر به دنیا نمی‌آمدیم خب چیزی را هم از دست نمی‌دادیم چون نبودیم که از دست بدهیم. یا مثل وقتی که یک عمل جراحی در پیش رو داری و می‌ترسی از این‌که بعدش درد خواهی کشید، اگر مطمئن باشی که از زیر تیغ جراح زنده بیرون نخواهی آمد، دیگر ترسی از درد بعدش هم نخواهی داشت. الان برایم روشن است که این طرز فکر تا حدی از تربیت همراه با هدف‌گزاری‌های پیاپی نشات می‌گرفت. قبول شدن در کنکور سمپاد راهنمایی و دبیرستان، کنکور کارشناسی و ارشد، پذیرش، ویزا، دکترا. همه‌ی این‌ها من را آدمی بار آورده بود که همیشه به دنبال رسیدن به نقاط هدف‌ بود و بدون آن نقاط، نمی‌توانست دلیلی برای ادامه‌ی کاری بیابد. یادم هست روزی را که به سولوژن عزیز همین حرف‌ها را می‌زدم و او سعی داشت منطقی و به زبان علمی نشان‌ام دهد که به جز لذت بردن از هدف نهایی، لذت بردن از مسیر هم ممکن است. و خب من آن چیزی که در موردش حرف می‌زد را نمی‌دیدم. البته احتمالا همین دست صحبت‌ها بود که بعدتر در ناخودآگاه‌ام اثر گذاشت. شاید یک سالی و حتی بیش‌تر، نگاهم به زندگی از همین نوع بی‌تفاوتی مرگ و زندگی بود؛ به قول آقای کاف «پوچ‌گرایی عالمانه»! حاصل این بی‌تفاوتی، رقیق شدن شدید احساسات‌ام بود. وقتی چیزی فرقی ندارد، دیگر رنجی نمی‌بری. اما از آن سو حس مثبت و منفی با هم تعطیل می‌شود چرا که حس را نمی‌شود دست‌چین کرد. این است که می‌بینی مدت‌ها است کسی را دوست نداری مثلا؛ حتی کسانی را که فکر می‌کنی دوست داری!

شروع به تغییر را در پست دو-تا-قبل تا حدی نوشتم. سعی کردم موضوعاتی که موجب نارضایتی‌ام از زندگی روزمره می‌شد را رفع کنم. حتی به گمان خودم این موضوعات خیلی دون‌تر از دغدغه‌های مثلا بزرگ‌تر «وجودی» ‌من بود. ورزش نصفه‌نیمه‌ای هم کنارش شروع کردم و خب واقعا اثر داشت. بعد از چند ماه انگار طرز فکرم هم تغییر کرده بود. البته تغییرات به همین‌جا ختم نشد. یادم افتاد یک ویدیوی TED دیده بودم که در آن خانم Amy Cuddy در مورد اثر بدن بر ذهن صحبت می‌کرد. آن‌طور که تحقیقات و تجربیات آدم‌ها نشان داده، ذهن و بدن به یکدیگر کوپل هستند. یعنی با تغییر یکی می‌شود دیگری را هم تغییر داد. مثلا اگر خودکاری بین دندان‌هایت بگذاری تا صورت‌ات شکل خنده به خود بگیرد، کم‌کم حس شادی در تو به وجود می‌آید. سعی کردم این را در خودم امتحان کنم. برای این‌که خوشحال باشم، شروع کنم به انجام کارهایی که یک «من» خوشحال انجام می‌دهد یا وقتی کسی را می‌بینم مشغول انجام‌شان، حس می‌کنم آدم شادی است. مثل همان رفتینگ، windsurfing، کانو-کمپینگ و این آخری یعنی اسکای‌دایوینگ. و به نظرم واقعا این روش کار می‌کند. به مرور خوشحال می‌شوی، بعد دیگر خودت ذوق داری آن کارها را برای لذت بردن ازشان بیشتر هم انجام دهی. برای زمستان امسال قصد دارم اسنوبوردینگ را شروع کنم. وسایل‌ش را گرفته‌ام و در کلوپ اسکی دانشگاه عضو شده‌ام. برای خودم جالب است که این روزها دوست دارم زودتر برف ببارد تا بتوانم این کار هیجان‌انگیز را امتحان کنم. حتی گاهی از کار کردن روی پروژه‌ام لذتکی هم می‌برم. لذت نبردن صرفا یک نشانه است از یک مشکل درونی‌تر. مشکل را که حل می‌کنی، با دنیایی از فعالیت‌های لذت‌بخش و جذاب روبرو می‌شوی.

این روزها که رنج روزانه‌ی خاصی ندارم، زندگی و خودکشی تفاوت قابل ملاحظه‌ای با هم دارند برایم. به عقب که نگاه می‌کنم، افسرده بودن آن روزهایم برایم مثل روز روشن است. طرز فکری که احتمالا تعادل هورمونی بدن آدم را به هم می‌زند و این به هم خوردن تعادل خودش منجر به تشدید افکار منفی می‌شود و فرو رفتن بیش‌تر. الان دوست دارم از فرصت کمی که برایم مانده بیش‌ترین استفاده را بکنم. بود و نبود خدا دیگر برایم مساله نیست. فرقی به حالم ندارد، انگار گذر کرده‌ام از این‌که دغدغه‌ام باشد اصلا. هدفی که برای خودم ساخته‌ام (و ساخته شدن‌اش خیلی آرام و ناخودآگاه رخ داد) این است که لذت را در زندگی اوپتیمم کنم. منظورم این است که لذت را حداکثر کنم تحت شرط حداقل آسیب به خودم و دیگران.

آن رندوم بودن اتفاقاتی که منجر به وجود جهان ما شده و روزی برایم غیرقابل هضم می‌رسید، این روزها برایم دوست‌داشتنی است. انگار بار بزرگی از دوش آدم برداشته می‌شود وقتی یاد می‌گیری همه‌ی تصویر را با هم ببینی. خودت را در درازای این میلیاردها سالی که از انفجار بزرگ سپری شده و در طول وسعت کهکشان‌ها که می‌بینی، همه چیز معنی دیگری پیدا می‌کند. اولویت‌های زندگی برای‌ات واضح می‌شود. می‌فهمی کدام چیزها و کارها در زندگی مهم هستند و کدام‌ها نه. بودن تو و آگاهی‌ات به این بودن، به یک راز شیرین و هیجان‌انگیز تبدیل می‌شود. دیگر با یک توضیح ساده‌ی کودکانه نمی‌شود جهان را شرح داد، تو را توضیح داد. می‌بینی داری در جهانی زندگی می‌کنی که حتی نمی‌شود ثابت کرد واقعا وجود دارد. با خودم می‌گویم شاید اصلا همه‌ی ما تصاویری هستیم در یک کنسول بازی بزرگ‌تر، از نوع شخصیت‌های بازی Sims مثلا. شاید نقطه‌ای هستیم در یک دنیای بزرگ‌تر. شاید کسی ما را واقعا ساخته. هزاران شاید و اما و اگر دیگر که ممکن است چندان محتمل هم نباشند ولی راهی هم برای تشخیص توزیع احتمال‌شان نیست. پس چرا اصلا دغدغه باشند. تا رنجی نیست، باید لذت برد و زندگی کرد.

از ده کیلومتر شروع کردم. نه، بگذارید از پیش‌تر تعریف کنم. شش-هفت ماه پیش یک روز که از دانشگاه به خانه برگشتم، طبق معمول شروع کردم به بالا و پایین کردن فیس‌بوک. چند دقیقه‌ای که گذشت، چیزی شبیه به یک فشار عصبی نصیبم شد از دسترسی به اطلاعاتی در این حد روزمره و جزیی از آدم‌هایی که سال‌ها است ندیده‌م‌شان؛ یا دیده‌ام و می‌بینم ولی کوچک‌ترین علاقه‌ای به دریافت کم‌ترین اطلاعاتی در مورد زندگی‌شان ندارم. با این‌که پنهان‌شان کرده بودم ولی از سر بی‌کاری و فضولی بر روی فهرست‌های هوشمند گوشه‌ی صفحه کلیک نموده و رفع حاجت می‌کردم. یکی‌یکی آدم‌ها را حذف کردم. آن‌هایی که مدت‌ها بود تماسی به هیچ وسیله‌ای باهاشان نداشته‌ام؛ آن‌هایی که اگر در شهر زندگی‌شان باشم، دلم مورمور نمی‌شود بخواهم باهاشان یک فنجان چای بنوشم و گپی بزنم؛ آن‌هایی که ظاهرا بودند ولی در عمل نبودند؛ آن‌هایی که از همین وبلاگ پیدایم کرده بودند و خیلی‌هاشان را حتی هیچ‌وقت ندیده بودم؛ همه به تاریخ پیوستند. از چهارصد و خورده‌ای رسیدم به هشتاد نفر. هزار و چندصد نفر آدم گوگل پلاس اکانت مجازی‌ام را هم یک‌جا کلک‌شان کنده شد.

بعد نشستم کمی فکر کردم به این‌که چه چیزهایی من آن‌-سر-دنیا-‌نشین را شکنجه می‌دهد. یعنی انصافا اصلا درست نیست آدم هرآنچه در ربع قرن اول زندگی اندوخته، بگذارد و برود پشت کره‌ی زمین، بعد هنوز حالش خوب نباشد. قبل‌تر‌ها که به این چیزها فکر می‌کردم، همیشه نتیجه می‌گرفتم که خب دیگر خیلی دیر شده و من تمام شده‌ام و قرار است باقی زندگی‌ام در تباهی و حسرت و فلان سپری شود. ریشه‌ی همه‌ی بدبختی‌ها یا به اسلام و ج. ا. بازمی‌گشت، یا خانواده و فامیل و مدرسه و دانشگاه و فرهنگ و نفت و از این قبیل. برای لحظه‌ای انگار که به خودت بیایی که ای بابا، دو سالی می‌شود که داری سر خودت را کلاه می‌گذاری. همه‌ی این عوامل حذف شده ولی تو هیچ تلاشی برای هیچ تغییری در خودت و زندگی‌ات انجام نداده‌ای. سیلی ذهنی محکمی بود که خورد پس مغزم. تمام آن خود-آنالیزی‌ها و نوشتن‌ها، هیچ کمکی به چیزی نکرده بود.

فهرستی از چیزهایی که اعصابم را به هم می‌ریخت فراهم کردم. از فرانسوی ندانستن و کم‌پولی و کم‌فعالیتی و بی‌حالی و فلان گرفته تا موو آن نکردن از ایران و دوست نداشتن احساسی کسی و زمستان سرد مونترال. کمی تدریس خصوصی کردم و پول بیشتری درآوردم. کلاس فرانسه که ثبت نام کردم، انگار دیگر فرانسوی بودن این‌جا سوهان نبود برایم. با این‌که چیز زیادی هم بلد نبودم ولی همین تلاش ظاهرا تاثیر داشت. به ایران که رفتم، فهمیدم هنوز می‌توانم دوست داشته باشم که خبر خوبی بود. مدت‌ها بود فکر می‌کردم در اثر تجربیات ناموفق قبلی، کل ماجرا معنایش را برایم از دست داده.

چند ماهی است که اخبار ایران را دیگر پیگیری نمی‌کنم. لینک همه‌ی سایت‌های خبری ایرانی که هر روز چک می‌کردم را از بوک‌مارک‌ام حذف کردم. اخبار جهان را هم تقریبا دنبال نمی‌کنم دیگر؛ زیادی تلخ و خشن و نفرت‌انگیز شده. سعی کردم خودم را در معرض کس‌شر قرار ندهم. موزیک، فیلم، کتاب، آدم و همه‌ی چیزهای کس‌شر دیگر دنیا را در حد امکان از خودم دور کردم. تلاش کردم که خودم را درگیر عقاید آدم‌ها نکنم، وقتی چند سالی است که برایم حل شده‌اند. فعالیت‌ها را برای خود آن فعالیت‌ها انجام دهم، نه برای آدم‌های همراهم. رفتینگ رفتم مثلا و الان هم به دنبال یک دیل خوب برای اسکای‌دایوینگ هستم. چس‌ناله‌کننده‌ها و غرغروها را پنهان کردم. ارتباطم را با آدم‌هایی که حالم را بد می‌کردند قطع کردم. موزیک غمگین گوش دادن را پایان دادم. سعی کردم به جای این‌که درگیر جایی که بدون تعارف از هر لحاظ جهان سوم محسوب می‌شود باشم، درگیر دستاوردهای کلی‌تر نسل بشری باشم. البته پیش‌رفت قابل توجهی در این زمینه نداشته‌ام، اما تمام نکته‌ی ماجرا همین تلاش است، نه رسیدن به مقصد. شاید این‌ها برای خیلی‌ها عادی و بی‌اهمیت باشد ولی برای من تغییر محسوسی محسوب می‌شود.

دو هفته‌ای می‌شود شروع کرده‌ام به هفته‌ای چند بار ورزش در جیم خیلی کوچک و کم‌امکانات ساختمان خودمان. با دویدن و درازنشست برای آب‌کردن شکم تازه برآمده شروع کردم و بعد شنا و دمبل و وزنه و کاردیو هم اضافه شد. برای خودم جالب است که آن دید «بدن‌سازی برای چاقال‌ها است» نشات گرفته از حضور آن همه چاقال بدن‌سازی رفته‌ی ایران، این روزها کاملا در ذهنم مرده. این هم از اثرات زندگی در جامعه‌ای است که ورزش برای آدم‌ها یک رکن اساسی زندگی است. هیچ حس بدی از ورزش کردنم ندارم که هیچ، کم‌کم دارم از خستگی شیرین بعدش و ظاهر شدن علائم سطحی کوچک‌تر شدن دمبه‌ی شکم لذت هم می‌برم. اخیرا که یکی دو باری سعی کردم لایتس هجده دقیقه‌ای آرکایوی که در صفحه‌ی لست‌اف‌ام قراضه‌ام صد و پنجاه و هشت بار اسکراب شده را یکی دو باری گوش کنم، بعد از چند دقیقه نتوانستم ادامه دهم‌اش. برایم بیش از اندازه سیاه و تاریک بود. به جایش شروع کرده‌‌ام موزیک پیانوی مدرن گوش می‌کنم. بیش‌تر از همین پست‌کلاسیک‌های مینیمال فیلیپ‌گلاس‌طور، داستین اوهالوران، فابریزیو پترلینی، لودویکو اینادی و امثالهم. تصمیم دارم برای زمستان خاکستری سرد و طولانی امسال، یکی-دو ورزش زمستانی را شروع کنم. ببینم تاثیری در چیزی دارد یا نه.

سه ماه پیش که دوچرخه‌‌ی بهتری خریدم، شروع کردم به دوچرخه‌سواری، شب‌ها و آخر هفته‌ها. از ده کیلومتر شروع کردم. امروز برای اولین بار در این سه ماه دوچرخه‌سواری، حدود صد و ده کیلومتر رکاب زدم با چند تا از دوستانم. چیزی که پیش‌تر تصورش را هم نمی‌توانستم بکنم. لابلای دوچرخه‌سواری‌های اخیرم حس غریب شیرینی هم یافته‌ام. از یک نقطه‌ای به بعد که خستگی عضلات پشت ساق پا آدم را فرا می‌گیرد، زیر آفتاب ملایم آخر تابستان این حوالی، وقتی قطرات ریز عرق بیرون زده از منافذ پوست دست گرم کمی برنزه شده‌ات با کرم ضدآفتاب درهم ریخته، سرشانه‌ها، زانو و گردن‌ت کمی به تق‌تق افتاده، کنار رودخانه‌ای پرآب، یا لابلای مزارع سویا و سبزی رقصان در نسیم ملایم بعدازظهر و ذرت‌هایی که نوک ساقه‌شان قهوه‌ای شده و از کنارشان که می‌گذری، خطوط زیبای براق قهوه‌ای و سبز چشم‌ات را می‌گیرد، تراکتور‌های مشغول شخم‌زنی و گاوهای مزارع دام‌داری که بوی مدفوع‌شان گاهی لابلای عطر گیاهان پیچیده ولی دیگر مهوع نیست، صدای پس‌زمینه‌ی جیرجیرک‌های پنهان در بیشه‌ها، کلبه‌های کوچک میان زمین‌های کشاورزی که آدم را می‌برد به تصوری که از کتاب‌های کلاسیک ادبیات امریکا داشته، برای دقایقی حس می‌کنی خودت هم جزیی از این هارمونی بزرگ طبیعت هستی. انگار فرکانس رکاب‌زدن‌ت با فرکانس چیزی در این هیاهوی آرام و دوست‌داشتنی رزونانس کرده و جریان خون در بدن‌ت، زیر پوست گرم‌ات که شاید نقش رسانه‌ی بین تو و غیر تو را به عهده دارد، با سرعت نسیم روی درختان افرا و سیب و سرعت جریان آب در رودخانه هم‌آهنگ می‌شود و تو هم جریان می‌یابی. انگار همه چیز درست است. و زمانی که بالاخره به خانه می‌رسی، خسته و زوار در رفته ولی سرشار از حس خوب، وان حمام را از آب داغ پر می‌کنی و آرام دراز می‌کشی و عضلات‌ت را منبسط می‌کنی، برای لحظاتی حس می‌کنی که شاید آن چیزی که همیشه به نظرت کم بود، همین باشد، همین لحظه‌ی تو. و خب، آدم دوست دارد این حس جدید و دوست‌داشتنی را با همه شریک شود. بگذریم.

هنوز خیلی زود است برای نتیجه‌گیری خاصی، اما این را می‌دانم که سه ماه اخیر حالم از همه‌ی سه ماه‌های مشابه سال‌های قبل بهتر بوده. شاید خیلی زود با سرد شدن هوا یا عادت به این لذت‌های مذکور، اوضاع مثل قبل شود، نمی‌دانم. این‌ها را نوشتم در راستای پاسخ به چند نفری که پرسیده بودند چرا نمی‌نویسی و همان حرف معروفی که وبلاگ‌نویسی که زیاد می‌نویسد حال‌ش خوب نیست؛ لابد وبلاگ‌نویسی که کم می‌نویسد هم حال‌ش خوب است. از دید کسی که از درجاتی از افسردگی (حداقل موقت) گریخته و البته به زعم اطرافیان‌اش آدم کم‌هوشی هم نیست، تجربه‌ی تغییر را برای شما هم بازگو کردم، شاید به کار آن عده‌ای‌تان که از ایران خارجید یا در حال خارج شدنید بیایید. کمکی باشد برای گریز از آن همه نفرت و بی‌انگیزگی تزریق شده در طول سال‌ها. یا حتی برای شمایی که در ایران هستید و تمام آزادی‌ها و نیازهاتان تا کف هرم مازلو ازتان سلب شده و در تکاپوی تصمیم‌گیری‌اید. بیش از این جوگیر نمی‌شوم، والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 199 مشترک دیگر بپیوندید